eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
هیچ وزنه ای سنگین تر از بلند کردن خودت در روزهای ناامیدی نیست ! دمت گرم که بلند میشی ، دمت گرم که ادامه میدی .. |
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نگیـر از سرم سایـه چادرت را . .❤️‍🩹
یا مهربان باشیم یا ساکت !🤍
بـرای قشنگـتر شـدن گـوشیـاتون 🌸🪵
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part368 توی تختم تکونی خوردم و چشمامو بستم بعد از گذشت
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم صدای زنگ گوشی تو گوشم پیچید ، اما معلوم بود که گوشی من نیست . . چشمامو باز کردم که دیدم گوشی کنار داوود داره روی زمین میلرزه خودشم انگار نه انگار چندبار صدا کردم اما جوابی نگرفتم ، چون ازم دور بود بالشت کنارمو برداشتم و به سمتش پرت کردم که دقیق توی سرش خورد یهو چشماشو‌ باز کرد و گفت : +کی بود خدایی ؟ سریع سرمو روی بالشت گذاشتم و چیزی نگفتم بعد از اینکه تازه حواسش سر جاش اومد گوشی رو جواب داد . ‌. از قیافش و جواب دادنای خسته‌ش خندم گرفته بود و اگه یکم دیگه میخندیدم میفهمید من بالشتو زدم تو سرش ! صورتمو سمت دیگه گذاشتم و چشمامو بستم و اما یهو وزن سنگین یه نفر روی بدنم حس کردم داوود دیوونه با پتو افتاده بود روی من . . +الحق که شوهر زهرایی و پر رو از حرفش خندم گرفت و گفتم : _خفه شدم برو کنار. . +جات خوبه داداش همینطور بخواب _داوود میگم برو عه آنقدری که بحث کردیم صدای سبحان دراومد و من چون زیر پتوی داوود بودم فقط صداشو شنیدم گفت : ×خدایی چرا نمیزارین یکم بخوابیم _داوود بیا اینو بلند کن خفه شدممم +داوود نمیای این سمت هااا اینطوری که معلوم بود داوود قصد نداشت از روی سرم بلند بشه. . ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part369 صدای زنگ گوشی تو گوشم پیچید ، اما معلوم بود که
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم دوباره از سبحان خواستم چیزی به داوود بگه که داوود گفت: +حیف نمیخوام داداش محمد بیدار بشه وگرنه حالاها حالاها باید زیر پتو میموندی و تا از روی من بلند شد رفت سر جاش ، خواستم یدونه بزنم پس کله‌ش که خب تونست در بره و من نتونستم کاری کنم . . دوباره چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم چون ساعت تقریبا هشت و نیم صبح بود <ساعت ده صبح > صدای در اومد که انگار نگین خانوم اومده بود صدامون کنه برای صبحانه بیدار بشیم. . هممون بلند شدیم و سمت بیرون رفتیم و به نوبت دست و صورتمونو شستیم پایین که رفتیم سفره صبحانه پهن بود و همه منتظر ما بودن که بریم بعد شروع کنن! بسم الله گفتم و کنار زهرا نشستم و گفتم : _صبح بخیر خانوم خانوما +صبح تو هم بخیر ،خوب خوابیدی ؟ _هی خوب بود به لطف داوود خان خنده‌ای کرد و گفت: +چیکار کرده مگه ؟ _هیچی فقط قشنگ حال من یکیو جا آورد زهرا که داوود رو کاملا می‌شناخت خندید و کمی از چاییش خورد ، انگار ناراحتی دیشب از دلش دراومده بود ولی خب باز باید یه طوری حالشو عوض میکردم . . چون توی سایت خبرهایی بود و شاید نیاز میشد من دوباره یه ماموریت برم ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part370 دوباره از سبحان خواستم چیزی به داوود بگه که دا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بعد از صبحانه دیگه باید می‌رفتیم ، رفتم اتاق سوییچ ماشین رو بردارم بریم . . زهرا رفته بود اتاقشون آماده بشه و بیاد از ماموریتی که شاید من باید برم فقط داوود میدونست که رفتم پیشش و گفتم : _راستی یه چیزی داوود +هوم _هوم چیه ؟ بگو بله بگو جان بگو . . خندید و گفت : + ای بابا ، جانم خب حالا حرفتو بگو _در رابطه با ماموریت هیچکس نمیدونه، حواست باشه به کسی نگی مخصوصا زهرا . +حله ، حواسم هست . . _از زبونت در نره ها بدبختم کنی ، +نترس حواسم هست ولی همچین معلوم نیست تو بریا. . مکثی کردم و گفتم: _استاد شاید قرار باشه من و تو بریم سری تکون داد و چیزی نگفت قبل از اینکه زهرا بیاد به یکی از دوستان پیام دادم یه دسته گل رز آبی و سفید آماده کنه که همینطور وقتی میریم خونه بگیرمش و تو راه به زهرا بدم و عذرخواهی دیشبو کنم :) زهرا رو صدا کردم که دیگه بیاد بریم ، از پله ها پایین اومد و کنار وایساد از بقیه‌خداحافظی کردیم و رفتیم . . سوار ماشین شدیم و سمت خونمون راه افتادیم ، مسیر رو به سمت گل فروشی تغییر دادم که زهرا گفت : +مگه خونه نمی‌ریم ؟ نگاهش کردم و لبخند زدم و گفتم : _قبلش یه کاری داریم بعد چیزی نگفت و منم به راهم ادامه دادم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part371 بعد از صبحانه دیگه باید می‌رفتیم ، رفتم اتاق سو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم پایین تر از گل فروشی پارک کردم و به زهرا گفتم الان میام ، پیاده شدم و سمت گل فروشی رفتم . . گل آماده شده رو کنار مغازه دیدم که حتی خودمم از دیدنش لذت بردم :)) سلامی کردم و پول گل رو حساب کردم و برداشتمش و از مغازه بیرون زدم . . از سمت زهرا رفتم و یهو در رو باز کردم که برگشت چیزی بگه و من سریع گفتم : _اینم خدمتت برای دل جویی از شما لبخند بزرگی روی لب زهرا نشست که همون لحظه هزار برابر حال خودم بهتر شد :)) با ذوق فراوانی دسته گل و گرفت و گفت : +ممنونم خببب:))) همین که خوشحال شده بود برای من کافی بود در رو بستم و رفتم از سمت خودم سوار شدم زهرا همون‌طور به گل نگاه میکرد و لبخند میزد ماشین رو روشن کردم و سمت خونه راه افتادم توی راه دوباره کمی با زهرا صحبت کردم و کامل مطمئن شدم از دلش دراومده . . به در خونه که رسیدیم زهرا گفت: +مهدی صبر کن یه لحظه چشمامو سمتش بردم و گفتم: _جانم اول مکثی کرد و بعد ادامه داد : +اگر من این کارو کردم برای این بود که دوباره استرس گرفتم برای پرونده جدیدت ، باز یکم ترس به جونم افتاد و اون روزا یادم اومد نمیخوام دوباره نه تو آسیبی ببینی نه‌زندگیمون خواستم بفهمونم که بیشتر مواظب خودت باشی:)) حرفای زهرا رو وقتی شنیدم استرس گرفتم که چطور درمورد ماموریت پرونده جدید بهش بگم اما سرشو بین دستام گرفتم و پیشونیش رو بوسیدم و گفتم : +درکت میکنم زهرا جانم ، نترس عزیزدلم:)) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________