eitaa logo
اَمـانــہ .
511 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part322 نظر کن بهمون آقا .. نظر کن بهمون .. تو که نمیزا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم کمی روی تخت جا به جا شدم که صدای تقه در اومد .. چهره مهدی بین چهارچوب نمایان شد .. نمی‌دونم ولی به طور غریبی مظلوم شده بود ! نگاهی بهم کرد و گفت : +حالت بهتره..؟! خوبی؟ _آره‌..میشه زودتر بریم ؟.. +چشم‌بزار‌برم‌ویلچر بیارم باز اسم این لعنتی اومد ، یعنی حتی نمی‌تونستم هیچ کاری کنم.. چند دقیقه منتظر شدم که مهدی اومد کمکم کرد روی ویلچر نشستم و به سمت بیرون رفتیم .. زهره تا منو دید اومد سمتم و بغلم کرد .. یه طوری بهم وابسته بودیم که غیر گفتنی بود بچه ها از قبل ماشین گرفته بودن .. مهدی به سختی کمکم کرد سوار ماشین شدم و ویلچر رو تحویل بیمارستان داد ، که وقتی به هتل رسیدیم ویلچر خودمو بیاره.. به هتل که رسیدیم مهدی سریع پیاده شد و بالا رفت ، زهره کمکم کرد کمی به سمت بیرون بشینم .. مهدی اومد و روی ویلچر نشستم و سمت اتاق رفتیم بچه ها بعد از اینکه ما وارد هتل شدیم خودشون رفتن بیرون دور بزنن و خرید کنن اصن از صبح تا الان که تقریبا وسطای ظهر بود نمی‌دونستم چطور بهم گذشته .. مهدی رفت پایین که برامون غذا بگیره فکرم رفت سمت قبلا .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part323 کمی روی تخت جا به جا شدم که صدای تقه در اومد ..
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم قبلنی که تازه با مهدی آشنا شده بودم .. قبلنی که حالم بهتر بود .. قبلنی که اصن درگیر خودم و زهره بودم .. قبلنی که ..! با صدای مهدی تمام تفکراتم از بین رفت اومد سمتم با همون لبخند همیشگی.. هیچوقت نمیذاشت روحیمو از دست بدم .. لبخند محوی زدم و گفتم : _غذا چی گرفتی ؟ +باقالی‌پلو با ماهی ..یکم تقویت بشی _خوبم‌چیزیم‌نیست‌که +به حالت‌مشخصه‌ .. یه نگاه به خودت‌کردی ؟ اصن دیدی چقدر ضعیف شدی ؟ بدون اینکه جواب سوالاشو بدم گفتم: _بعدازظهر‌بریم‌حرم‌.. +خوب‌بلدی‌بحثو‌عوض‌کنیا‌ +چشم‌اونجا‌هم‌میریم‌ غذا رو باز کرد و جلوم گذاشت و اشاره کرد بخورم تو این مدت اشتهام نسبتا کم شده بود .. ولی به خاطر مهدی غذا رو تو دستم گرفتم و آروم آروم شروع به خوردن کردم.. تقریبا نصفش رو خوردم و کنار میز گذاشتم مهدی که همون‌طور غذا میخورد نگام کرد و گفت: +ادامش‌چی‌میشه‌؟ _دیگه‌نمیتونم‌..‌همینم‌زیادی‌بود‌ سرش پایین انداخت و چیزی نگفت .. میدونستم علاوه بر اینکه خودم اذیت میشدم مهدی از دیدن کارام اذیت میشد.. ولی واقعا حالم اوکی نبود .. ترجیح دادم کمی بخوابم تا زمان برسه بریم حرم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part324 قبلنی که تازه با مهدی آشنا شده بودم .. قبلنی ک
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <مهدی> معمولاً به رفتارهای این مدت زهرا خیلی توجه میکردم که بی حوصله و بی حال بود .. مخصوصا که ضعیف تر هم شده بود .. زهرا سعی میکرد زیاد چیزی از حالش نگه که من ناراحت بشم ، ولی خب می‌فهمیدم .. قرار بود بعدازظهر ببرمش حرم .. یه امید خاصی تو وجودم بود .. یه حس عجیب .. همون‌طور که خواب بود بهش نگاه میکردم کی میشه حالش خوب بشه ؟ کی میشه دوباره واقعی بخنده ؟ تو فکرام بودم که زنگ گوشی باعث شد تکونی بخورم از جیبم بیرون آوردم که داوود بود .. _الو‌سلام‌داوود‌خان‌.‌.چطوری +سلام جناب داماد خودت چطوری بچه ها خوبن ؟ _خوبن‌همه ..اون سمت چه خبر ؟ +هیچی..جاتون خالیه +فردا‌برمیگردین درسته؟ _آره‌ ان‌شاءالله +خوبه زهرا کجاست؟ _خوابیده..قراره‌ بعدازظهر بریم حرم +بیدار شد سلام برسون بهش _چشم‌حتما .. تو هم سلام برسون +بزرگیت‌..کاری نداری _نه‌فدات‌.. خداحافظ +خداحافظ قطع کردم و گوشیمو کنار میز تخت گذاشتم خودمم دلم میخواست یه کوچولو بخوابم برای همین همون‌طور که بروی زمین بودم دراز شدم و بدون نگاه به وضعیتم چشمامو رو هم گذاشتم .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part325 <مهدی> معمولاً به رفتارهای این مدت زهرا خیلی تو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <ساعت ۱۷ بعدازظهر> بیدار شدم که دیدم کم‌کم وقتشه بریم حرم قوسی به کمرم دادم و بلند شدم .. رفتم سمت زهرا و آروم بیدارش کردم .. بیدار شد و ازم خواست روی ویلچر بشینه که بره آماده بشه و منم کمکش کردم لباسامونو پوشیدم و به سبحان گفتم اونا هم بیان زهرا یه مانتوی طوسی و روسری کرمی پوشید چادرشو براش پوشیدم و از اتاق بیرون رفتیم دوباره پیاده رفتیم سمت حرم .. تقریبا پنج ، ده دقیقه ای طول کشید و به ورودی حرم رسیدیم .. سلام دادیم و وارد شدیم .. همون تسبیح توی دستام پیچیده شده بود و زیر لبام ذکر می‌گفتم عجیب این تسبیح که یهویی قسمتم شده بود بهم آرامش خاصی میداد :) اول از همه جدا شدیم رفتیم داخل و زیارت کردیم وقتی که دستمو روی ضریح میذاشتم تمام وجودم پر حس خوب میشد .. نمی‌تونستم وصفش کنم :) نوکر هیچوقت نمیتونه از ضریح دست بکشه .. یه دل سیر که زیارت کردم بیرون اومدم و با سبحان رفتیم سمت پنجره فولاد که زهرا اینا بودن سمت پنجره فولاد شلوغ بود .. یکم برام عجیب بود یهویی این حجم جمعیت انگار اون وسطا یه اتفاقی افتاده که همه رفته بودن دقت کردم یه ویلچر وسط بود ولی کسی روش نبود اما کنارش یه نفر روی پاهاش وایساده بود .. از شدت شلوغی تشخیص نمی‌دادم اون فرد کیه ولی تمام سعی و تلاشم و کردم و از بین اون همه جمعیت عبور کردم و به وسط جمعیت رسیدم با چیزی که چشمام دید باورم نمیشد .. یه لحظه حس کردم قلبم نمیزنه .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
_
اَمـانــہ .
_
نمي‌خواهم بــِرَنجانم دلـت را بي‌سبب اما ، چگـونه مرگ ِ یك مادر چهل تـَن متـّهم دارد ؟💔 . .
_
اَمـانــہ .
_
نگـران فردایت نباش ... خـدای دیروز و امروزت، فـردا هـم هست🌿:)
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-‌ رفاقت‌معنی‌پیدا‌میکنه‌،‌با‌آدمایِ‌درست..