eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
چرا لف؟🥲
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
تـُو خوب بـاش آنکـَس کـِه فـَهمید ، قـَدر می‌داند ؛ و آنکـَس کـِه نـَفهمید ، روزی دلـَش بـَرای تـَمام خـوبی‌هایت تـَنگ می‌شـَود 🦦🍪𓍼⭑ |
به خـاطر خدا هم صـبر کـن ..🫀
نوشته بود : دنبال دوست داشتن توی حرف و کلمه ها نگرد ؛ هر چی هست توی رفتارشه ...(:
"او ذوق من است برای ادامه‌ی مسیر.🤎"
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part376 برای همین چیزی سفارش ندادم تا داداش هم بیاد و
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <محمد > یه نفس عمیق کشیدم و گفتم : _قراره برای پرونده جدید دوباره مهدی بره ماموریت البته با داوود . . اونطوری که زهرا نگام میکرد میترسم الانا صداشو بلند کنه یا یه عکس العملی نشون بده ولی تنها کاری که کرد سکوت کرد و نگام کرد. . بعد از چند دقیقه گفت : + به خودش هم گفتی قراره بره ؟ _کامل نه ولی یه چیزایی می‌دونه ، گفتم اول به تو بگم که آماده باشی از قبل . . من فهمیدم که حال زهرا عوض شد ولی چیزی بهش نگفتم ، یه لحظه سرشو پایین انداخت و بعد گفت : +آره خوب شد بهم گفتی .. دیگه به نظرم وقتش بود بریم چون خودمم کارای سایت مونده و خب بهتر بود زهرا با خودش یکم خلوت کنه چون بعد از اون اتفاق زهرا برای کار مهدی ترس و استرس بیشتری داشت بلند شدیم من رفتم حساب کنم و از کافه که بیرون اومدیم به زهرا گفتم بیا برسونمت. . ولی خب نیومد گفت خودش دوست داره پیاده بره منم اصرار نکردم . . <زهرا> از کافه که بیرون اومدم داداش گفت بیا برسونمت ولی خب نمی‌خواستم و دوست داشتم پیاده برگردم یکم با خودم خلوت کنم .. میدونستم دوباره مهدی مأموریت میره ولی نه به این سرعتی که من تازه خوب شدم . . من تازه خوب شده بودم و نیاز داشتم بعد از این همه مدت که اذیت بودم و حالم خوب نبود انرژی قبلنم برگرده . . ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________