eitaa logo
اَمـانــہ .
520 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part414 بعد از اینکه مامان اینا ازشون خداحافظی کردن سو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <داوود> وارد محضر شدیم تا یه صیغه محرمیت بخونیم! روی صندلی نشستم تا فاطمه اینا بیان . . حدود پنج دقیقه ای منتظر موندیم که اومدن! سرمو که بالا آوردم فاطمه رو دیدم ، یه عبای سبز زمردی و روسری که مایل به رنگ عباش دیده میشد ، پوشیده بود . . چقدر این لباس توی تنش نشسته بود :) لبخندی زدم و بعد سلام کردم . . بعد از سلام و احوالپرسی گرم بابا و عمو اینا وارد اتاق شدیم و روی صندلی ها ، کنارهم رو به روی حاج آقا نشستیم! کمی استرس داشتم ، نگاهی به مامان کردم که با لبخند پر ذوق نگام میکرد . . حاج آقا شروع کرد به خوندن صیغه . مامان حلقه هایی که برای نشون گرفته بودیم از کیفش درآورد و توی دستش گرفت ‌ ‌! فاطمه بله رو که گفت دست زدن و مامان اومد سمتم حلقه هارو داد دستم . . بچه که بودیم دست همدیگه رو خیلی می‌گرفتیم ولی بعد از ۹ سالگی فاطمه دیگه دستش رو نگرفته بودم . . قرار بود بعد این همه مدت دستشو بگیرم و حلقه رو تو دستش کنم:) قلبم تند میزد و عرق کرده بودم . . خودمو کنترل کردم و دستشو توی دستم گرفتم! از قیافه فاطمه هم استرس مشخص بود حلقه رو آروم توی دستش کردم که لبخندی زد! نوبت اون بود که حلقه رو تو دست من کنه. . حلقه رو از جاش درآورد و دستش رو سمت من آورد ، اما متوجه لرزیدن دستاش شدم! طوری بود که دستش می‌لرزید و حلقه رو سمت انگشت من میاورد ، درکش میکردم . . دستش رو گرفتم و با خودم همراهیش کردم تا حلقه روی توی دستم کنیم :) نگاهی بهش کردم آروم گفتم: _مبارکمون باشه:) که لبخند قشنگی زد ‌ ، امان از لبخنداش:) رسول اومد سمتمون و گفت : +مبارکتون باشه ، ان‌شاءالله خوشبخت بشید عزیزای من . . ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part415 <داوود> وارد محضر شدیم تا یه صیغه محرمیت بخونیم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بلند شدم و بغلش کردم و گفتم : _ممنون داداش ، ان‌شاءالله قسمت خودت. . از بغلم دراومد و گفت : +مثل خودت که مهدی اینا رو تهدید میکنی ، توهم خیلی مواظب این خواهر من باشیا ! خنده‌ای کردم و گفتم : _چشم . . و بعد رفت فاطمه رو بغل کرد . .! هعی رسول تو نمیدونی من چقدر منتظر این روزا بودم ، معلومه که نمیزارم اذیت بشه :) از حاج آقا تشکری کردیم و از محضر بیرون رفتیم ، مامان اینا گفتن بریم خونه اما من گفتم بریم همین اطراف یه ساندویچ به حساب من بخوریم . . مخالفی نکردن و برای همین تصمیم گرفتیم همین کارو انجام بدیم ! من با ماشین خودم اومده بودم و منتظر بودم که فاطمه بیاد باهم بریم ، عمو در گوشش یه چیزی گفت که اومد سمت من ! سوار ماشین شدیم ، از امروز فاطمه برای من بود! دیگه کابوس هام تموم شده بود ، دیگه ترسی نداشتم که از دستش بدم . . ماشین رو روشن کردم که بریم ناهار بخوریم ! کمی که حرکت کردیم بهش نگاه کردم و گفتم: _فاطمه یه سوال ازت داشتم . . نگاهشو سمت من داد و گفت : +جانم :) جانم رو که گفت چند لحظه به صورتش نگاه کردم ، یه دختر چقدر میتونست حالمو عوض کنه ؟ _تو این چندسال توهم به من فکر میکردی ؟ مکثی کرد و گفت : +راستش منم مثل خودت از همون اول حس خاصی داشتم ، یه حس عجیب . . +اولاش نمی‌دونستم چه حسیه اما یکم که گذشت فهمیدم یه حس عادی نیست ، شاید همون عشقی که میگن باشه . . حرف هاش قند تو دلم آب میکرد :)) و من فقط گوش میدادم و لذت می‌بردم اما همش سرش پایین بود و به جلوش نگاه میکرد! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part416 بلند شدم و بغلش کردم و گفتم : _ممنون داداش ، ان
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم صحبت هاش که تموم شد بهش گفتم: _نمیزارم هیچوقت از این تصمیم پشیمون بشی:) که ایندفعه صاف توی چشمام نگاه کرد . . از چشمای سبز تیله‌ایش چطور میگفتم؟ اون همه زیبایی رو چطور توصیف میکردم؟ ناخودآگاه با خودم زمزمه کردم : ببین چه چشمایی داری که به چشمم اومده :) نگاهی بهم کرد و گفت : +چیزی گفتی؟ سریع به خودم اومدم و گفتم : _نه نه ، هیچی! یه ساندویچ فروشی رسیدیم ، از قبل میشناختمش چون خیلی میومدم اینجا . . وقتایی که کارم تو سایت دیر تموم میشد از اینجا غذا می‌خوردم ، پیاده شدم و رفتم جلو به اون پیرمرد مهربونی که همیشه بهم میگفت مثل پسرم هستی سلام کردم و گفتم: _سلام عمو جان چطوری ؟ +سلام پسرم خودت خوبی؟ چه بزنم برات؟ لبخندی زدم و گفتم : _ خوبم خداروشکر ، ایندفعه شش تا بزن . . +با رفیقات اومدی ؟ _نه با خانوادم و همسرم . قیافش تغییر کرد و معلوم بود خوشحال شده +مبارکت باشه پسرم ، منتظرم باش پس و رفت داخل مغازه تا برامون آماده کنم . . برگشتم و به ماشین نگاه کردم که فاطمه مشغول صحبت با گوشیش بود ! روی صندلی جلوی مغازه نشستم تا سفارشامون آماده بشه . . همون لحظه گوشیم زنگ خورد که داداش محمد بود ، جواب دادم و گفتم : _سلام داداش ، جانم ؟ +به‌به سلام، آقا دامادمون حالت چطوره ؟! _ممنون خوبم . . +زنگ زدم ببینم چیکار کردی ؟ رفتین محضر؟ چون از این اتفاق خوشحال بودم گفتم : _آره داداش ، الان هم اومدیم ناهار بخوریم! +مبارکت باشه آقا داوود ، شیرینی ما یادت نره ها خنده ای کردم و گفتم : _ اونکه محفوظه ، چشم +کارات که خلوت شد بهم زنگ بزن دوباره کارت دارم _چشم داداش فعلا خداحافظ. . گوشیو قطع کردم و رفتم سفارشا رو گرفتم! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
00:00
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part417 صحبت هاش که تموم شد بهش گفتم: _نمیزارم هیچوقت
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <فاطمه > چقدر امروز رو دوست داشتم ، چقدر امروز حالم خوب بود که خواستم برآورده شده بود ! درسته فقط نشون هم شده بودیم ولی من دیگه خیالم راحت بود قرار نیست از این بترسم که شاید بهم دیگه نرسیم . ‌. یا بابا وقتی خواستگار میومد و من به بهانه های مختلف رد میکردم بیاد بگه چرا خواستگاراتو رد می‌کنی . .! داوود با صورتی خندان اول رفت ساندویچ بقیه رو داد و بعد اومد سمت من . . سوار ماشین شد و گفت : +بفرمایید اینم ساندویچ داغِ داغ ! ازش گرفتم و گفتم : _ممنون ، قبلنا اینجا اومدی ؟ همینطور که ساندویچش رو باز میکرد گفت: +خیلی ، یه جورایی پاتوقمه ساندویچش رو توی دستش گرفت سس زد و شروع کرد به خوردن ، منم آروم بازش کردم و مشغولش شدم . . سرمو بالا آوردم که دیدم ریش داوود پایینش سسی شده ، خندیدم و گفتم : _ریش‌تو پاک کن ، سسی شده! همون‌طور که فلال توی دهنش بود گفت : +کجاشه دقیق ؟ دستمو توی کیفم بردم و دستمال کاغذی درآوردم ، سمت ریشش بردم و پاکش کردم ! چند لحظه نگام کرد و بعد دوباره سرشو پایین انداخت و لبخند زد . . کمی از موهاش روی صورتش ریخته بود ! همین که از این به بعد می‌تونستم کنارش باشم و زندگیمونو باهم بسازیم یه خوشحالی توی وجودم زنده میشد :)) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
یـا مـرگ یـا خـامنـه ای ❤️‍🔥🕶 • حضرت آقا دیشب ایستاده دستور داد : در ۲۲بهمن با نشان دادن اراده‌ و ایستادگی خود، دشمن را مأیوس کنید!🇮🇷
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مـا وارثان خـونِ شهـیدان:)❤️‍🔥
دوستی مثل اسناد کهنه است ، قدمت تاریخ آن را قیمتی می کند:)))🫀 |