اَمـانــہ .
اَللّٰہُـمَّ عَجّـࢦۡ لِوَلیڪَ الفَـرَج:)))
میگم!
یه نگاه به #قلبت بنداز
ببین اصلا جایی برای
مهدیِ فاطمه گذاشتی؟!💔
#تلنگرانه
+قبلاینکهبخوابی
یکمباخداخلوتکن
حرفبزن..
یهتسبیحبردارذکربگو..
اتفاقاتیکهدرطولروزبراتافتاده
روباخدادربارشحرفبزن..
کمیهمدرموردفرداهاباهاش
مشورتکن...
همینکارهایبهظاهرساده
کمکمباعثمیشهتاحضورخدارو
بهتردرککنیوباورداشتهباشی..
وهماینکهعشقوعلاقهاترو
بهخدابیشترمیکنه..
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part306 مهدی از اتاق بیرون اومد تا سبحان دید گفت: &چطور
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part307
غذامون که رسید خوردیم و وسایلشو توی
سطل زباله انداختیم ..
ساعت دیگه اواسط ظهر بود و کمکم باید به
خونه مامان اینا میرفتیم برای خداحافظی و
بعدش هم راه بیوفتیم سمت قطار ..
من و زهره رفتیم اتاق که آماده بشیم و مهدی
هم اسنپ بگیره ماشین هاشونو توی حیاط پارک کنم
حیاط خونمون طوری بود که دو تا ماشین جا میشد
مانتو و روسری مو پوشیدم و با کمک زهره و
تکیه به دیوار چادرمو پوشیدم و سریع روی
ویلچر نشستم ..
زهره هم آماده شد و با ساک و چمدونا رفتیم سالن
آماده شدن مهدی و سبحان کلا پنج دقیقه طول کشید
یعنی سرعت عملشونو دوست داشتم ..
اسنپ دم در منتظر بود و رفتیم
برق های خونه رو خاموش کردیم و درهارو قفل!
با کمک مهدی و زهره سوار اسنپ شدم و ویلچر رو گذاشتن صندوق عقب ..
مهدی دوتا اسنپ گرفته بود که چمدون
و خودشون با اون بیان..
حرکت کردیم سمت خونه مامان اینا
میدونستم الان منتظرمونن چون این مدت
هم زیاد همدیگه رو ندیده بودیم ..
تا رسیدیم دم در بودن که مامان و بابا
وقتی منو دیدن بغض کردن و حتی خودمم
با دیدنشون یه حالی شدم!
دوباره با کمک زهره و سبحان روی ویلچر
نشستم و داخل حیاط رفتیم ..
اسنپ ها منتظرمون میموندن تا برگردیم
چون یه ربع دیگه باید میرفتیم ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part307 غذامون که رسید خوردیم و وسایلشو توی سطل زباله ا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part308
رفتیم داخل و همشون یه دور منو بوسیدن
مخصوصا داوود که سرمو چند بار بوسید:)
مامان پرسید که چندروزه میرید و چون
نمیدونستم گفتم مشخص نیست
چند دقیقه ای صحبت کردیم و اصلا متوجه گذر زمان نشدیم که به سرعت یه ربع تموم شد !
مامان از زیر قرآن ردمون کرد و بابام همونجا
برامون صدقه کنار گذاشت ..
یکی یکی باهاشون خداحافظی کردیم و
سوار اسنپ ها شدیم ..
تو راه به کوچه پس کوچه های تهران نگاه کردم
هر کسی دنبال کارا و مشکلاتش بود ..
الان فهمیدم که از ظاهر نمیشه مشکلات بقیه
رو فهمید و اونا شاید تو تنهایی خودشون دارن
با چیزی میجنگن که ماها ازش بی خبریم..
به ایستگاه قطار رسیدیم و دقیقا زمانی رفتیم که قطار میخواست حرکت کنه و حتی چند
دقیقه دیر تر میرسیدیم جا میموندیم!
جا به جایی من سخت بود ولی باید تحمل میکردم..
با کمک بچه ها سوار قطار شدم و سمت
کوپه مورد نظرمون رفتیم..
ویلچر رو جمع کردیم و روی صندلی نشستم
دوباره صندلی کنار شیشه رو انتخاب کردم
و مهدی هم صندلی روبهروی من..
چشمای مهدی از شدت خستگی قرمز بود ..
_مهدیالانکهحرکتمیکنیمبخواب
+نهحالافعلابیدارم..
_بخواب..چشماتقرمزه
+چشمخانومچشم..
کمی تکون خورد و سرشو به صندلی تکیه داد
صدای بوق قطار بلند شد و حرکت کردیم
همزمان با حرکت قطار مهدی هم چشماشو بست
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part308 رفتیم داخل و همشون یه دور منو بوسیدن مخصوصا دا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part309
ساعت ۱۵ از تهران حرکت کردیم و تقریبا
ساعت یک و دو بامداد میرسیدیم مشهد
بازم خوب بود دیرتر نمیرسیم
رفتم توی گوشی و تو برنامه های گوشی چرخ زدم
مهدی و سبحان و زهره همزمان باهم خوابیدن
یه طوری خوابیده بودن انگار ۲۴ ساعت کامل بیدار بودن ، البته که مهدی حق داشت چون
اون واقعا چندین ساعت بیدار بود و نخوابیده بود
اما سبحان و زهره خواب مورد نیازشونو کرده
بودن ولی با حرکت سریعا خوابیدن
فقط من بودم که بینشون بیدار بودم
البته که تو این مدت کلا خوابم بهم ریخته بود
تصمیم گرفتم هندزفری رو از کیفم دربیارم
و آهنگ گوش کنم..
به گوشی وصل کردم و دنبال آهنگ بودم..
همینطور نگاهم به مهدی بود که این آهنگ پلی شد :
به جز تو کی حواسش به منه این روزا هیشکی
تو نیستی حالمو جا نمیاره اصلا هیچی
منو تنها نذاشتی آخه تنهایی کشیدی
عجب جای درستی به داد من رسیدی
پیشم هیشکی نبود تو بودی
یه روز هیچی نبود تو بودی..
عاشقی و قشنگ بلدی مثل این آدما نبودی
پیشم هیشکی نبود تو بودی
یه روز هیچی نبود تو بودی
عاشقی و قشنگ بلدی مثل این آدما نبودی
تو رفیق شیش منی هرجا برم پیش منی
واسه حال خوش من هی به همه رو میزنی
پای قولاتی همیشه زیر حرفات نزدی:)
دیگه موندم چی بگم بهت بس که با معرفتی
پیشم هیشکی نبود تو بودی
یه روز هیچی نبود تو بودی
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________