eitaa logo
اَمـانــہ .
514 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part372 پایین تر از گل فروشی پارک کردم و به زهرا گفتم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم حالا با این وضعیت مونده بودم چطوری اگر بخوام برم ماموریت بهش بگم . . دیگه چیزی نگفتم و وارد خونه شدیم <محمد> بعد از چند وقت که نبودم بلاخره امروز رفتم سایت و گزارش کارهای مأموریت رو به آقای احمدی دادم و بعد رفتم سمت اتاقم.. روی میزم یه فلش و یه نوشته بود که کاغذ رو برداشتم و خوندم : <سلام آقا محمد خوبی ، پرونده جدید و اطلاعاتش نگاهی بکن تونستی قبول کنی به آقای احمدی بگو در جریانه خودش > روی صندلی نشستم و فلش رو وصل کردم یه سری فایل بالا اومد که روی هر کدوم نوشته بود مربوط به چیه که اول وارد اطلاعات شدم اطلاعات رو که کامل خوندم تصمیم گرفتم به عهده بگیرم و انجامش بدیم . . این باند نصفش اینجا بود نصفش شهر دیگه که نیاز بود از بچه ها بفرستم و خب مونده بودم کیو بفرستم ! بین سبحان و داوود و مهدی دو نفر باید میرفتن سبحان که چند روز دیگه عروسیش بود و نمیشد اول زندگی بفرستمش مأموریت مهدی هم زندگیش تازه رو روال افتاده بود و شدت وابستگی زهرا بالاتر رفته بود . . داوود هم نمیشد تنهایی فرستاد باید به نفر باهاش می‌رفت . . تصمیم این بود مهدی و داوود برن اما باید نظر زهرا رو حتما میپرسیدیم ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part373 حالا با این وضعیت مونده بودم چطوری اگر بخوام بر
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <زهرا > مهدی بعد از اینکه من رو خونه گذاشت خودش رفت سرکار ، گلی که برام گرفته بود رو کنار اتاق گذاشتم . . خیلی قشنگ بود و از این کار مهدی خیلی خوشحال شده بودم . . چند روز دیگه عروسی زهره اینا بود دیگه باید کم‌کم آماده کاراشون میشدیم امروز قرار بود برن کارت های عروسی شونو بگیرن و فردا جمع شیم خونه مامان اینا برای نوشتن کارت ها و پخششون! مشغول کارای خونه بودم که گوشیم زنگ خورد سمتش رفتم که دیدم داداش محمده . . _الو سلام داداش +سلام زهرا چطوری خوبی _ممنون خودت چطوری ،جانم +امروز کی وقت داری همو ببینیم مکثی کردم و گفتم : _هر وقت تو بگی ، چیزی شده ؟ +نه بابا چیزی نیست ، کارت دارم فقط +بهت پیام میدم میگم کجا بیایی فعلا _باشه داداش ، خداحافظ بعد از اینکه قطع کرد ، چند دقیقه بعد آدرس یه کافه رو برام فرستاد با ساعت ! گوشی رو کنار گذاشتم و رفتم به کارام ادامه بدم اما خب فکرم درگیر بود که چیکارم داره. . رفتم آشپزخونه که شام امشب رو درست کنم و ناهار چون مهدی نمیومد کنار شام برای خودم سیب زمینی سرخ کرده درست کردم بخورم میخواستم برای شام زرشک پلو با مرغ بزارم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part374 <زهرا > مهدی بعد از اینکه من رو خونه گذاشت خود
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم با گوشیم یه آهنگ بی کلام گذاشتم و مشغول درست کردن شام شدم ، بین درست کردن شام با خودم گفتم هیچوقت فکر نمی‌کردم اون روزی که به مهدی برخورد کردم به اینجا برسه ، اینجایی که شدم خانم خونش و دارم غذا درست میکنم تا بیاد . . عشق ما خلاصه یه اتفاق بود:)) اگه من اون روز دانشگاه نمی‌رفتم یا به هر دلیلی غیبت داشتم هیچوقت مهدی رو نمیدیدم و خب چه خوب شد که دیدمش و بین اون همه خواستگار مهرش به دلم نشست اینقدری که ذهنم مشغول بود اصن نفهمیدم غذا دیگه آماده شده بود ، در قابلمه هارو بستم و از آشپزخونه رفتم بیرون . . رفتم اتاق که آماده بشم برم سر قراری که با داداش محمد داشتم ! نمی‌دونستم چیکارم داره ولی خب حتما مهم بوده که بهم زنگ زده و گفته برم ببینمش عبای بنفش و روسری مشکی‌مو پوشیدم چادرمو روی سرم انداختم و کیف و گوشیمو برداشتم ، سمت آشپزخونه رفتم زیر گاز رو کم کردم تا وقتی برم و برگردم غذام درست بشه ! از خونه بیرون زدم و فقط یه قفل به در زدم کافه‌ای که داداش آدرسشو فرستاده بود تقریبا نزدیک بود و تصمیم گرفتم پیاده برم که هم برای خودم خوب بود هم پاهام نرم تر میشد ! بعد از یه ربع پیاده روی به کافه رسیدم واردش شدم و از فضاش خوشم اومد ، قشنگ بود و یه طورایی به دل مینشست. . یکی از میز های نزدیک به پنجره رو انتخاب کردم و نشستم و تقریبا پنج دقیقه دیگه داداش محمد هم میومد . .! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part375 با گوشیم یه آهنگ بی کلام گذاشتم و مشغول درست ک
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم برای همین چیزی سفارش ندادم تا داداش هم بیاد و بعد دوتایی سفارش می‌دادیم. . به کافه و ترتیب چیدنش نگاه میکردم تا مشغول بشم و داداش بیاد . . گارسون اومد ازم خواست سفارش بدم که براش توضیح دادم منتظر کسی هستم و رفت رنگ های متفاوتی تو فضای داخلی کافه کار رفته و بود یه قسمت هم کلی گل بود ! همینطور که به چیدمان کافه نگاه میکردم یهو کسی رو که وارد شد و خب داداش بود لبخندی زدم و بلند شدم بهش دست تکون دادم که من رو ببینه بیاد اینجا . . منو دید و خندید و اومد ، نگام کرد و گفت : +سلام زهرا خانم چطوری _سلام داداش ، مرسی تو خوبی ممنونی گفت و روی صندلی ها نشستیم بعد از اینکه دوتا چایی با کیک شکلاتی سفارش دادیم داداش گفت : +خب چه خبر، چه میکنید با زندگی؟ سری تکون دادم و گفتم : _خداروشکر خوبه راضیم +خب خداروشکر ، بریم سر صحبتی که باهات داشتم چیزی نگفتم و منتظر شدم حرف بزنه خواست چیزی بگه که سفارشمونو آوردن. . گارسون سفارش رو روی میز گذاشت و بعد از اینکه داداش کمی از چایی خورد گفت: +خب ، زهرا تو کاملا شرایط کار و فعالیت های که انجام میدیم رو تا حدودی میدونی درسته ؟ _آره ، چطور مگه ؟ + میدونی که تو کار ما همه چیز ممکنه چیزی نگفتم و منتظر شدم ادامه حرفشو بگه ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- من قلبم برا بارون لک زده❤️‍🩹 -
هیچکی پشتتون نیست .. هیچکی پشت آدم نیست ؛ فقط خدا هست :) -شهیدعلی‌خلیلی-