eitaa logo
اَمـانــہ .
507 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
-
اَمـانــہ .
-
شاعری شغل شریفی‌ست به شرطی که قلم، فقط از مدح علی، شاهِ نجف گوید و بس..❤️‍🩹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part300 بهش گفتم که یه شام بی دردسر و حاضری درست کنه و
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <مهدی> امشب شیفت من و سبحان بود و کسی تو سایت نبود و سکوت کامل سراسر سایت رو گرفته بود سعی کردم تو این چند ساعتی که اینجاییم کارایی از پرونده رو جلو بندازم سبحان اون سمت روی میز خودش نشسته بود منم رفتم توی کامیپوتر و فایل هارو دونه دونه باز کردم و سرنخ هارو درمی‌آوردم برق روشن نکرده بودیم و با نور ضعیفی کارمونو انجام می‌دادیم .. تقریبا دو ساعتی درگیر بودم تا اطلاعات رو جمع بندی کنم و تو پوشه قرار بدم و بلاخره تموم شد پوشه رو برداشتم و رفتم روی میز آقای احمدی گذاشتم و بیرون اومدم.. ساعت تقریبا ۲ بامداد بود و هوا تاریکِ تاریک خوابم میومد ولی خب نمیشد بخوابم اما سبحان هی چرت میزد و چشماشو باز و بسته میکرد که بهش گفتم : _میخوای‌یکم‌بخوابی؟ تکونی خورد و گفت: +نه‌‌اوکیه _بخواب‌یکم..چشمات‌خیلی‌قرمزه +خودت‌چی؟اذیت‌میشی‌خب _نه‌مهم‌نیست‌فردا‌میخوابم +باشه‌پس‌کاری‌پیش‌اومد‌بیدارم‌کن _اینطور‌که‌مشخصه‌تا‌خود‌صبح‌میخوابی +نه‌بابا‌بیدار‌میشم اینو و گفت و چشماش گرم شد و خوابش برد دیگه بیدارش نمی‌کردم تا هر وقت خودش بیدار بشه چون دلم نمیومد.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _______🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part301 <مهدی> امشب شیفت من و سبحان بود و کسی تو سایت ن
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم خودم سرم درد میکرد و خوابم میومد ولی رفتم و برای خودم یه قهوه درست کردم.. جلوی دوربین های مداربسته سایت نشسته بودم و ریز به ریز همه جا رو کنترل میکردم ساعت ها می‌گذشت و من بیدار بودم ولی سبحان همچنان خواب بود و تکون نمیخورد رفتم قسمت استراحت سایت و یه پتو برداشتم و اومدم و روی سبحان انداختم تا سردش نشه! <ساعت شش صبح> گردنمو به چپ و راست بردم که دو ماشین وارد پارکینگ سایت شد .. دقت که کردم محمد و ابراهیم بودن.. الان دیگه باید شیفت رو تحویل می‌دادیم سبحان به خودش زحمت داد چشماشو باز کرد محمد و ابراهیم اومدن و سلام کردن محمد نگاهی بهمون کرد و گفت: ×خسته‌نباشید‌..مخصوصا‌آقاسبحان +بیدار‌بودم‌منممم خنده‌ای کردم و گفتم: _تا‌نیمی‌از‌شب‌بیدار‌بود خودم‌گفتم‌بخوابه ×ولی‌قیافه‌خودت‌خیلی‌خسته‌س‌ ×به‌شدت‌چشمات _اشکال‌نداره‌..شیفت‌تحویل‌شما _کاری‌نداری؟ ×نه‌خدا‌به‌همراهتون‌ دستی تکون دادم و از سایت بیرون زدیم واقعا خسته بودم و حتی رانندگی برام سخت بود سبحان رفت خونه خودشون و منم رفتم خونه تا به خونه رسیدم نمی‌تونستم کاری کنم گوشی و کلیدمو روی میز گذاشتم و روی مبل دراز شدم و چشمامو بستم.. و دیگه نفهمیدم چیشد و خوابم برد.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ________🫀__________
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
اَمـانــہ .
-
میگفت: چقدرخوبه‌زندگیمون‌یه‌رنگ‌باشه‌ یعنی‌‌همه‌چیزمون‌رنگ‌ِامام‌زمانُ‌بگیره دلمون خونمون گوشیمون‌و.. خلاصه‌که‌هرچی‌داریم‌ونداریم رنگ‌وبوی‌ِآقاروبگیره ..
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی که فکر میکنی هیچ پناهی نداری ، امام‌رضا رو یادت بیار❤️‍🩹 :)