اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part318 <صبح ساعت ۶صبح> با صدای زنگ گوشی سریع بیدار شدم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part319
به در اتاق که رسیدیم سبحان گفت:
+بیامباهات؟
_نه..بروپیشزهره
چون فهمیده بودم خود زهرا تنهاست
کلید رو به در انداختم با استرس داخل رفتم
جلوتر رفتم و زهرا تکیه به تخت با قیافه
اشکی دیدم ..
یه لحظه ته دلم خالی شد ..
رفتم پیشش و کنارش نشستم
_چیشدهزهرا..
چیزی نگفت مکثی کرد و دوباره پرسیدم
+مهدی..
+مهدیدکترگفتایندردیکه دیشبداشتم
+برایبدترشدن وضعیتبوده
+مهدینمیتونمهمونیهذرهحرکتهمکنم
حس کردم یه سطل آب یخ روی سرم ریخته شد
یعنی چی ؟
به جای بهتر و بهبودی بدتر شده بود ؟
مگه میشد ؟
آب دهنمو به زور قورت دادم و گفتم:
_زهرا..
_دکترتمطمئنیدرستتشخیصداده.؟
همونطور که گریه میکرد گفت:
+آرهمهدی..آره
به هق هق افتاده ..
جلوی چشمم آب میشد دختری که زندگیم بود ..
مگه قرار نبود بیام اینجا اوضاع بهتر بشه ؟
الان چیکار کنم ..؟
رفتم جلو زهرا رو بـغـ.ل کردم ولی گریش بند نمیومد ..
کاری از دستم برنمیومد ..
چطوری قانعش میکردم ؟
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part319 به در اتاق که رسیدیم سبحان گفت: +بیامباهات؟ _
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part320
نگاهی به صورت غمگین و خیسش کردم
دستی روی سرش کشیدم و گفتم:
_جونمنگریهنکن..
با گریه های فراوانش میگفت :
+مهدیمنکمآوردم
+منخستم..
دستشو بالا برد و روی پاهاش کوبید و گفت:
+چرادیگهخوبنمیشممم
بغض کردم و دستشو گرفتم
_چراخودتوعذابمیدی؟چرا؟
چشماش میرفت و میومد و همزمان صدای در اومد
رنگش هم در حال تغییر بود ..
نگران شدم و صداش زدم
همونطور که تو بغلم بود یهو بدنش
بی حس شد و از حال رفت ..
_زهرااا..زهرانگامکن
صدای در زدن بیشتر شد که مجبور شدم
در رو باز کنم و با قیافه بچه ها مواجه شدم
و با استرس برگشتم سمت زهرا
تکونش دادم که بازم چشماشو باز نکرد
زهره نگران شده بود
سبحان سریع بهم گفت میره پایین ماشین
بگیره که زهرا رو ببریم درمانگاه..
مانتویی برای زهرا پوشیدیم و بغلش کردم
چون میخواستم زودتر به بیمارستان برسیم
پله هارو پایین رفتیم سوار ماشینی که سبحان
گرفته بود شدیم ..
از راننده خواستم با سرعت بیشتری بره
در حد پنج دقیقه به بیمارستان رسیدیم ..
با برانکارد اومدن و زهرا رو داخل بردن ..
پشت سرش سه تامون راه افتادیم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part320 نگاهی به صورت غمگین و خیسش کردم دستی روی سرش ک
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part321
برای معاینه داخل اتاق رفتن و در رو بستن
روی صندلی رو به رو اتاق نشستم ..
زهره اومد جلو و پرسید :
+یهوچیشد؟
_نمیدونم..رسیدماتاقگریهمیکرد
_بعدشهمکهمیگفتدکترشگفتهبدترشده
_چونهمونحرکتهایریزهمنمیتونهبزنه
زهره و سبحان تعجب کردن ..
حتی اونا هم باورشون نمیشد ..
تو همون لحظه ها دکتر بیرون اومد
جلو رفتم و پرسیدم :
_ببخشیدچیشد؟!
+برایفشاروعصبانیتبود
+یهسِرممیزنم براشونبعدمیتونیدبرین
_ممنونمازتون
بعد رفتن دکتر وارد اتاق شدم ..
زهرا روی تخت دراز شده بود با چشمای بسته
و سرم وصل به دستش ..
از اتاق بیرون اومدم به زهره و سبحان گفتم اینجا باشن تا من برم و برگردم ..
از بیمارستان بیرون زدم و رفتم سمت حرم
پیاده و با یه دویدن آروم..
رسیدم و چشمم به حرم افتاد ..
چشمام پر اشک شد ..
به داخل رسیدم و رفتم سمت ضریح
وارد شدم و از شلوغی جمعیت رد شدم
به ضریح رسیدم و دستامو محکم گره زدم
افتادم گریه ..
آخ که داشتم میمردم از حال بدی ..
آقا جان نوکرت دیگه نمیتونه.. دیگه نمیشه
میبینی زندگیش چطور از هم رفته ؟
میبینی چطور حال خودش و زنش خوب نیست ؟
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part321 برای معاینه داخل اتاق رفتن و در رو بستن روی صن
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part322
نظر کن بهمون آقا .. نظر کن بهمون ..
تو که نمیزاری نوکرات دست خالی برگردن؟
من زهرا رو میارمش اینجا بقیش با خودت..
اشکامو پاک کردم و عقب عقب رفتم
سرمو خم کردم و بیرون رفتم
توی حیاط حرم که راه میرفتم یکی از
خادمای پیر نزدیک شد
نگاهی بهم کرد و گفت:
+مشکلتوزندگیتداری پسر؟
_آرهپدرجان..زندگیمخرابشده..
دستی تو جیبش کرد و تسبیحی درآورد
به دستم داد و دستشو روی دستم فشار داد ..
لبخند مهربونی بهم زد و گفت:
+ذکربگو..قسمتتوبود..درست میشه
این حرفش انگار ته دلم امید ایجاد کرد ..
خیلی یهو اون تسبیح نصیبم شده بود ..
روی شونه ش بوسه ای زدم و رفتم
دیگه باید برمیگشتیم بیمارستان ..
الانا زهرا باید مرخص میشد ..
<زهرا>
چشمامو باز کردم و نگاهی به اطراف کردم
بعد از بیهوش شدن تو بـ..ـغل مهدی دیگه چیزی نفهمیده بودم تا اینکه اینجا به هوش اومدم..
شنیدن اون حرفا از دکتر برام سخت بود
طوری که بهم گفت بدتر شدی قلبم شکست..
اگه .. اگه تا آخر عمر اینطور میموندم چی ؟
همه چی از شروع اون عملیات بود ..
زمانی که مهدی بهم گفت فکر نمیکردم
اتفاق بدی برامون بیوفته ولی افتاد..
منتظر بودم مهدی بیاد ..
دوست نداشتم فعلا با کسی جز اون صحبت کنم..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________