eitaa logo
اَمـانــہ .
516 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part382 لبخندی زدم و پتو رو از سرم برداشتم و کنار خونه
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <زهرا> نور گرمی روی صورتم حس کردم که باعث شد چشمامو باز کنم ، نور خورشید بود که از گوشه پرده روی صورتم افتاده بود . . تکونی خوردم که وضعیتمو دیدم . .! با همون چادر نماز خوابم برده بود فقط روم یه پتو بود که فهمیدم مهدی بعد از نمازم اومده پتو رو کنار زدم و رفتم سمت اتاق . . در اتاق نیمه باز بود که از همون کنار در نگاهش کردم که خیلی مظلومانه خوابیده بود و کاملا مشخص بود چقدر خسته شده . . این روزا کارش بیشتر شده بود و مهدی اگر کسی تو سایت براش کاری پیش میومد همیشه شیفت میموند که بتونه کمکشون کنه ! لبخندی زدم و دیگه وارد اتاق نشدم و چادرمو درآوردم و روی دستهٔ مبل انداختم و نگاهی به ساعت کردم که ده صبح بود ، تصمیم گرفتم بزارم مهدی حداقل تا ظهر استراحت کنه بعد بیدارش کنم که بریم بیرون یه دوری بزنیم و هم بهش بگم تو جریان مأموریتش هستم ! کش موی کنار مبلُ برداشتم و موهامو دم اسبی بستم و سمت آشپزخونه رفتم و برای خودم چای درست کردم و پنیر و مربا و نون رو از یخچال درآوردم و روی میز گذاشتم ! خیلی آروم صبحانه‌مو خوردم و بعد سفره رو جمع کردم چایی دوممو ریختم و کنار میز گذاشتم و بلند شدم که برای ناهار فکری کنم! آروم رفتم توی اتاق و یه روسری برداشتم و اول رفتم حیاط و اونجا رو شستم ، آبی به گل و درختای حیاط دادم و بعد رفتم نزدیک گلای باغچه و بوشون کردم ، چه بوی خوبی میدادن و همیشه حالمو خوب میکردن:) بعد از اینکه خودمو با شستن حیاط و آب دادن به گل‌ها مشغول کرده بودم دیگه باید میرفتم داخل که کم‌کم ناهار درست کنم . . تصمیم گرفتم کتلت درست کنم ، موادشو آماده کردم و شروع کردم به مخلوط کردنشون.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part383 <زهرا> نور گرمی روی صورتم حس کردم که باعث شد
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم اونا رو که خوب مخلوط کردم دستامو شستم و بعد ماهیتابه رو از قفسه قابلمه‌ها برداشتم و روی گاز گذاشتم زیرشو روشن کردم و داخلش روغن ریختم و مواد کتلت رو آوردم نزدیک گاز و شروع کردم به درست کردنش! همینطور که مشغول درست کردن غذا بودم صداهایی از اتاق اومد ، صدای مهدی بود ولی بیدار نبود انگار داشت خواب میدید. . زیر گازو و کم کردم و دستامو شستم و به سمت اتاق رفتم که ببینم چی شده! وارد اتاق شدم که دیدم مهدی پتو رو محکم گرفته و زیر لبش حرفایی زمزمه می‌کنه . . سرش رو هی چپ و راست میکرد . . درست متوجه نمیشدم چی میگه ولی داشت کابوس میدید چون صورتش عرق کرده بود ؛ رفتم نزدیکش و صداش کردم ، سه بار صدا کردم اما واکنشی نشون نداد برای همین دستمو آوردم نزدیکش بردم و به شونه‌ش زدم و دوباره صداش کردم . . به محض اینکه دستمو روی شونه‌ش گذاشتم از جاش پرید که باعث شد برم عقب ! نفس نفس میزد و به روبه‌رو خیره شده بود نزدیکش رفتم و گفتم : _مهدی حالت خوبه ؟ _ چیزی نیست فقط کابوس دیدی . . بدون اینکه وایسم جوابمو بده رفتم آشپزخونه که هم زیر گازو خاموش کنم و هم براش آب بیارم ، با سرعت بالایی آب پر کردم و سمت اتاق برگشتم ! کنارش روی تخت نشستم و آب رو سمتش گرفتم سریع ازم گرفتش و یه نفس بالا کشید. . بعد از اینکه کمی بهتر شد و گفت : +خیلی خواب بدی بود ، + حتی نمی‌تونستم نفس بکشم ! _اشکال نداره بلاخره پیش میاد _الان حالت خوبه ؟ +آره آره. . خوبم :) _مطمئنی ؟ خیلی ترسیده بودیا . . +نه خوبم ، ممنون که بیدارم کردی لبخندی زدم و بلند شدم که از اتاق بیرون برم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه جانزدن و خستگی‌ناپذیری چهره داشت :❤️‍🔥
خوش باش دمی که زندگانی این است🪴 |