601.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه چیزی رو از امیرالمومنین یاد بگیریم ..
#مولا
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکر حرم ازم گرفت ، هوش و حواسمو :) .
#امامحسین
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گدای کوی رضا شو که این امام رئوف
به سینه احدی دست رد نخواهد زد ...
#امامرضا
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part217 منتظر شدم کمی از چایی سرد بشه بعد بخورم تو اون
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part218
نگاهی به خودم کردم و موهامو بالا بستم
که جلوی دستامو نگیره و آرایشم خوب دربیاد..
کرمو برداشتم و به صورتم زدم..
رژ گونه و یه کوچولو سایه برای چشمام..
و اما امضای کار رژ بود که بین رنگا یدونه
صورتی رنگ ملایم زدم..
کار آرایشم تموم شده بود و نوبت لباسام بود
بلند شدم و پیرهنمو پوشیدم ..
موهامو آروم شونه زدم و بافتم و بعد روسریمو پوشیدم و چادرمو برداشتم..
زهره هم آماده شده بود چادرشم پوشیده بود
جلوی آینه وایسادم و از سر تا پامو یه نگاه کردم
نه بابا.. زهرا خانوم عجب تیپی زدی..
چادرمو روی سرم انداختم و دیگه آماده بودم
با زهره تو اتاق عکس دوتایی گرفتیم چون
میدونستیم بعدش زیاد وقت نمیکنیم
زهره نگام کرد و گفت:
+زهراعکاسمیاددیگه؟!
_آرهتوراهحرمهزودترمیره..
+خوبه
با صدای در اتاق بلند شدیم چون باید میرفتیم
صدای مهدی پشت در بود و خودم در رو باز کردم
در رو که باز کردم مهدی پشتش بهم بود
دستاشو تو جیبش کرده بود و برگشت..
همون لحظه که دیدم چشماش بغضی شد..
لبخندی زد و بهم گفت:
+یهتیکهماهروبهرومه..
سرمو پایین انداختم و خندیدم..
کنار رفتم که زهره هم بیرون و بیاد که سبحان
از دیدن زهره به شدت خوشحال شده بود..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________