eitaa logo
اَمـانــہ .
513 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان عاشقی از آنجایی شروع شد که . .🥲
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی خستم ، دعوتم نمیکنی آقا جانم؟❤️‍🩹
کوهِ غرورم باشی ؛ یه‌روز، یه جا، نگاهت واسه یه نفر می لرزه🤎
12.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا دوست داشتم پسر بودم . .:)❤️‍🩹
سلام نویسنده خانم خیلی خوشحالم که داری نویسنده میشی یادته یه مدت بهت می گفتیم خانم نویسنده به واقعیت تبدیل شد😃 امیدوارم همیشه توی این راه موفق باشی گلم 💕💕 . سلام ممبر جانم ممنونم از محبتت 😭🤍 دقیقا اولین نفرها شما گفتین نویسنده و خب یادم نمیره اولین نفرها شما رمانو خوندین🥺😂 شما هم ان‌شاءالله موفق باشی عزیزم. .:)))
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part394 به خونشون‌‌ که رسیدیم از موتور پیاده شده کلاه ر
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم من .. من خیلی سال بود که چشمم روی یه نفر بود و جز اون نمی‌تونستم کسی رو کنار خودم تصور کنم . .! اما خب با این مأموریت انگاری وقتش بود که دیگه دوست داشتنمو به زبون بیارم و بگم . . فردا شب وقتش بود ، فردا صاف تو چشماش بهش نگاه میکردم و میگفتم . .! من عاشق فاطمه بودم :) از همون نوجوانی دلمو بهش باخته بودم تا الان منتظر بودم وقتش برسه . . یادمه تو بچگی همیشه در کنار زهرا و زهره مواظب اونم بودم ، یادمه یه بار که از شیطنت پام شکسته بود فاطمه چطور با بغض منو نگاه میکرد نمی‌دونم اون حسش به من چی بود ولی خب فردا شب همه چیو بهش میگفتم و این حرفی که سالهاست توی گلوی من گیر کرده رو به زبون میاوردم و خیالمو راحت میکردم . . معلوم نبود سالم برگردم یا نه ولی مهم نبود و فقط نمی‌خواستم گفتن این حرف روی دلم بمونه:) همینطور که به فاطمه و فرداشب فکر میکردم کم‌کم چشمام گرم شد و خوابم برد ! <فاطمه> امروز که توی دانشگاه پایان نامه رو ارائه دادم خیلی استرس داشتم ولی نتیجه‌ش حالم رو عوض کرد و خوشحال بودم چون پایان‌نامه رو استاد قبول کرده بود. . اما از طرفی یه نگرانی و حسی توی دلم بود رسول امشب گفته بود قراره با داوود و آقا مهدی برن به مأموریت . .! نگرانیم هم برای رسول بود و هم . .برای داوود داوود همیشه به من حس امن بودن میداد. . این حس از همون بچگی نشأت می‌گرفت :) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ______🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part395 من .. من خیلی سال بود که چشمم روی یه نفر بود و
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم زمانی که توی آخرین عملیاتی که محمد رفته بود کما و داوود هم زخمی شده بود من خیلی حالم بد بود ولی حرفی نمیزدم. . این موضوع فقط توی دل من پنهان شده بود ! داوود همیشه برام فرق میکرد . . یه بار که شش سالم بود با دوچرخه توی حیاط خونه داوود اینا بازی میکردم که یهو زمین خوردم! داوود زودتر از همه اومد سمتم و منو بلند کرد و با اینکه خودش هم سنی نداشت منو دلداری میداد ، نمی‌دونم چرا ولی دلیل من برای رد کردن خواستگارام فقط یه نفر بود ، داوود! بابام همیشه می‌گفت چرا بدون فکر کردن همه رو رد می‌کنی ، شاید یکی از خواستگارا واقعا خوب بود و تو الکی رد می‌کنی . . خواستگارا که مشکلی نداشتن ، من دلمو جایی دیگه باخته بودم که هیچکس خبر نداشت! اصن شاید داوود یکی دیگه رو دوست داشت شاید از یکی دیگه خوشش میومد. . اگه این شک و تردیدهام راست بود چی ؟ ولی نه ، تهِ چشمای داوود اینو نمی‌گفت :) خودمو جمع و جور کردم و روی تختم دراز شدم نمی‌دونم ولی از خدا خواستم اگه این حس چندساله دوطرفه‌س یه نشونه ای ببینم . . انقدری فکر و خیال کردم که خوابم برد ! . . . . صبح با صدای بلند رسول که صدام میکرد بیدار شدم +فاطمههه ، فاطمه. . با کلافگی بلند شدم و روی تخت نشستم و گفتم: _چیشده باز رسووول به وضعیت من خندید و گفت : +اولا سلام ، دوما دختر لنگ ظهره پاشو دیگه _عه سلام ، ساعت چنده مگه ؟ +با اجازت ۱۱ واییی این به ۱۱ میگه لنگ ظهر . .! _رسول منو مسخره کردی ؟ ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ______🫀____________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊