این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی از اوست ؟ . .
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست !❤️🩹
#دلی
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمیخوای دعوت کنی آقا جانم . .؟❤️🩹
#امامرضا
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part372 پایین تر از گل فروشی پارک کردم و به زهرا گفتم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part373
حالا با این وضعیت مونده بودم چطوری اگر
بخوام برم ماموریت بهش بگم . .
دیگه چیزی نگفتم و وارد خونه شدیم
<محمد>
بعد از چند وقت که نبودم بلاخره امروز رفتم
سایت و گزارش کارهای مأموریت رو به آقای
احمدی دادم و بعد رفتم سمت اتاقم..
روی میزم یه فلش و یه نوشته بود که کاغذ
رو برداشتم و خوندم :
<سلام آقا محمد خوبی ، پرونده جدید و
اطلاعاتش نگاهی بکن تونستی قبول کنی به
آقای احمدی بگو در جریانه خودش >
روی صندلی نشستم و فلش رو وصل کردم
یه سری فایل بالا اومد که روی هر کدوم
نوشته بود مربوط به چیه که اول وارد اطلاعات شدم
اطلاعات رو که کامل خوندم تصمیم گرفتم
به عهده بگیرم و انجامش بدیم . .
این باند نصفش اینجا بود نصفش شهر دیگه
که نیاز بود از بچه ها بفرستم و خب مونده
بودم کیو بفرستم !
بین سبحان و داوود و مهدی دو نفر باید میرفتن
سبحان که چند روز دیگه عروسیش بود و
نمیشد اول زندگی بفرستمش مأموریت
مهدی هم زندگیش تازه رو روال افتاده بود و
شدت وابستگی زهرا بالاتر رفته بود . .
داوود هم نمیشد تنهایی فرستاد باید به نفر
باهاش میرفت . .
تصمیم این بود مهدی و داوود برن اما باید
نظر زهرا رو حتما میپرسیدیم !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________