eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part366 و ظرف هارو توی ماشین ظرفشویی چیدیم که بریم با
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بعد از کلی صحبت دیگه وقتش بود بریم خونه هوا بارونی و سرد بود و حس اینکه بریم رو نداشتیم برای همین تصمیم گرفتیم امشب رو همینجا بخوابیم فردا صبح بریم. . قرار بود من و زهره و نگین بریم اتاق خودمون داداش محمد و مهدی و سبحان و داوود هم برن اتاق داوود اینا ، مامان اینا هم اتاق خودشون بعد از چند وقت دوباره اومده بودم توی اتاقی که تمام حس و حال بچگیمو گذرونده بودم بخوابم و چقدر دلتنگ بودم :)) من روی تختم خوابیدم و زهره هم به خاطر وضعیت نگین روی زمین خوابید که اون روی تخت بخوابه و اذیت نشه ! قبل از اینکه بخوابم گوشیمو دستم گرفتم که پیام مهدی روی گوشیم نمایان شد : <دردونه خانوم ازم ناراحت بودی امشب ؟> از دستش ناراحت بودم ولی خب نوشتم : <نه چطور مگه ؟> دقیقا چندثانیه نگذشته بود که گفت : <من که از حالت صورتت فهمیدم ، ولی خب ببخش جان‌ِمن فردا از دلت درمیارم. . نمیزارم امشب ناراحت بخوابی > لبخندی روی لبم نشست و گفتم: <باشه پس شبت بخیر > همون لحظه نوشت برام: <ناراحت نباش دیگه ، شبت بخیر قشنگِ‌من> پیامشو لایک کردم از گوشی دراومدم .. نگین و زهره هم سرشون تو گوشی بود که از حالت‌های صورتشون فهمیدم اونا هم دارن با داداش محمد و سبحان صحبت میکنن! خنده‌ای آروم کردم و بلند شب بخیر گفتم و همزمان دوتاشون جوابمو دادن . . ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part367 بعد از کلی صحبت دیگه وقتش بود بریم خونه هوا بار
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم توی تختم تکونی خوردم و چشمامو بستم بعد از گذشت چند دقیقه چشمام گرم شد و خوابم برد . . <مهدی> بعد از اینکه یکم با زهرا صحبت کردم کامل فهمیده بودم امشب زهرا ازم ناراحته ، و خب دلیل اصلیشو نمی‌دونستم . . اما حتما باید از دلش در میاوردم. . امشبو به خاطر هوای سرد و بارون شدیدی که میومد خونه مامان زهرا اینا موندیم تو اتاقی که سبحان و داوود با هم باشن مگه میشد بدون دردسر خوابید؟! چهارتایی کنار هم دراز کشیده بودیم و متاسفانه سبحان و داوود کنار هم دراز شده بودن و هی آروم حرف میزدن و می‌خندیدن! محمد که چشماشو خیلی وقت پیش بسته بود ، باز کرد و گفت : ×دقیقا به چی میخندین شماها؟ خسته راهم بذارید یکم استراحت کنم .. تا خواستن چیزی بگن بلند زدن زیر خنده از خنده های بی دلیلشون خندم گرفت و گفتم: _شماها حالتون خوبه ؟ داوود که از خنده قرمز شده بود گفت : +وقتی سوژه‌مون شماها باشید خوبیم داریم برای شب عروسی سبحان تصورتون میکنیم و بلند بلند خندید ، معلوم نبود درمورد من و محمد دارن چیا میگن و چی فکر میکنن که اینطور خندشون گرفته بود ! خندیدم و سرمو روی بالشت گذاشتم با فکر اینکه فردا چطوری زهرا رو خوشحال کنم خوابم برد . ‌! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
اَمـانــہ .
هیچ وزنه ای سنگین تر از بلند کردن خودت در روزهای ناامیدی نیست ! دمت گرم که بلند میشی ، دمت گرم که ادامه میدی .. |
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نگیـر از سرم سایـه چادرت را . .❤️‍🩹
یا مهربان باشیم یا ساکت !🤍