اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part366 و ظرف هارو توی ماشین ظرفشویی چیدیم که بریم با
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part367
بعد از کلی صحبت دیگه وقتش بود بریم خونه
هوا بارونی و سرد بود و حس اینکه بریم رو
نداشتیم برای همین تصمیم گرفتیم امشب رو
همینجا بخوابیم فردا صبح بریم. .
قرار بود من و زهره و نگین بریم اتاق خودمون
داداش محمد و مهدی و سبحان و داوود هم
برن اتاق داوود اینا ، مامان اینا هم اتاق خودشون
بعد از چند وقت دوباره اومده بودم توی اتاقی
که تمام حس و حال بچگیمو گذرونده بودم
بخوابم و چقدر دلتنگ بودم :))
من روی تختم خوابیدم و زهره هم به خاطر
وضعیت نگین روی زمین خوابید که اون روی
تخت بخوابه و اذیت نشه !
قبل از اینکه بخوابم گوشیمو دستم گرفتم که
پیام مهدی روی گوشیم نمایان شد :
<دردونه خانوم ازم ناراحت بودی امشب ؟>
از دستش ناراحت بودم ولی خب نوشتم :
<نه چطور مگه ؟>
دقیقا چندثانیه نگذشته بود که گفت :
<من که از حالت صورتت فهمیدم ، ولی خب
ببخش جانِمن فردا از دلت درمیارم. .
نمیزارم امشب ناراحت بخوابی >
لبخندی روی لبم نشست و گفتم:
<باشه پس شبت بخیر >
همون لحظه نوشت برام:
<ناراحت نباش دیگه ، شبت بخیر قشنگِمن>
پیامشو لایک کردم از گوشی دراومدم ..
نگین و زهره هم سرشون تو گوشی بود که از
حالتهای صورتشون فهمیدم اونا هم دارن با
داداش محمد و سبحان صحبت میکنن!
خندهای آروم کردم و بلند شب بخیر گفتم و همزمان دوتاشون جوابمو دادن . .
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part367 بعد از کلی صحبت دیگه وقتش بود بریم خونه هوا بار
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part368
توی تختم تکونی خوردم و چشمامو بستم
بعد از گذشت چند دقیقه چشمام گرم شد و
خوابم برد . .
<مهدی>
بعد از اینکه یکم با زهرا صحبت کردم کامل فهمیده بودم امشب زهرا ازم ناراحته ، و خب
دلیل اصلیشو نمیدونستم . .
اما حتما باید از دلش در میاوردم. .
امشبو به خاطر هوای سرد و بارون شدیدی که
میومد خونه مامان زهرا اینا موندیم
تو اتاقی که سبحان و داوود با هم باشن مگه
میشد بدون دردسر خوابید؟!
چهارتایی کنار هم دراز کشیده بودیم و متاسفانه سبحان و داوود کنار هم دراز شده
بودن و هی آروم حرف میزدن و میخندیدن!
محمد که چشماشو خیلی وقت پیش بسته بود ، باز کرد و گفت :
×دقیقا به چی میخندین شماها؟ خسته راهم
بذارید یکم استراحت کنم ..
تا خواستن چیزی بگن بلند زدن زیر خنده
از خنده های بی دلیلشون خندم گرفت و گفتم:
_شماها حالتون خوبه ؟
داوود که از خنده قرمز شده بود گفت :
+وقتی سوژهمون شماها باشید خوبیم
داریم برای شب عروسی سبحان تصورتون میکنیم
و بلند بلند خندید ، معلوم نبود درمورد من و
محمد دارن چیا میگن و چی فکر میکنن که
اینطور خندشون گرفته بود !
خندیدم و سرمو روی بالشت گذاشتم
با فکر اینکه فردا چطوری زهرا رو خوشحال کنم
خوابم برد . !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نگیـر از سرم سایـه چادرت را . .❤️🩹
#حضرتزهرا