eitaa logo
اَمـانــہ .
513 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part373 حالا با این وضعیت مونده بودم چطوری اگر بخوام بر
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <زهرا > مهدی بعد از اینکه من رو خونه گذاشت خودش رفت سرکار ، گلی که برام گرفته بود رو کنار اتاق گذاشتم . . خیلی قشنگ بود و از این کار مهدی خیلی خوشحال شده بودم . . چند روز دیگه عروسی زهره اینا بود دیگه باید کم‌کم آماده کاراشون میشدیم امروز قرار بود برن کارت های عروسی شونو بگیرن و فردا جمع شیم خونه مامان اینا برای نوشتن کارت ها و پخششون! مشغول کارای خونه بودم که گوشیم زنگ خورد سمتش رفتم که دیدم داداش محمده . . _الو سلام داداش +سلام زهرا چطوری خوبی _ممنون خودت چطوری ،جانم +امروز کی وقت داری همو ببینیم مکثی کردم و گفتم : _هر وقت تو بگی ، چیزی شده ؟ +نه بابا چیزی نیست ، کارت دارم فقط +بهت پیام میدم میگم کجا بیایی فعلا _باشه داداش ، خداحافظ بعد از اینکه قطع کرد ، چند دقیقه بعد آدرس یه کافه رو برام فرستاد با ساعت ! گوشی رو کنار گذاشتم و رفتم به کارام ادامه بدم اما خب فکرم درگیر بود که چیکارم داره. . رفتم آشپزخونه که شام امشب رو درست کنم و ناهار چون مهدی نمیومد کنار شام برای خودم سیب زمینی سرخ کرده درست کردم بخورم میخواستم برای شام زرشک پلو با مرغ بزارم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part374 <زهرا > مهدی بعد از اینکه من رو خونه گذاشت خود
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم با گوشیم یه آهنگ بی کلام گذاشتم و مشغول درست کردن شام شدم ، بین درست کردن شام با خودم گفتم هیچوقت فکر نمی‌کردم اون روزی که به مهدی برخورد کردم به اینجا برسه ، اینجایی که شدم خانم خونش و دارم غذا درست میکنم تا بیاد . . عشق ما خلاصه یه اتفاق بود:)) اگه من اون روز دانشگاه نمی‌رفتم یا به هر دلیلی غیبت داشتم هیچوقت مهدی رو نمیدیدم و خب چه خوب شد که دیدمش و بین اون همه خواستگار مهرش به دلم نشست اینقدری که ذهنم مشغول بود اصن نفهمیدم غذا دیگه آماده شده بود ، در قابلمه هارو بستم و از آشپزخونه رفتم بیرون . . رفتم اتاق که آماده بشم برم سر قراری که با داداش محمد داشتم ! نمی‌دونستم چیکارم داره ولی خب حتما مهم بوده که بهم زنگ زده و گفته برم ببینمش عبای بنفش و روسری مشکی‌مو پوشیدم چادرمو روی سرم انداختم و کیف و گوشیمو برداشتم ، سمت آشپزخونه رفتم زیر گاز رو کم کردم تا وقتی برم و برگردم غذام درست بشه ! از خونه بیرون زدم و فقط یه قفل به در زدم کافه‌ای که داداش آدرسشو فرستاده بود تقریبا نزدیک بود و تصمیم گرفتم پیاده برم که هم برای خودم خوب بود هم پاهام نرم تر میشد ! بعد از یه ربع پیاده روی به کافه رسیدم واردش شدم و از فضاش خوشم اومد ، قشنگ بود و یه طورایی به دل مینشست. . یکی از میز های نزدیک به پنجره رو انتخاب کردم و نشستم و تقریبا پنج دقیقه دیگه داداش محمد هم میومد . .! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part375 با گوشیم یه آهنگ بی کلام گذاشتم و مشغول درست ک
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم برای همین چیزی سفارش ندادم تا داداش هم بیاد و بعد دوتایی سفارش می‌دادیم. . به کافه و ترتیب چیدنش نگاه میکردم تا مشغول بشم و داداش بیاد . . گارسون اومد ازم خواست سفارش بدم که براش توضیح دادم منتظر کسی هستم و رفت رنگ های متفاوتی تو فضای داخلی کافه کار رفته و بود یه قسمت هم کلی گل بود ! همینطور که به چیدمان کافه نگاه میکردم یهو کسی رو که وارد شد و خب داداش بود لبخندی زدم و بلند شدم بهش دست تکون دادم که من رو ببینه بیاد اینجا . . منو دید و خندید و اومد ، نگام کرد و گفت : +سلام زهرا خانم چطوری _سلام داداش ، مرسی تو خوبی ممنونی گفت و روی صندلی ها نشستیم بعد از اینکه دوتا چایی با کیک شکلاتی سفارش دادیم داداش گفت : +خب چه خبر، چه میکنید با زندگی؟ سری تکون دادم و گفتم : _خداروشکر خوبه راضیم +خب خداروشکر ، بریم سر صحبتی که باهات داشتم چیزی نگفتم و منتظر شدم حرف بزنه خواست چیزی بگه که سفارشمونو آوردن. . گارسون سفارش رو روی میز گذاشت و بعد از اینکه داداش کمی از چایی خورد گفت: +خب ، زهرا تو کاملا شرایط کار و فعالیت های که انجام میدیم رو تا حدودی میدونی درسته ؟ _آره ، چطور مگه ؟ + میدونی که تو کار ما همه چیز ممکنه چیزی نگفتم و منتظر شدم ادامه حرفشو بگه ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- من قلبم برا بارون لک زده❤️‍🩹 -
هیچکی پشتتون نیست .. هیچکی پشت آدم نیست ؛ فقط خدا هست :) -شهیدعلی‌خلیلی-
امید مانند ستونی‌ست که جهان را سرپا نگه می‌دارد ؛ امید ، رؤیای انسان ِبیدار است . - پلینیوس . |