اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part219 تو همون وسطا نگاهم به داوود افتاد که داره فیلم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part220
عاقد شروع کرد به خوندن آیه..
بعد از گفتن دو بار بله گرفتن نوبت بار سوم شد
&عروسخانوموکیلمشماروبهعقددائمیو
همیشگیجنابآقایمهدیمیریاییدربیاورم
سرمو بالا آوردم و گفتم:
+بااجازهپدرومادروداداشامزیرسایهٔامامرضابله
همه دست و جیغ هورا کشیدن..
و همگی صلوات بلندی فرستادن
مهدی لبخندی زد و حلقه رو دستم کرد
عاقد همون سوال از مهدی پرسید و اونم
جواب بلد داد و منم حلقشو دستش کردم
از روی صندلی بلند شدیم که زهره اینا بشینن
عاقد عقد اونا رو خوند و تموم شد..
مامان اینا قرار بود برن زیارت و ما هم عکاسی کنیم
ژست های مختلفی گرفتیم و نیم ساعتی
عکاسیمون طول کشید..
بعد از عکاسی با عکاس خداحافظی کردیم
و رفتیم گوشه حرم نشستیم..
زهره اینا جدا رفتن و ما هم جدا
رو به حرم نشستیم و ذکر گفتیم
مهدی سرشو بالا آورد و نگام کرد و گفت:
+روزیکهازامامرضاخواستمتبهخودشگفتم
+اگهایندخترقرارزندگیمبشهپسزودترزندگیموبده
خیلی خجالت کشیدم ولی ازم ذوق میریخت..
بدون اینکه چیزی بگم ادامه داد:
+میخوامیهجوریزندگیکنیم
+کهخودامامرضاازمونراضیباشه
لبخندی زدم و گفتم:
_مطمئنباش:)
دستمو گرفت و به ذکر گفتنش ادامه داد
و منم فقط نگاش میکردم و خدا رو شکر میکردم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part220 عاقد شروع کرد به خوندن آیه.. بعد از گفتن دو بار
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part221
انتخابم درست بوده و بلاخره همون آدمی
که میخواستم سر راهم اومده بود..
بعد از خون دعا و زیارت نامه رفتیم زیارت
باز هم صف شلوغ و طولانی بود و باید منتظر
میشدم تا به ضریح برسم
بعد 10دقیقه رسیدم به ضریح ..
الهی قربونت برم من :)
دستامو به ضریح گره کردم و از خودش تشکر کردم
که هم دعوتمون کرد هم فرد خوبی برام فرستاد
تو همونجا ازش خواستم خودش ضامن
زندگیمون بشه:)
زندگی که قرار بود به این زودیا شروع بشه
بعد از زیارت عقب عقب بیرون رفتم
و همون جایی که با مهدی نشسته بودیم رفتم
که بیاد اونجا و برگردیم هتل
از مهدی خبری نبود و فکر کنم زیارتش طول
کشید و منم تصمیم گرفتم همونجا بشینم تا بیاد
<مهدی>
صف چندان شلوغ نبود و سریع رفتم جلو
لحظهای که به ضریح رسیدم زدم زیر گریه..
از راه دور ازش خواستم و پشت یه عکس تو
گوشی ولی زهرا رو به من داد..
چندجای ضریح و بوس کردم و سرمو روش گذاشتم
حس امن بودن از این ضریح بهم منتقل میشد:)
بعد از زیارتم قرار بود برم جایی که قبلش با
زهرا نشسته بودیم که داوود رو دیدم
تا منو دید لبخند زد و اومد جلو
دستاشو تو جیبش کرد و بهم گفت:
+خبآقامهدیوایساکهکارتدارم
_بفرماجناببرادرزن
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
کاش شیخ عباس جایی در مفاتیح الجنان ؛
ذکر تسکین فراقِ کربلا را مینوشت !:)
#کربلا
695K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببخش یا صاحب الزمان ..❤️🩹
#اللهمعجللولیکالفرج
بعضی نبودنهـا ؛
فقط یک جای خالی نیسـت . .
یک بغض ِبی انتهـاست ( ❤️🩹
#شهیدانه