اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part388 دوتا بچه دختر و پسر که تقریبا همسن هم بودن ، م
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part389
سوار ماشین شدیم و خوشحال بودم که قراره
نرگس هم بعد چند وقت ببینم . .
حتما وقتی که مهدی اینا میرفتن باید یه شب همه رو دور خودم جمع میکردم !
به خونهٔ مهدی اینا که رسیدیم ماشین رو
جلوی در خونه پارک کردیم و بعد زنگ زدیم
نرگس گفت بله که با صدای مهدی با ذوق که
از صداش مشخص بود گفت خوشاومدین . .
وارد خونه شدیم و مهدی در رو پشت سرمون بست ، اشاره کرد که من اول برم . .
در رو باز کردم و سلام کردم نرگس دوید
سمتم و پرید بغلم که حتی باعث شد چند
قدم بیام عقب تر و به این حرکتش خندم گرفت
_دختر انگار سالهاست منو ندیدی
همونطور که محکم بغلم کرده بود گفت :
+دلم برات تنگ شده بود زنداداش خانوم
خندیدم و گفتم : منم همینطور
مامانِ مهدی که تمام مدت مارو نگاه میکرد
خندهای کرد و گفت :
+اگر اجازه بدی منم عروسمو بغل کنم
که نرگس خندید و رفت کنار و بعد مامان سر
منو بوسید بغلم کرد و رفت گونه مهدی رو بوسید
خیلی خوشحال شده بودن و کاملا این حس
توی کاراشون مشخص بود . .
رفتیم و روی مبل نشستیم که نرگس برامون چایی بیاره ، مهدی نگاهی کرد و گفت :
+بابا خونه نیست ؟
×نه پسرم رفته یکم خرید کنه ، الانا میاد
کاش تا قبل از اینکه برمیگشتیم خونه میومد و میدیدیمش و بعد میرفتیم . .
نرگس چایی رو که آورد اومد کنار من نشست
و کلی درمورد کارایی که توی این مدت کرده
بود گفت ، از استادا و امتحانا و درساش تا بچه
های دانشگاه و سارا . .
من و زهره مدرکمونو گرفته بودیم ولی خب
نرگس و سارا بازم قصد داشتن ادامه بدن !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part389 سوار ماشین شدیم و خوشحال بودم که قراره نرگس هم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part390
بعد از اینکه با هم صحبت کردیم و کمی هم از عروسی زهره اینا گفتیم صدای باز شدن در اومد
بابای مهدی با دست پر از خرید وارد خونه شد و وقتی مارو دید لبخندی زد و گفت :
+بهبه سلام خیلی خوش اومدین . .
بلند شدیم و سلام کردیم و نرگس رفت خریدارو از دستش گرفت و برد آشپزخونه. .
بابا اومد سمت ما نشست مبل روبهرومون و
گفت: چه عجب یادی از ما کردین !
من لبخندی زدم و گفتم :
_مهدی سرش شلوغ بود واقعا الانم وقت خالی
داشت و منم گفتم بیایم پیشتون . .
سری تکون داد و گفت :
+خیلیم خوب کردین ، پس شام باشین دیگه
مهدی سریع گفت :
×ممنون بابا ولی من شب جلسه دارم باید بریم
مهدی نگاهی به من کرد و گفت بلند بشیم
از جامون بلند شدیم که نرگس گفت:
+بیشتر میموندین
_قربونت برم مهدی کار داره باید بریم
چیزی نگفت و فقط سری تکون داد . .
ازشون خداحافظی کردیم و به نرگس گفتم
پس فردا قراره باهم بریم آرایشگاه حواسش باشه
از خونه بیرون اومدیم و دیگه مقصد خونه بود
توی راه خونه رفتم داخل گوشیم و دوباره
با پری برای پس فردا هماهنگ کردم . .
من و نرگس و سارا قرار بود باهم بریم پیش پری
کارش واقعا عالی بود چون خودمم عروسی و
عقدم و مراسمات رو همیشه پیشش میرفتم!
سرم که توی گوشی بود مهدی گفت :
+چیکار میکنی ؟
_هیچی برای پس فردا با پری هماهنگ کردم
+خوب شد گفتی ، منم زنگ بزنم دوستم
یادم رفته بود بهش بگم میخوام برم آرایشگاه
خندیدم و گفتم :
_خسته نباشی واقعا
+یادم رفته بود ، بریم خونه حتما بهش زنگ میزنم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part390 بعد از اینکه با هم صحبت کردیم و کمی هم از عروسی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part391
<مهدی >
ماشین رو توی حیاط پارک کردم چون دوست داشتم امشب با موتور برم جلسه . .
وارد خونه که شدیم زهرا رفت داخل اتاق
لباساشو عوض کنه ولی من اول نشستم روی
مبل که به سامان زنگ بزنم برای آرایشگاه ..
شمارشو گرفتم که بعد چندین بوق جواب داد :
+سلام آقا مهدی ، حالت چطوره ؟
_سلام سامان چطوری خوبی
+قربانت جانم داداش
_میگم پس فردا عروسی سبحانِ وقت میخواستم
+من همیشه برات وقت دارم ، منتظرتم
خنده ای کردم و گفتم:
_دمت گرمه داداش ، پس خداحافظ
بعد از گفتن خداحافظ گوشی رو قطع کردم
میخواستم برم که لباسامو عوض کنم
که داوود پیام داد همین الان برای جلسه برم
حتی وقت نکردم لباسامم عوض کنم . .
زهرا رو صدا زدم و گفتم :
_من باید الان برم ، شامم فک نکنم بریم پیشت
بدون اینکه چیزی بگه گفت :
+اشکال نداره برو خدا به همراهت
رفتم جلو و سرشو بوسیدم و کاپشنمو برداشتم
و از خونه بیرون اومدم !
روی موتور نشستم کلاه رو سرم کردم و از
خونه بیرون زدم ، معمولا خیلی از موتور
سواری خوشم میومد و حتی تو نوجوونیم
علاقه خاصی بهش داشتم . .
کلا پسرا همه اینطور بودن ، موتور سواری رو
از همون اول دوست داشتیم !
همزمان با رسیدن من محمد هم رسید. .
بهش دست بلند کردم و با موتور وارد پارکینگ سایت شدم ، موتور کنار ماشین بقیه بچه ها
پارک کردم و کلاه رو روش گذاشتم !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part391 <مهدی > ماشین رو توی حیاط پارک کردم چون دوست دا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part392
از آینه ماشین موهامو نگاه کردم که یکم بهم
ریخته بود ولی با دست درستشون کردم !
با محمد وارد سایت شدیم و به بقیه بچه ها سلام کردیم ، سبحان قبل از من اونجا بود و
با داوود داشتن درمورد چندتا برگه کهدستشون
بود صحبت میکردن . .
از پشت رفتم و دستمو دور گردن دوتاشون انداختم
نگاهی به سبحان کردم و گفتم:
_مثلا پس فردا عروسیته همش اینجایی داداش
+دیگه به کارم متعهدم
خندیدم و گفتم :
_ بله درسته استاد
+ خودتو مسخره کن ، با موتور اومدی ؟
_آره چطور ؟
+از برگشت باهات میام خودم میشینم
_یدونه کلاه باهامه ها
+اشکال نداره اونم خودم سرم میکنم
داوود خندش گرفته بود ولی چیزی نمیگفت
منتظر بودیم که آقای احمدی صدامون کنه. .
کمکم بچه ها آماده شدن که بریم بالا و همون
موقع محمد بهمون اشاره کرد بریم بالا !
پله هارو بالا رفتیم و در زدیم بعد وارد اتاق شدیم
هر کدوممون روی صندلی های میز جلسه
نشستیم و بعد از اینکه همه اومدن آقای
احمدی بلند شد و گفت :
+سلام بچه ها خداقوت ، پرونده جدیدمون
در رابطه با یه گروه تو شهر سیستان و بلوچستانه
گروهکی که فکرای نامناسبی دارن و قراره
جون مردم رو در خطر بندازن. .
ما با بچه های اونجا هماهنگیم ولی خب قراره
از بچه های اینجا سه نفر بفرستیم اونجا . .
مهدی ، داوود و رسول
مکثی کرد کمی از آب جلوش خورد و گفت :
+این بچه ها انشاءالله بعد از عروسی سبحان
جان راهی میشن برای مأموریت
به شدت باید حواسمون به همه چی باشه
مدتی که باید اونجا بمون رو نمیدونم ولی فکر
نمیکنم زیاد طول بکشه . . !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part392 از آینه ماشین موهامو نگاه کردم که یکم بهم ریخته
نوش روانتون چهار پارت طولانی ؛☕️