اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part391 <مهدی > ماشین رو توی حیاط پارک کردم چون دوست دا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part392
از آینه ماشین موهامو نگاه کردم که یکم بهم
ریخته بود ولی با دست درستشون کردم !
با محمد وارد سایت شدیم و به بقیه بچه ها سلام کردیم ، سبحان قبل از من اونجا بود و
با داوود داشتن درمورد چندتا برگه کهدستشون
بود صحبت میکردن . .
از پشت رفتم و دستمو دور گردن دوتاشون انداختم
نگاهی به سبحان کردم و گفتم:
_مثلا پس فردا عروسیته همش اینجایی داداش
+دیگه به کارم متعهدم
خندیدم و گفتم :
_ بله درسته استاد
+ خودتو مسخره کن ، با موتور اومدی ؟
_آره چطور ؟
+از برگشت باهات میام خودم میشینم
_یدونه کلاه باهامه ها
+اشکال نداره اونم خودم سرم میکنم
داوود خندش گرفته بود ولی چیزی نمیگفت
منتظر بودیم که آقای احمدی صدامون کنه. .
کمکم بچه ها آماده شدن که بریم بالا و همون
موقع محمد بهمون اشاره کرد بریم بالا !
پله هارو بالا رفتیم و در زدیم بعد وارد اتاق شدیم
هر کدوممون روی صندلی های میز جلسه
نشستیم و بعد از اینکه همه اومدن آقای
احمدی بلند شد و گفت :
+سلام بچه ها خداقوت ، پرونده جدیدمون
در رابطه با یه گروه تو شهر سیستان و بلوچستانه
گروهکی که فکرای نامناسبی دارن و قراره
جون مردم رو در خطر بندازن. .
ما با بچه های اونجا هماهنگیم ولی خب قراره
از بچه های اینجا سه نفر بفرستیم اونجا . .
مهدی ، داوود و رسول
مکثی کرد کمی از آب جلوش خورد و گفت :
+این بچه ها انشاءالله بعد از عروسی سبحان
جان راهی میشن برای مأموریت
به شدت باید حواسمون به همه چی باشه
مدتی که باید اونجا بمون رو نمیدونم ولی فکر
نمیکنم زیاد طول بکشه . . !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part392 از آینه ماشین موهامو نگاه کردم که یکم بهم ریخته
نوش روانتون چهار پارت طولانی ؛☕️
↲ عوضِامامزمانصدقهبده!
عوضِحضرتزیارتبرو!
یکصفحهروزیقرآنبخون،
تقدیمکنبهحضرت!
مگهتومیشهبهنیابتاز
امامزمانتزیارتبری،
اوبهعوضتوزیارتنره؟!
زیارتیکهاوبهعوضتومیره
کجا،زیارتیکهتومیریکجا؟!💚
#استاد_رائفیپور
#اللهمعجللولیکالفرج
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زیـبـایی حـرم قـمر بـنی هـاشم>>🫀
#حضرتعباس