eitaa logo
اَمـانــہ .
511 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
_
نمي‌خواهم بــِرَنجانم دلـت را بي‌سبب اما ، چگـونه مرگ ِ یك مادر چهل تـَن متـّهم دارد ؟💔 . .
_
اَمـانــہ .
_
نگـران فردایت نباش ... خـدای دیروز و امروزت، فـردا هـم هست🌿:)
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-‌ رفاقت‌معنی‌پیدا‌میکنه‌،‌با‌آدمایِ‌درست..
اَمـانــہ .
-
- آرام ِدلی ، دفع ِغمی ، مرهم ِدردی حُسین : ) .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part326 <ساعت ۱۷ بعدازظهر> بیدار شدم که دیدم کم‌کم وقتش
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم یعنی .. یعنی اون زهرای من بود .. روی پاهاش وایساده بود و گریه میکرد و دستای زهره رو به عنوان تکیه گاه گرفته بود .. همون لحظه تو اون شلوغی زانو زدم و سمت حرم سجده کردم و خدارو شکر کردم :) همه نگاهشون به من بود و کسی نمیدونست من شوهر زهرام و تعجب کرده بودن .. بلند شدم و به سمت زهره رفتم و محکم بغلش کردم .. تا بغلش کردم ، دوتایی زدیم زیر گریه .. داشتم معجزه رو به چشمای خودم میدیدم:) همون‌طور که زهرا رو بغل کرده بودم تسبیح رو تو دستم فشار دادم و چشمامو بستم.. دلم میخواست یه بار دیگه اون خادمو ببینم.. زهرا نمی‌تونستم کامل وایسه ولی همینکه تونسته بود به یکباره بلند بشه معجزه بود ! همون لحظه سرشو بوسیدم و دوباره روی ویلچر نشوندم که بریم عصا بخریم .. حالم خوب ِ خوب بود .. <زهرا> فلش بک با زهره دوباره سمت پنجره فولاد رفتیم .. من دیگه کم آورده بودم.. دستامو به میله ها گره زدم و یه حسی تو درونم می‌گفت یه لحظه هم که شده بلند شم نمی‌دونستم چرا ولی اطمینان داشتم دستامو محکم به پنجره فولاد گرفتم و یهو بلند شدم .. وایسادم.. من ..من تونستم وایسم .. قلبم از خوشحالی نمی‌زد .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part327 یعنی .. یعنی اون زهرای من بود .. روی پاهاش وایس
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم همون لحظه صدای مردم بلند شد ..صدای صلوات.. صدای خداروشکر گفتنا.. صدای گریه زهره برگشتم و محکم دستاشو گرفتم که نیافتم.. بیون اون همه آدم یهو مهدی پرت شد وسط .. تا منو دید سجده زد و زیر لب چیزایی می‌گفت معجزه رخ داده بود .. مگه میشد امام رضا کسیو بی جواب بزاره؟ مهدی بلند شد و محکم بغلم کرد و دیگه دوتامون نتونستیم خودمونو کنترل کنیم و گریه کردیم.. مهدی سرمو به سـیـ**نـه اش فشار میداد و خودش با یه حالتی اشک می‌ریخت .. چقدر این پسر دلش نازکه .. سرمو بوسه ای زد و روی ویلچر نشستم در گوشم آروم گفت : +سریع‌بریم‌عصا‌بگیریم چشماش یه برق خاصی میزدن .. یه خوشحال تو حال و هوای دل و صورتش بود :) فقط نمی‌دونم چرا می‌خواستیم از حرم بیرون بیایم هی نگاه این سمت و اون سمت حرم میکرد .. انگار دنبال چیزی بود .. همچنین سبحان هم اونو همراهی میکرد و هی اطراف رو نگاه میکرد.. _مهدی‌چیزی‌گم‌کردی‌؟ +دنبال‌یه‌پیر‌غلامم‌.. _چرا؟ تسبیح جدیدی که از صبح امروز دستش بود رو بهم نشون داد و گفت : +تو‌وقتی‌بیمارستان‌بودی‌اومدم‌حرم .. اومدم از امام رضا کمک خواستم و گریه کردم.. وقتی خواستم بیرون بیام اون پیرمرد رو دیدم خادم اینجا بود چندتا تسبیح دستش بود.. من که از کنارش رد شدم دستمو گرفت .. _خب ؟ ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part328 همون لحظه صدای مردم بلند شد ..صدای صلوات.. صدای
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم +این تسبیح و داد گفت ذکر بگو درست میشه .. دقیقا امروز تو تونستی وایسی .. دقیقا حاجتمونو گرفتیم .. لبخند محوی زدم و خودمم به اطراف حرم نگاه کردم یهو مهدی توقف کرد و بدون اینکه چیزی بگه سمت راست با سرعت دوید .. رفت و یه پیرغلام رو محکم بغل کرد .. فهمیدم که همون مردی بود که می‌گفت زهره منو سمتشون برد و رفتیم پیششون مهدی ازش تشکر میکرد و شونه‌اش رو بوسید وقتی منو دیدن لبخندی زدن و خادم گفت: ×دخترم‌حاجتتو‌گرفتی‌؟ _بله‌بله‌..به‌لطف‌امام‌رضا‌.. ×خب خداروشکر..میشه‌یه‌لحظه‌بلند‌بشی‌؟ انگار دوست داشت که از نزدیک این معجزه رو ببینه باشه ای گفتم و با گرفتن دست مهدی بلند شدم اشک توی چشمای اون مرد حلقه زد .. ×از‌این‌اتفاقا‌که‌توی‌حرم‌میوفته‌ما‌دلمون‌شاد میشه ان‌شاءالله خود امام رضا تو زندگی کمکتون کنه ازش تشکر کردیم و به راهمون ادامه دادیم مهدی بدون اینکه با کسی کاری داشته باشه سمت داروخونه رفت و دوتا عصا گرفت .. وقتی حساب کرد بیرون اومد و بهم گفت: +بسم‌الله..دختر شروع کن _از‌اینجا؟نریم‌هتل؟ +نه پاشو که‌قلبم‌برات‌از‌خوشحالی‌داره‌درمیاد خدا نکنه‌ای زیر لب گفتم و عصا هارو گرفتم دوتا صلوات گفتم و بلند شدم .. آره آره درست میدیدم .. من تونستم به لطف امام رضا بهتر بشم :)) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part329 +این تسبیح و داد گفت ذکر بگو درست میشه .. دقیقا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم مهدی ویلچر رو جمع کرد و تو دستش گرفت و به عنوان پشتوانه پشت سرم راه میومد که یه وقت تعادلمو از دست دادم کمکم کنه .. بین اون راه رفتنا و ذوق کردنام افتادم یاد چیزی.. عروسی زهره و سبحان ! عروسی اونا به خاطر من عقب افتاده و خودم از این بابت خیلی ناراحت بودم و همیشه خودمو سرزنش میکردم که کاش همون اول وارادارشون میکردم عروسی بگیرن .. اما الان که حالم بهتر بود باید باهاشون صحبت میکردم ‌‌.. آروم آروم رسیدیم به هتل کارمندای هتل چون مارو میشناختن با دیدن من که روی پاهام بودم لبخند زدن .. از آسانسور بالا رفتیم و چون خسته بودم به اتاق پناه بردم .. وارد اتاق شدم و سمت تخت رفتم و سریعا خودمو روش انداختم.. هنوزم باورم نمیشد که این اتفاق افتاده برای همین به دکترم پیام دادم و توضیح دادم که چیشده و منتظر شدم جواب بده .. تو اون چند دقیقه حواسم به مهدی نبود و وقتی سرمو بالا آوردم کنار ویلچر وایساده بود و با لبخند به من نگاه میکرد .. سرمو کج کردم و لبخند زدم و گفتم: _چیشده‌ +نمیدونی تو دلم چه خبره.. چه غوغایی .. +دور سرت بگردم من دختر :) وقتی این حرفو زد خجالت کشیدم و سرمو پایین انداختم جلو اومد و بازم سرمو بوس کرد مهدی یه جوری خوشحال بود که انگار از منم بیشتر ذوق داشت و حالش بهتر شده بود .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
با خوندن این پارت اشکام جاری شد:) کاش امام رضا حاجت منم میداد 🥲💔 . نگران نباش میده :)🥲🤍