eitaa logo
اَمـانــہ .
511 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
00:00
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part350 قرار بود قبل از اینکه با بچه ها بریم بیرون خودم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم زهرا هم چادرشو پوشید و از اتاق بیرون رفتیم سوئیچ ماشینو برداشتم و از خونه بیرون زدیم یه بسم الله گفتم و ماشین رو روشن کردم و به سمت مطب دکتر راه افتادیم .. حدودا یه ربع تو راه بودیم .. وارد مطب شدیم و چون از قبل نوبت گرفته بودیم میدونستم نفر دوم باید بریم داخل .. اما هنوز نفر اول نیومده بود و برای همین منشی مطب صدامون زد و گفت که تا اولین نفر میاد ما بریم کارمونو انجام بدیم! تقه ای به در زدیم و وارد شدیم .. بعد از سلام و یه صحبت کوتاه وقتش رسید که دکتر زهرا رو معاینه کنه. . دکتر نگاهی کرد و گفت: ×خب زهرا خانم بلند شو چند قدم راه برو زهرا به من نگاهی کرد که لبخندی بهش زدم که نگران نباشه و بلند شد .. کنار اتاق آروم راه می‌رفت که دکتر به طرز راه رفتن و زانو و کمرش خیلی نگاه میکرد که ببینه عملکرد زهرا چطوریه..! با لبخندی که دکتر زد مشخص بود خوبه آب دهنشو قورت داد و گفت : ×خداروشکر وضعیتش عالیه و حتی می‌تونه از چند روز دیگه بدون عصا هم راه بره . . این برای ما که چند روز دیگه عروسیه سبحان اینا بود خیلی خبر خوبی بود .. خداروشکری زیر لب گفتم و به زهرا نگاه کردم خوشحالی تو چشماش دیده میشد :) زهرا خودش با دکتر درمورد داروهاش کمی صحبت کرد و بعد از چند دقیقه بلند شدیم از دکتر تشکر کردیم و بیرون رفتیم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part351 زهرا هم چادرشو پوشید و از اتاق بیرون رفتیم سوئ
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم از منشی مطب به خاطر اینکه مارو اول فرستاد تشکری کردم از مطب بیرون رفتیم. . سوار ماشین شدیم که گوشیم زنگ خورد و اسم سبحان که داداش سیوش کرده بودم روی گوشی افتاد و سریع جواب دادم: _الو جانم سبحان ؟ +الو سلام داداش کجایین شما؟. همون‌طور که ماشین رو استارت زدم گفتم: _ما دکتر بودیم الان افتادیم راه داریم میایم سمتتون +باشه پس همون جای همیشگی .. +جلوی پاساژ _حله ده دقیقه دیگه پیشتونیم +باشه پس خداحافظ _یاعلی نگاه های زیرکانه زهرا رو دیدم که گفتم: _سبحان بود گفت کی میرسین +من که سوال نپرسیدم _صورتت ازم پرسید خنده ای کرد که منم خندم گرفت به راه ادامه دادم .. <جلوی پاساژ> <زهرا> بعد از صحبت های دکتر درمورد بهبودیم حالم خیلی بهتر شده بود و از اینکه گفته بود میتونم چند روز دیگه بدون عصا هم راه برم خوشحال ترم کرده بود ..! از ماشین پیاده شدیم که همون لحظه بچه ها رو دیدیم و سمتشون رفتیم .. سلام کردیم و وارد پاساژ شدیم و اول تصمیم گرفتیم مثل همیشه خرید آقایونو انجام بدیم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part352 از منشی مطب به خاطر اینکه مارو اول فرستاد تشکر
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم خواستیم وارد مغازه بشیم که سبحان گفت صبر کنید یه لحظه . . مهدی تعجب وارانه گفت : +چیزی شده ؟ ×نه قرار بود داوود هم با ما بیاد خرید ×صبر کنید ببینم میرسه .. سری تکون دادم و خودمونو با دیدن لباس از پشت ویترین سرگرم کردیم تا داوود برسه.. حدودا پنج دقیقه ای طول کشید که داوود رو از دور دیدیم و بهش دست تکون دادیم که بیاد پیشمون و یه وقت گممون نکنه .. سلام کردیم و ایندفعه دیگه وارد مغازه شدیم تقریبا همه چی داشت و میتونستیم خرید کاملشونو همین جا انجام بدیم .. سبحان کت و شلوارش و خریده بود و فقط کفشش و عطر مونده بود ولی داوود و مهدی باید درکنار بقیه چیزا کت و شلوار هم میگرفتن .. سمت کت و شلوار رفتیم و مدلا رو نگاه کردیم .. بین کلی انتخاب مونده بودیم .. چند مدل برداشتیم و سمت پرو رفتیم .. مهدی و داوود همزمان میرفتن میپوشیدن و میومدن بیرون که ما نظر بدیم .. بعداز دوتا سومین رو که پوشیدن و بیرون اومدن عجیب به دل هممون نشست .. حتی خودشون ! کت و شلوار مهدی رو آبی انتخاب کردیم و با دست بهش علامت عالی رو نشون دادم و نزدیک داوود رفتم و دستمو روی شونش گذاشتم و گفتم : _ ان‌شاءالله عروسی خودت عزیزدلممم:)) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part353 خواستیم وارد مغازه بشیم که سبحان گفت صبر کنید ی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم سرشو پایین انداخت و لبخندی زد .‌. چیشد خجالتی شد داوود خان ؟ خندم گرفت و رفتم عقب تا برن داخل و لباسشونو عوض کنن و بریم عطر انتخاب کنیم و بعدش بریم سمت خرید ما .. سه مدل عطر برداشتیم و رفتیم برای حساب تا اونا حساب میکردن ما از مغازه بیرون اومدیم و سمت مغازه مزون زنانه رفتیم.. وارد که شدیم مهدی اینا هم رسیدن.. تا نگاهم به لباسا افتاد زیرلب زمزمه کردم چقدر قشنگن ! چندین مدل رد کردیم ، کلی رنگ ها و و مدل ها دیدیم و البته خرید من پیراهن و کیف و شال بود ، و زهره کفش هم فقط کفش میخواست درسته خودشون زیاد خرید خاصی نداشتن ولی ما سه تا کلی براشون ذوق داشتیممم.. نگاهی به زهره کردم و گفتم : _آبجیت تیپش خیلی مهمه حواست باشه _هرچیزی انتخاب کردم درست نظر بدیااا خنده ای بی صدایی کرد و گفت : +چشم خواهر عروس به راهم ادامه دادم و بین اون همه لباس یهو یه پیرهن آبی که روی آستینش مروارید کاری ریز و پایینش چین خوردگی های قشنگی داشت بدجوری چشممو گرفت :) اصن با دیدنش خود به خود به سمتش کشیده شدم و لبخندی روی لبم اومد .. دستمو سمتش گرفتم و بلند به رییس مزون گفتم : _ببخشید میشه اینو بیارید من پرو کنم لبخند مهربونی زد و گفت : +بله عزیزم حتما اومد و برام جداش کرد و داد دستم و منم زودی سمت پرو رفتم که بپوشمش.. بقیه پشت در منتظر شدن تا ببینن نظر بدن ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
حس و حال بارون >>>
ودَردناك‌ترین‌قِسمتِ‌داستان ؛ اینہ‌کہ‌ادمامیتونندتغییرکنند ازاشناهایی‌میشناختی‌بہ‌غریبہ‌هایی‌کہ‌نمیشناسی ! |