eitaa logo
اَمـانــہ .
517 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part384 اونا رو که خوب مخلوط کردم دستامو شستم و بعد ماه
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم از اتاق که بیرون اومدم لبخندم از روی لبام رفت ، یعنی چه خوبی دیده بود که اینقدر ترسیده ؟ ممکنه . . ، نه نه معمولا مهدی کم کابوس میدید ولی خب من نگران شدم که کابوس چی بود ؟ چون هیچی نگفت و فقط آب رو خورد . . همه فکرا رو ازم سرم بیرون کردم و رفتم که ادامه کتلت هارو درست کنم و البته حواسم خودمو با اونا پرت کنم . .! <مهدی> کابوسی که دیده بودم همش جلوی چشمم بود تو خوابم تنها بودم و به دنبال یکی می‌گشتم حتی نمی‌خواستم ادامه‌ش رو تو ذهنم یادآوری کنم چون سردردمو بیشتر میکرد ! دیشب که نخوابیده بودم الانم اینطور شد و خب دیگه باید بیدار میشدم چون نزدیکای وقت ناهار بود ، بوی کتلت زهرا هم که توی خونه پیچیده بود و من رو گرسنه تر کرد . ‌. از تخت بلند شدم و لیوان توی دستمو روی میز کنار تخت گذاشتم رفتم تو سرویس که آبی به صورتم بزنم! بعد از شستن دست و صورتم رفتم جلوی آشپزخونه که زهرا مشغول درست کردن غذا بود ولی من هر وقت که زهرا رو می‌دیدم همه‌ی خستگی و دردام یادم می‌رفت :)) آروم رفتم جلو و از پشت سرشو بوس کردم سریع نگاهی بهم کرد و اومد چیزی بگه که انگار حرفشو خورد و لبخند زد. . کنار گاز وایسادم و گفتم: _خسته‌نباشی ، کی آماده میشه ؟ +مرسی آمادس تقریبا ، چندتا دیگه مونده سری تکون دادم و روی صندلی نشستم گوشی رو از جیبم درآوردم و منتظر شدم تا غذا آماده بشه چون بدجوری شکمم ضعف میرفت به داوود پیام دادم و براش نوشتم : <سلام داوود چطوری ؟ محمد هنوز تصمیم نگرفته قراره کیا رو بفرسته ؟ > بعدش هم سری به پیامای رسول زدم که چندتا فایل برام فرستاده بود تا روی لپ‌تاپ توی خونه روشون کار کنم ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part385 از اتاق که بیرون اومدم لبخندم از روی لبام رفت ،
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم جواب فایل رسول رو دادم که متوجه شدم زهرا غذا رو آماده کرده و داره بشقاب هارو میاره گوشیمو کنار گذاشتم و ظرف کتلت رو ازش گرفتم ظرف هارو آورد و اومد نشست روی صندلی بسم الله گفتم شروع کردم به خوردن ، معمولا هر وقت غذا می‌دیدم از خود بی خود میشدم و اینو تقریبا همه فهمیده بودن . . من چون خیلی سریع شروع به خوردن غذا کرده بودم زهرا با لبخند بهم نگاه کرد که وقتی دیدمش خودم خندم گرفت و گفتم : _ببخشید دیگه ، نتونستم خودمو کنترل کنم +نوش جونت :)) و خودش هم کم‌کم شروع کرد به خوردن غذا ولی حس میکردم انگار یه چیزیش هست. . همون لحظه پیام داوود اومد و نوشت : <سلام مهدی ، من و تو و رسول قراره بریم > لقمه توی دهنم رو قورت دادم براش نوشتم باشه پس باید یه موقعیت گیر بیارم به زهرا بگم زهرا نگاهی بهم کرد و گفت : +چیزی شده؟ لبخندی زدم و گفتم : _نه نه هیچی . . و سرمو انداختم پایین تا فعلا چیزی نگم . . غذا که تموم شد کمکش کردم و سفره رو جمع کردیم و ظرف هارو توی سینک ظرفشویی گذاشتم ، و به زهرا گفتم آماده بشه بریم بیرون و توی بیرون همه چیزو بهش میگفتم لباسام رو عوض کردم و اومدم از اتاق بیام بیرون که زهرا اومد داخل و تازه میخواست آماده بشه منم از فرصت استفاده کردم و رفتم توی حیاط که به داوود زنگ بزنم . . قرار بود دو نفر بریم چرا رسول میخواست بیاد شماره داوود گرفتم و منتظر شدم جواب بده بعد از چند بوق جواب داد و گفت : +الو مهدی _داوود ، چطوری ؟ یه سوال +بپرس _چرا رسول قراره بیاد ، مگه قرار نبود ما بریم ؟ +تصمیم محمد و آقای احمدی نمی‌دونم منم +قراره امشب بگن بهمون ، جلسه داریما _آره یادمه ، اوکی دمت گرم فعلا خداحافظی کرد و قطع کرد ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
و اما فردا که تولد قمر بنی هاشم❤️‍🔥
ای ماه ترین عموی دنیا عباس :)🫀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
عباس(ع) آمد تا برادری را معنا کند، وفا را شرح دهد ایثار را الگو باشد، شجاعت را تفسیر کند و دلاوری را مصداقی والا گردد. ولادت با سعادت حضرت اباالفضل العباس (ع) مبارک باد.💚
آسمان ِحرمت کو‌؟ قفسم تنگ شده ، نه‌ فقط‌ دل‌، که‌ برایت‌ نفسم‌ تنگ‌ شده ؛🤍