نوشته بود :
دنبال دوست داشتن
توی حرف و کلمه ها نگرد ؛
هر چی هست توی رفتارشه ...(:
#دلی
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part376 برای همین چیزی سفارش ندادم تا داداش هم بیاد و
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part377
<محمد >
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم :
_قراره برای پرونده جدید دوباره مهدی بره
ماموریت البته با داوود . .
اونطوری که زهرا نگام میکرد میترسم الانا
صداشو بلند کنه یا یه عکس العملی نشون بده
ولی تنها کاری که کرد سکوت کرد و نگام کرد. .
بعد از چند دقیقه گفت :
+ به خودش هم گفتی قراره بره ؟
_کامل نه ولی یه چیزایی میدونه ، گفتم اول
به تو بگم که آماده باشی از قبل . .
من فهمیدم که حال زهرا عوض شد ولی
چیزی بهش نگفتم ، یه لحظه سرشو پایین
انداخت و بعد گفت :
+آره خوب شد بهم گفتی ..
دیگه به نظرم وقتش بود بریم چون خودمم
کارای سایت مونده و خب بهتر بود زهرا با
خودش یکم خلوت کنه چون بعد از اون اتفاق
زهرا برای کار مهدی ترس و استرس بیشتری داشت
بلند شدیم من رفتم حساب کنم و از کافه
که بیرون اومدیم به زهرا گفتم بیا برسونمت. .
ولی خب نیومد گفت خودش دوست داره
پیاده بره منم اصرار نکردم . .
<زهرا>
از کافه که بیرون اومدم داداش گفت بیا
برسونمت ولی خب نمیخواستم و دوست
داشتم پیاده برگردم یکم با خودم خلوت کنم ..
میدونستم دوباره مهدی مأموریت میره ولی
نه به این سرعتی که من تازه خوب شدم . .
من تازه خوب شده بودم و نیاز داشتم بعد از
این همه مدت که اذیت بودم و حالم خوب نبود انرژی قبلنم برگرده . .
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________