اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part373 حالا با این وضعیت مونده بودم چطوری اگر بخوام بر
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part374
<زهرا >
مهدی بعد از اینکه من رو خونه گذاشت
خودش رفت سرکار ، گلی که برام گرفته بود
رو کنار اتاق گذاشتم . .
خیلی قشنگ بود و از این کار مهدی خیلی
خوشحال شده بودم . .
چند روز دیگه عروسی زهره اینا بود دیگه باید
کمکم آماده کاراشون میشدیم
امروز قرار بود برن کارت های عروسی شونو
بگیرن و فردا جمع شیم خونه مامان اینا برای
نوشتن کارت ها و پخششون!
مشغول کارای خونه بودم که گوشیم زنگ خورد
سمتش رفتم که دیدم داداش محمده . .
_الو سلام داداش
+سلام زهرا چطوری خوبی
_ممنون خودت چطوری ،جانم
+امروز کی وقت داری همو ببینیم
مکثی کردم و گفتم :
_هر وقت تو بگی ، چیزی شده ؟
+نه بابا چیزی نیست ، کارت دارم فقط
+بهت پیام میدم میگم کجا بیایی فعلا
_باشه داداش ، خداحافظ
بعد از اینکه قطع کرد ، چند دقیقه بعد آدرس
یه کافه رو برام فرستاد با ساعت !
گوشی رو کنار گذاشتم و رفتم به کارام ادامه
بدم اما خب فکرم درگیر بود که چیکارم داره. .
رفتم آشپزخونه که شام امشب رو درست کنم
و ناهار چون مهدی نمیومد کنار شام برای
خودم سیب زمینی سرخ کرده درست کردم بخورم
میخواستم برای شام زرشک پلو با مرغ بزارم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part374 <زهرا > مهدی بعد از اینکه من رو خونه گذاشت خود
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part375
با گوشیم یه آهنگ بی کلام گذاشتم و مشغول
درست کردن شام شدم ، بین درست کردن
شام با خودم گفتم هیچوقت فکر نمیکردم
اون روزی که به مهدی برخورد کردم به اینجا
برسه ، اینجایی که شدم خانم خونش و دارم
غذا درست میکنم تا بیاد . .
عشق ما خلاصه یه اتفاق بود:))
اگه من اون روز دانشگاه نمیرفتم یا به هر
دلیلی غیبت داشتم هیچوقت مهدی رو
نمیدیدم و خب چه خوب شد که دیدمش و
بین اون همه خواستگار مهرش به دلم نشست
اینقدری که ذهنم مشغول بود اصن نفهمیدم
غذا دیگه آماده شده بود ، در قابلمه هارو
بستم و از آشپزخونه رفتم بیرون . .
رفتم اتاق که آماده بشم برم سر قراری که با
داداش محمد داشتم !
نمیدونستم چیکارم داره ولی خب حتما مهم
بوده که بهم زنگ زده و گفته برم ببینمش
عبای بنفش و روسری مشکیمو پوشیدم
چادرمو روی سرم انداختم و کیف و گوشیمو
برداشتم ، سمت آشپزخونه رفتم زیر گاز رو
کم کردم تا وقتی برم و برگردم غذام درست بشه !
از خونه بیرون زدم و فقط یه قفل به در زدم
کافهای که داداش آدرسشو فرستاده بود تقریبا
نزدیک بود و تصمیم گرفتم پیاده برم که هم
برای خودم خوب بود هم پاهام نرم تر میشد !
بعد از یه ربع پیاده روی به کافه رسیدم
واردش شدم و از فضاش خوشم اومد ، قشنگ
بود و یه طورایی به دل مینشست. .
یکی از میز های نزدیک به پنجره رو انتخاب
کردم و نشستم و تقریبا پنج دقیقه دیگه
داداش محمد هم میومد . .!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part375 با گوشیم یه آهنگ بی کلام گذاشتم و مشغول درست ک
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part376
برای همین چیزی سفارش ندادم تا داداش
هم بیاد و بعد دوتایی سفارش میدادیم. .
به کافه و ترتیب چیدنش نگاه میکردم تا
مشغول بشم و داداش بیاد . .
گارسون اومد ازم خواست سفارش بدم که براش توضیح دادم منتظر کسی هستم و رفت
رنگ های متفاوتی تو فضای داخلی کافه کار
رفته و بود یه قسمت هم کلی گل بود !
همینطور که به چیدمان کافه نگاه میکردم یهو
کسی رو که وارد شد و خب داداش بود
لبخندی زدم و بلند شدم بهش دست تکون دادم که من رو ببینه بیاد اینجا . .
منو دید و خندید و اومد ، نگام کرد و گفت :
+سلام زهرا خانم چطوری
_سلام داداش ، مرسی تو خوبی
ممنونی گفت و روی صندلی ها نشستیم
بعد از اینکه دوتا چایی با کیک شکلاتی
سفارش دادیم داداش گفت :
+خب چه خبر، چه میکنید با زندگی؟
سری تکون دادم و گفتم :
_خداروشکر خوبه راضیم
+خب خداروشکر ، بریم سر صحبتی که باهات داشتم
چیزی نگفتم و منتظر شدم حرف بزنه
خواست چیزی بگه که سفارشمونو آوردن. .
گارسون سفارش رو روی میز گذاشت و بعد از
اینکه داداش کمی از چایی خورد گفت:
+خب ، زهرا تو کاملا شرایط کار و فعالیت های
که انجام میدیم رو تا حدودی میدونی درسته ؟
_آره ، چطور مگه ؟
+ میدونی که تو کار ما همه چیز ممکنه
چیزی نگفتم و منتظر شدم ادامه حرفشو بگه
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
هیچکی پشتتون نیست ..
هیچکی پشت آدم نیست ؛
فقط خدا هست :)
-شهیدعلیخلیلی-
#خدایمن