اَمـانــہ .
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نگیـر از سرم سایـه چادرت را . .❤️🩹
#حضرتزهرا
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part368 توی تختم تکونی خوردم و چشمامو بستم بعد از گذشت
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part369
صدای زنگ گوشی تو گوشم پیچید ، اما معلوم
بود که گوشی من نیست . .
چشمامو باز کردم که دیدم گوشی کنار داوود
داره روی زمین میلرزه خودشم انگار نه انگار
چندبار صدا کردم اما جوابی نگرفتم ،
چون ازم دور بود بالشت کنارمو برداشتم و به
سمتش پرت کردم که دقیق توی سرش خورد
یهو چشماشو باز کرد و گفت :
+کی بود خدایی ؟
سریع سرمو روی بالشت گذاشتم و چیزی نگفتم
بعد از اینکه تازه حواسش سر جاش اومد
گوشی رو جواب داد . .
از قیافش و جواب دادنای خستهش خندم
گرفته بود و اگه یکم دیگه میخندیدم میفهمید
من بالشتو زدم تو سرش !
صورتمو سمت دیگه گذاشتم و چشمامو بستم
و اما یهو وزن سنگین یه نفر روی بدنم حس کردم
داوود دیوونه با پتو افتاده بود روی من . .
+الحق که شوهر زهرایی و پر رو
از حرفش خندم گرفت و گفتم :
_خفه شدم برو کنار. .
+جات خوبه داداش همینطور بخواب
_داوود میگم برو عه
آنقدری که بحث کردیم صدای سبحان دراومد
و من چون زیر پتوی داوود بودم فقط صداشو
شنیدم گفت :
×خدایی چرا نمیزارین یکم بخوابیم
_داوود بیا اینو بلند کن خفه شدممم
+داوود نمیای این سمت هااا
اینطوری که معلوم بود داوود قصد نداشت از
روی سرم بلند بشه. .
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part369 صدای زنگ گوشی تو گوشم پیچید ، اما معلوم بود که
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part370
دوباره از سبحان خواستم چیزی به داوود بگه
که داوود گفت:
+حیف نمیخوام داداش محمد بیدار بشه
وگرنه حالاها حالاها باید زیر پتو میموندی
و تا از روی من بلند شد رفت سر جاش ،
خواستم یدونه بزنم پس کلهش که خب
تونست در بره و من نتونستم کاری کنم . .
دوباره چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم
چون ساعت تقریبا هشت و نیم صبح بود
<ساعت ده صبح >
صدای در اومد که انگار نگین خانوم اومده بود
صدامون کنه برای صبحانه بیدار بشیم. .
هممون بلند شدیم و سمت بیرون رفتیم و به
نوبت دست و صورتمونو شستیم
پایین که رفتیم سفره صبحانه پهن بود و همه
منتظر ما بودن که بریم بعد شروع کنن!
بسم الله گفتم و کنار زهرا نشستم و گفتم :
_صبح بخیر خانوم خانوما
+صبح تو هم بخیر ،خوب خوابیدی ؟
_هی خوب بود به لطف داوود خان
خندهای کرد و گفت:
+چیکار کرده مگه ؟
_هیچی فقط قشنگ حال من یکیو جا آورد
زهرا که داوود رو کاملا میشناخت خندید و
کمی از چاییش خورد ، انگار ناراحتی دیشب
از دلش دراومده بود ولی خب باز باید یه طوری
حالشو عوض میکردم . .
چون توی سایت خبرهایی بود و شاید نیاز
میشد من دوباره یه ماموریت برم !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part370 دوباره از سبحان خواستم چیزی به داوود بگه که دا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part371
بعد از صبحانه دیگه باید میرفتیم ، رفتم اتاق
سوییچ ماشین رو بردارم بریم . .
زهرا رفته بود اتاقشون آماده بشه و بیاد
از ماموریتی که شاید من باید برم فقط داوود
میدونست که رفتم پیشش و گفتم :
_راستی یه چیزی داوود
+هوم
_هوم چیه ؟ بگو بله بگو جان بگو . .
خندید و گفت :
+ ای بابا ، جانم خب حالا حرفتو بگو
_در رابطه با ماموریت هیچکس نمیدونه،
حواست باشه به کسی نگی مخصوصا زهرا .
+حله ، حواسم هست . .
_از زبونت در نره ها بدبختم کنی ،
+نترس حواسم هست ولی همچین معلوم
نیست تو بریا. .
مکثی کردم و گفتم:
_استاد شاید قرار باشه من و تو بریم
سری تکون داد و چیزی نگفت
قبل از اینکه زهرا بیاد به یکی از دوستان پیام
دادم یه دسته گل رز آبی و سفید آماده کنه
که همینطور وقتی میریم خونه بگیرمش و تو
راه به زهرا بدم و عذرخواهی دیشبو کنم :)
زهرا رو صدا کردم که دیگه بیاد بریم ، از پله
ها پایین اومد و کنار وایساد از بقیهخداحافظی
کردیم و رفتیم . .
سوار ماشین شدیم و سمت خونمون راه افتادیم ، مسیر رو به سمت گل فروشی تغییر
دادم که زهرا گفت :
+مگه خونه نمیریم ؟
نگاهش کردم و لبخند زدم و گفتم :
_قبلش یه کاری داریم بعد
چیزی نگفت و منم به راهم ادامه دادم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part371 بعد از صبحانه دیگه باید میرفتیم ، رفتم اتاق سو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part372
پایین تر از گل فروشی پارک کردم و به زهرا
گفتم الان میام ، پیاده شدم و سمت گل
فروشی رفتم . .
گل آماده شده رو کنار مغازه دیدم که حتی
خودمم از دیدنش لذت بردم :))
سلامی کردم و پول گل رو حساب کردم و
برداشتمش و از مغازه بیرون زدم . .
از سمت زهرا رفتم و یهو در رو باز کردم که
برگشت چیزی بگه و من سریع گفتم :
_اینم خدمتت برای دل جویی از شما
لبخند بزرگی روی لب زهرا نشست که همون
لحظه هزار برابر حال خودم بهتر شد :))
با ذوق فراوانی دسته گل و گرفت و گفت :
+ممنونم خببب:)))
همین که خوشحال شده بود برای من کافی بود
در رو بستم و رفتم از سمت خودم سوار شدم
زهرا همونطور به گل نگاه میکرد و لبخند میزد
ماشین رو روشن کردم و سمت خونه راه افتادم
توی راه دوباره کمی با زهرا صحبت کردم و
کامل مطمئن شدم از دلش دراومده . .
به در خونه که رسیدیم زهرا گفت:
+مهدی صبر کن یه لحظه
چشمامو سمتش بردم و گفتم:
_جانم
اول مکثی کرد و بعد ادامه داد :
+اگر من این کارو کردم برای این بود که دوباره
استرس گرفتم برای پرونده جدیدت ، باز یکم
ترس به جونم افتاد و اون روزا یادم اومد
نمیخوام دوباره نه تو آسیبی ببینی نهزندگیمون
خواستم بفهمونم که بیشتر مواظب خودت باشی:))
حرفای زهرا رو وقتی شنیدم استرس گرفتم که
چطور درمورد ماموریت پرونده جدید بهش
بگم اما سرشو بین دستام گرفتم و پیشونیش
رو بوسیدم و گفتم :
+درکت میکنم زهرا جانم ، نترس عزیزدلم:))
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________