4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا کسی را نصیبم کن که . . :))🫀
#عاشقانه
من از شوقش زمین خوردم..
ولی مولا بلندم کرد..؛
همیشه یا علی گفتم..
علی از جا بلندم کرد...:))
#مولا
عشق..؛
مانند نماز است..
اگر نیت کردین..
گناه است به چپ و راست نگاه کنید ..:))
#عاشقانه
ممبرای گلم من از پارت های اولی دارم ویرایش میزنم و یه تغییراتی داخلش ایجاد میکنم اگر که جدید هستین و یا قدیمی فرقی نمیکنه ، دوست داشتین دوباره میتونید شروع کنید بخونید . 🤍
رمان همونه ، فقط یه سری از قسمت هاش
تغییرهای کوچولو میکنه . .🎀
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part392 از آینه ماشین موهامو نگاه کردم که یکم بهم ریخته
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part393
کمی سکوت کرد و بعد گفت :
+ما باهاتون درارتباطیم همه چیز رو هماهنگ
کردیم اما ، خیلی حواستون باشه . .
معلوم نیست اونجا چه خبره و چی در انتظارتونه
و خب مأموریت خطرناکیه!
اینطوری که آقای احمدی حرف میزد معلومه
اونجا قراره اتفاقای بدی بیوفته . .
ولی چون نصف پرونده دست ما بود از بچه
های اینجا هم حتما باید اون سمت باشه!
تو دلم خدارو شکر کردم که سبحان برای این مأموریت انتخاب نشده بود چون حس میکردم
خیلی خطرناکه . .
بعد از توضیحات محمد جلسه تموم شد !
جلسهمون حدودا یک ساعتی طول کشید . .
به خاطر عروسی سبحان تقریبا همه کارامونو انجام داده بودیم که این دو روز رو دیگه کارای خونه و عروسی و خودمونو انجام بدیم !
سوییچ موتور رو برداشتم و به سبحان اشاره
کردم که بریم . .
با بقیه خداحافظی کردم و با سبحان رفتیم سمت پارکینگ سایت ، سبحان سریع رفت پیش موتور خندهای کرد و گفت :
+سوییچ رو بده داداش
لبخندی زدم و دادمش بهش که سریع سوار شد
کلاه رو روی سرش گذاشت و گفت :
+بریم که چندوقته موتور سواری نکرده بودم
_پس خدا بخیر کنه . .
مطمئن بودم تند میره چون وقتی که تازه گواهینامه گرفته بودیم اولین باری که سوار موتور شدیم خیلی تند رفت و کلا سرعت رو دوست داشت . .
البته که هر دوتامون از سرعت خوشمون میومد!
از سایت که بیرون رفتیم سرعتشو بیشتر کرد
منم که کلاه نداشتم موهام دوباره بهم ریخت!
چندین خیابون رو دور زدیم که سبحان
سرعتشو هی بالا و پایین میکرد و دیگه تا
برسیم به خونشون با سرعت بالا رفت چون
کمکم داشت بارون میگرفت . .
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________