اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part392 از آینه ماشین موهامو نگاه کردم که یکم بهم ریخته
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part393
کمی سکوت کرد و بعد گفت :
+ما باهاتون درارتباطیم همه چیز رو هماهنگ
کردیم اما ، خیلی حواستون باشه . .
معلوم نیست اونجا چه خبره و چی در انتظارتونه
و خب مأموریت خطرناکیه!
اینطوری که آقای احمدی حرف میزد معلومه
اونجا قراره اتفاقای بدی بیوفته . .
ولی چون نصف پرونده دست ما بود از بچه
های اینجا هم حتما باید اون سمت باشه!
تو دلم خدارو شکر کردم که سبحان برای این مأموریت انتخاب نشده بود چون حس میکردم
خیلی خطرناکه . .
بعد از توضیحات محمد جلسه تموم شد !
جلسهمون حدودا یک ساعتی طول کشید . .
به خاطر عروسی سبحان تقریبا همه کارامونو انجام داده بودیم که این دو روز رو دیگه کارای خونه و عروسی و خودمونو انجام بدیم !
سوییچ موتور رو برداشتم و به سبحان اشاره
کردم که بریم . .
با بقیه خداحافظی کردم و با سبحان رفتیم سمت پارکینگ سایت ، سبحان سریع رفت پیش موتور خندهای کرد و گفت :
+سوییچ رو بده داداش
لبخندی زدم و دادمش بهش که سریع سوار شد
کلاه رو روی سرش گذاشت و گفت :
+بریم که چندوقته موتور سواری نکرده بودم
_پس خدا بخیر کنه . .
مطمئن بودم تند میره چون وقتی که تازه گواهینامه گرفته بودیم اولین باری که سوار موتور شدیم خیلی تند رفت و کلا سرعت رو دوست داشت . .
البته که هر دوتامون از سرعت خوشمون میومد!
از سایت که بیرون رفتیم سرعتشو بیشتر کرد
منم که کلاه نداشتم موهام دوباره بهم ریخت!
چندین خیابون رو دور زدیم که سبحان
سرعتشو هی بالا و پایین میکرد و دیگه تا
برسیم به خونشون با سرعت بالا رفت چون
کمکم داشت بارون میگرفت . .
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part393 کمی سکوت کرد و بعد گفت : +ما باهاتون درارتباطیم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part394
به خونشون که رسیدیم از موتور پیاده شده کلاه رو درآورد و به من داد و گفت :
+دمت گرم خیلی حال داد
_بعد مأموریت بریم یه موتور برات بخریم ؟
+آره آره ، خودمم تو فکرش بودم
سری تکون دادم و ازش خداحافظی کردم
سوار موتور شدم و هوا بارونی و سرد بود
سعی کردم خودمو زودتر به خونه برسونم که
وسط این همه کار یه وقت سرما نخورم . .
حدودا ده دقیقهای تو راه بودم و بعد به خونه
رسیدم ، سریع موتور رو گوشه حیاط پارک کردم و بعد روش یه پلاستیک کشیدم و رفتم داخل!
<داوود>
بعد از اینکه بیشتر کارامو توی سایت انجام
دادم خسته و کوفته برگشتم خونه . .
ساعت دیگه دوازده شب بود و مامان اینا
خوابیده بودن و قبل از اینکه برم خونه بیرون
شام خوردم تا دیگه سر و صدا نکنم !
از پله ها بالا رفتم و خواستم وارد اتاق بشم
که صدایی از اتاق زهره میومد. .
آروم رفتم پشت در که دیدم داره کتاب میخونه!
بعد از ازدواج محمد و زهرا فقط ما مونده
بودیم که دیگه زهره هم دو روز دیگه میرفت
خونه خودش و سر زندگیش . .!
حتما فردا باید به همه میگفتم یه قرار بزاریم
اینجا، که شبش فیلم دسته جمعی ببینیم . .
برگشتم سمت اتاق خودمو و در رو بستم !
لباسامو که عوض کردم روی تخت دراز شدم و
به سقف اتاقم نگاه کردم . .
فکر موضوع عملیات جدید زیادی منو درگیر
کرده بود و مشخص بود خطرناکه . .!
مامانم همیشه قبل از ازدواج زهرا میگفت تو قصد ازدواج نداری یا از کسی خوشت نمیاد؟
و من همیشه میگفتم نه و بحثُ عوض
میکردم اما من ، خیلی سال بود که دلمو باخته بودم
خیلی ساله عاشق یه نفر شده بودم اما
همیشه منتظر فرصت بودم تا بگم . .
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part394 به خونشون که رسیدیم از موتور پیاده شده کلاه ر
مثل اینکه برای آقا داوود هم خبریه . .👀
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی خستم ، دعوتم نمیکنی آقا جانم؟❤️🩹
#امامرضا