eitaa logo
اَمـانــہ .
510 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
__ _ بر فرش حرم گرد و غباریم و نشستیم ؛ ما را نتکانی ، نتکانی ، نتکانی : )
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و عباس کفیل دل‌های رنج دیده در دنیاست.
202.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط‌به‌نگاه‌مادره . . . ♥️🌝
...
اَمـانــہ .
...
لبخند بزن ! حتی اگر از قلبت؛ خون چکه کند :)))) +مولانا،علی‌ابن‌ابی‌طالب♥️
این جمـعه هم گـذشت و نیـامدی ❤️‍🩹
-
اَمـانــہ .
-
مارا هنری نیست بجز نوکری‌ات ؛ - یااباعبدالله ..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part310 عاشقی و قشنگ بلدی مثل این آدما نبودی پیشم هیشکی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم لحظه‌ شماری میکردم فردا بشه و برم حرم.. سبحان و زهره اون سمت میوه میخوردن و صحبت میکردن و مهدی هم تو گوشی بود یهو زهره اینا بلند شدن و گفتن : ×ما‌بریم‌تو‌قطار‌یه‌دوری‌بزنیم‌و‌بیایم سری تکون دادم که بلند شدن و رفتن .. به محض اینکه رفتن مهدی گوشیشو کنار گذاشت و گفت: +زهرا _جانم.. +این‌چند‌وقت‌کمابیش‌تونستم‌پیشت‌باشم +می‌دونم‌که‌اذیت‌میشدی‌ولی‌ببخش‌منو +عذاب‌وجدان اینکه‌زیاد‌پیشت‌نبودم‌داره‌خفم‌میکنه از حرفاش تعجب کردم هنوز تو حرف و بحثهای ظهر مونده بود.. _تو‌هر‌وقت‌که‌باشی‌نبودنتو‌یادم‌میره _پس‌بهش‌فکر‌نکن‌! +یعنی‌الان‌ازم ناراحت نیستی ؟! _نه‌دیوونه‌ لبخندی زد و گفت: +خب‌خداروشکر <ساعت‌۲‌بامداد‌ایستگاه‌قطار‌مشهد> رسیدیم و وسایلامونو برداشتیم که پیاده بشیم اول وسایلو بردن و بعد اومدن منو با ویلچر از قطار پیاده کردن.. هوا سرد بود یه لحظه تمام بدنم سردش شد از قیافم مهدی سریع فهمید و کتی که تنش بود درآورد و روی شونه هام انداخت.. _خودت‌سردت‌میشه‌با‌تیشرت‌ +میرسیم‌الان‌..مهم‌نیست ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part311 لحظه‌ شماری میکردم فردا بشه و برم حرم.. سبحان و
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم چیزی نمیشد بگم چون مهدی کار خودشو میکرد سوار ماشین شدیم و آدرس هتل رو دادیم از قبل اتاق رزرو کرده بودیم.. به هتل رسیدیم و پیاده شدیم .. تایم و ساعت و شماره اتاقمونو به پذیرش گفتیم و کلیدها رو تحویل گرفتیم مثل قبل دوتا اتاق جدا گرفته بودیم که راحت باشیم با مهدی وارد اتاقمون شدیم و به بچه‌ها شب بخیر گفتیم و در رو بستیم و قفل کردیم.. مهدی کمکم کرد که روی تخت بشینم لباسامو عوض کردم و مهدی چمدون هارو کنار اتاق گذاشت و لباساشو عوض کرد فردا قبل اینکه بریم حرم باید تمرین های فیزیوتراپی رو انجام میدادم _مهدی‌.. +جان‌دلم _میگم‌فردا‌قبل‌اینکه‌بریم‌حرم‌ _کمکم‌کن‌تمرین‌‌فیزیوتراپی‌هامو‌انجام‌بدم +چشم خسته راه بودیم و تا چشمامونو بستیم خوابمون برد.. <ساعت۱۰صبح‌> کمی تکون خوردم و چشمامو باز کردم نوری به چشمام میخورد که باعث شد بیدار بشم مهدی نبود و خوب که دقت کردم رفته بود حموم صدای آوازش تا بیرون میومد .. سکوت کردم تا ببینم چی میخونه .. یه آواز که صداش کمی میومد ولی با ریتم آروم میخوند! روی تخت نشستم و سرمو پایین و بالا کردم چند دقیقه همون‌طور بودم که مهدی از حموم بیرون اومد و گفت: +به‌به‌صبحت‌بخیر _همچنین.. از‌کی‌بیداری؟ +۹صبح‌..صبحونه‌هم‌خوردم‌برای‌تو‌الان‌سفارش‌میدم‌ _باشه ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________