eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی از اوست ؟ . . گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست !❤️‍🩹
اگه یکی براتون مهمه بهش نشون بدید، آدما هرجا حس کنن مهم نیستن میرن.. (: |
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمی‌خوای دعوت کنی آقا جانم . .؟❤️‍🩹
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تراپی حقیقـی اینجاست : 🫠❤️‍🩹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part372 پایین تر از گل فروشی پارک کردم و به زهرا گفتم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم حالا با این وضعیت مونده بودم چطوری اگر بخوام برم ماموریت بهش بگم . . دیگه چیزی نگفتم و وارد خونه شدیم <محمد> بعد از چند وقت که نبودم بلاخره امروز رفتم سایت و گزارش کارهای مأموریت رو به آقای احمدی دادم و بعد رفتم سمت اتاقم.. روی میزم یه فلش و یه نوشته بود که کاغذ رو برداشتم و خوندم : <سلام آقا محمد خوبی ، پرونده جدید و اطلاعاتش نگاهی بکن تونستی قبول کنی به آقای احمدی بگو در جریانه خودش > روی صندلی نشستم و فلش رو وصل کردم یه سری فایل بالا اومد که روی هر کدوم نوشته بود مربوط به چیه که اول وارد اطلاعات شدم اطلاعات رو که کامل خوندم تصمیم گرفتم به عهده بگیرم و انجامش بدیم . . این باند نصفش اینجا بود نصفش شهر دیگه که نیاز بود از بچه ها بفرستم و خب مونده بودم کیو بفرستم ! بین سبحان و داوود و مهدی دو نفر باید میرفتن سبحان که چند روز دیگه عروسیش بود و نمیشد اول زندگی بفرستمش مأموریت مهدی هم زندگیش تازه رو روال افتاده بود و شدت وابستگی زهرا بالاتر رفته بود . . داوود هم نمیشد تنهایی فرستاد باید به نفر باهاش می‌رفت . . تصمیم این بود مهدی و داوود برن اما باید نظر زهرا رو حتما میپرسیدیم ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________