اَمـانــہ .
_
نميخواهم بــِرَنجانم دلـت را بيسبب اما ، چگـونه مرگ ِ یك مادر چهل تـَن متـّهم دارد ؟💔 . .
#ایامفاطمیه
اَمـانــہ .
_
نگـران فردایت نباش ...
خـدای دیروز و امروزت،
فـردا هـم هست🌿:)
#خدایمن
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- رفاقتمعنیپیدامیکنه،باآدمایِدرست..
#شهیدانه
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part326 <ساعت ۱۷ بعدازظهر> بیدار شدم که دیدم کمکم وقتش
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part327
یعنی .. یعنی اون زهرای من بود ..
روی پاهاش وایساده بود و گریه میکرد و دستای زهره رو به عنوان تکیه گاه گرفته بود ..
همون لحظه تو اون شلوغی زانو زدم و سمت حرم سجده کردم و خدارو شکر کردم :)
همه نگاهشون به من بود و کسی نمیدونست
من شوهر زهرام و تعجب کرده بودن ..
بلند شدم و به سمت زهره رفتم و محکم
بغلش کردم ..
تا بغلش کردم ، دوتایی زدیم زیر گریه ..
داشتم معجزه رو به چشمای خودم میدیدم:)
همونطور که زهرا رو بغل کرده بودم تسبیح رو تو دستم فشار دادم و چشمامو بستم..
دلم میخواست یه بار دیگه اون خادمو ببینم..
زهرا نمیتونستم کامل وایسه ولی همینکه
تونسته بود به یکباره بلند بشه معجزه بود !
همون لحظه سرشو بوسیدم و دوباره روی
ویلچر نشوندم که بریم عصا بخریم ..
حالم خوب ِ خوب بود ..
<زهرا>
فلش بک
با زهره دوباره سمت پنجره فولاد رفتیم ..
من دیگه کم آورده بودم..
دستامو به میله ها گره زدم و یه حسی تو
درونم میگفت یه لحظه هم که شده بلند شم
نمیدونستم چرا ولی اطمینان داشتم
دستامو محکم به پنجره فولاد گرفتم و یهو بلند شدم ..
وایسادم..
من ..من تونستم وایسم ..
قلبم از خوشحالی نمیزد ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part327 یعنی .. یعنی اون زهرای من بود .. روی پاهاش وایس
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part328
همون لحظه صدای مردم بلند شد ..صدای صلوات..
صدای خداروشکر گفتنا.. صدای گریه زهره
برگشتم و محکم دستاشو گرفتم که نیافتم..
بیون اون همه آدم یهو مهدی پرت شد وسط ..
تا منو دید سجده زد و زیر لب چیزایی میگفت
معجزه رخ داده بود ..
مگه میشد امام رضا کسیو بی جواب بزاره؟
مهدی بلند شد و محکم بغلم کرد و دیگه دوتامون نتونستیم خودمونو کنترل کنیم و گریه کردیم..
مهدی سرمو به سـیـ**نـه اش فشار میداد و
خودش با یه حالتی اشک میریخت ..
چقدر این پسر دلش نازکه ..
سرمو بوسه ای زد و روی ویلچر نشستم
در گوشم آروم گفت :
+سریعبریمعصابگیریم
چشماش یه برق خاصی میزدن ..
یه خوشحال تو حال و هوای دل و صورتش بود :)
فقط نمیدونم چرا میخواستیم از حرم بیرون
بیایم هی نگاه این سمت و اون سمت حرم میکرد ..
انگار دنبال چیزی بود ..
همچنین سبحان هم اونو همراهی میکرد و
هی اطراف رو نگاه میکرد..
_مهدیچیزیگمکردی؟
+دنبالیهپیرغلامم..
_چرا؟
تسبیح جدیدی که از صبح امروز دستش بود رو بهم نشون داد و گفت :
+تووقتیبیمارستانبودیاومدمحرم ..
اومدم از امام رضا کمک خواستم و گریه کردم..
وقتی خواستم بیرون بیام اون پیرمرد رو دیدم
خادم اینجا بود چندتا تسبیح دستش بود..
من که از کنارش رد شدم دستمو گرفت ..
_خب ؟
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________