eitaa logo
اَمـانــہ .
508 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جزئیاتی که بابتشون باید خداروشکر کنی❤️‍🔥.
اَللّٰہُـمَّ عَجّـࢦۡ لِوَلیڪَ الفَـرَج:)))
اَمـانــہ .
اَللّٰہُـمَّ عَجّـࢦۡ لِوَلیڪَ الفَـرَج:)))
میگم! یه نگاه به بنداز ببین اصلا جایی برای مهدیِ فاطمه گذاشتی؟!💔
+قبل‌اینکه‌بخوابی یکم‌باخداخلوت‌کن حرف‌بزن.. یه‌تسبیح‌بردار‌ذکر‌بگو.. اتفاقاتی‌که‌درطول‌روز‌برات‌افتاده رو‌با‌خدادربارش‌حرف‌بزن.. کمی‌هم‌درمورد‌فرداها‌باهاش مشورت‌کن... همین‌کارهای‌به‌ظاهرساده کم‌کم‌‌باعث‌میشه‌تا‌حضور‌خدارو‌ بهتر‌درک‌کنی‌و‌باورداشته‌باشی.. وهم‌اینکه‌عشق‌وعلاقه‌ات‌‌رو به‌خدابیشترمیکنه..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part306 مهدی از اتاق بیرون اومد تا سبحان دید گفت: &چطور
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم غذامون که رسید خوردیم و وسایلشو توی سطل زباله انداختیم .. ساعت دیگه اواسط ظهر بود و کم‌کم باید به خونه مامان اینا می‌رفتیم برای خداحافظی و بعدش هم راه بیوفتیم سمت قطار .. من و زهره رفتیم اتاق که آماده بشیم و مهدی هم اسنپ بگیره ماشین هاشونو توی حیاط پارک کنم حیاط خونمون طوری بود که دو تا ماشین جا میشد مانتو و روسری مو پوشیدم و با کمک زهره و تکیه به دیوار چادرمو پوشیدم و سریع روی ویلچر نشستم .. زهره هم آماده شد و با ساک و چمدونا رفتیم سالن آماده شدن مهدی و سبحان کلا پنج دقیقه طول کشید یعنی سرعت عملشونو دوست داشتم .. اسنپ دم در منتظر بود و رفتیم برق های خونه رو خاموش کردیم و درهارو قفل! با کمک مهدی و زهره سوار اسنپ شدم و ویلچر رو گذاشتن صندوق عقب .. مهدی دوتا اسنپ گرفته بود که چمدون و خودشون با اون بیان.. حرکت کردیم سمت خونه مامان اینا میدونستم الان منتظرمونن چون این مدت هم زیاد همدیگه رو ندیده بودیم .. تا رسیدیم دم در بودن که مامان و بابا وقتی منو دیدن بغض کردن و حتی خودمم با دیدنشون یه حالی شدم! دوباره با کمک زهره و سبحان روی ویلچر نشستم و داخل حیاط رفتیم .. اسنپ ها منتظرمون میموندن تا برگردیم چون یه ربع دیگه باید می‌رفتیم .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part307 غذامون که رسید خوردیم و وسایلشو توی سطل زباله ا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم رفتیم داخل و همشون یه دور منو بوسیدن مخصوصا داوود که سرمو چند بار بوسید:) مامان پرسید که چندروزه میرید و چون نمیدونستم گفتم مشخص نیست چند دقیقه ای صحبت کردیم و اصلا متوجه گذر زمان نشدیم که به سرعت یه ربع تموم شد ! مامان از زیر قرآن ردمون کرد و بابام همونجا برامون صدقه کنار گذاشت .. یکی یکی باهاشون خداحافظی کردیم و سوار اسنپ ها شدیم .. تو راه به کوچه پس کوچه های تهران نگاه کردم هر کسی دنبال کارا و مشکلاتش بود .. الان فهمیدم که از ظاهر نمیشه مشکلات بقیه رو فهمید و اونا شاید تو تنهایی خودشون دارن با چیزی میجنگن که ماها ازش بی خبریم.. به ایستگاه قطار رسیدیم و دقیقا زمانی رفتیم که قطار میخواست حرکت کنه و حتی چند دقیقه دیر تر میرسیدیم جا میموندیم! جا به جایی من سخت بود ولی باید تحمل میکردم.. با کمک بچه ها سوار قطار شدم و سمت کوپه مورد نظرمون رفتیم.. ویلچر رو جمع کردیم و روی صندلی نشستم دوباره صندلی کنار شیشه رو انتخاب کردم و مهدی هم صندلی روبه‌روی من.. چشمای مهدی از شدت خستگی قرمز بود .. _مهدی‌الان‌که‌حرکت‌میکنیم‌بخواب‌ +نه‌حالا‌فعلا‌بیدارم.. _بخواب‌..چشمات‌قرمزه‌ +چشم‌خانوم‌چشم.. کمی تکون خورد و سرشو به صندلی تکیه داد صدای بوق قطار بلند شد و حرکت کردیم همزمان با حرکت قطار مهدی هم چشماشو بست ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________