eitaa logo
اَمـانــہ .
522 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
ماه چجوری شب و قشنگ میکنه؟ تو همونجوری زندگیمو قشنگ کردی...!♥️
اَمـانــہ .
روز هشتم✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
روز نهم✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part420 پله هارو بالا رفتم و پشت در رسیدم ، آروم در زد
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم خودمو به خونه رسوندم و دم در چندتا بوق زدم تا زهرا بیاد و بریم .. <آخرشب > با کلی خستگی بلاخره به خونه رسیدیم و خریدایی که زهرا کرده بود رو توی سالن گذاشتم.. شهربازی ، پاساژ ، دور دور ، بستنی فروشی.. کلی دور زده بودیم و الان واقعا خسته بودم ! اما همه ای اینا به خنده زهرا می‌ارزید .. به اون لحظه ای که بستنی میخورد و میخندید اون لحظه ای که از سوار شدن به سقوط آزاد میترسید اما به زور راضیش کردم ! حقیقتا با خودم که فکرشو میکردم به خود منم خوش گذشته بود چه برسه به زهرا .. خیلی خسته بودم و تصمیم گرفتم برم حموم یه دوش گرفتم و لباسامو پوشیدم و روی مبل نشستم .. زهرا تا منو دید گفت : +منم برم یه دوش بگیرم و بیام + چایی هم داره آماده میشه سری تکون دادم و گفتم: _باشه برو همون‌طور که روی مبل نشسته بودم نگاهم به ساعت افتاد ، صبح زود راهی بودیم .. صدای جوش زدن آب به گوشم رسید که بلند شدم و رفتم چایی دم کنم! یا کمرنگ میشد یا پر رنگ اما سعی خودمو کردم چایی خوبی از آب دربیاد .. صدای بیرون اومدن زهرا هم اومد ، بعد از اینکه چند دقیقه گذشت چایی رنگ گرفت ، توی ماگ هامون چایی ریختم و سمت اتاق رفتم! زهرا داشت با سشوار موهاشو خشک میکرد .. لبخندی زدم و چایی رو کنار تخت گذاشتم دستش خوب به پشت موهاش نمی‌رسید که خشکشون کنه ،کنارش رفتم و گفتم : +اجازه هست کمکت کنم ؟ ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part421 خودمو به خونه رسوندم و دم در چندتا بوق زدم تا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم لبخندی زد و سرشو تکون داد .. سشوار رو تو دستم گرفتم و به سمت موهاش بردم ، موهای طلایی رنگش بدجور منو دیوونه میکرد ! موهاشو که تکون میدادم زیبایی‌ حالتش چند برابر میشد ، بعد از اینکه کاملا خشک شد سشوار روی میز آرایشش گذاشتم و رفتم روی لبه تخت نشستم .. چایی رو برداشتم و سمتش گرفتم ! اومد و کنارم نشست و ماگ رو توی دستش گرفت ، همینطور که به چایی دستم نگاه میکردم زهرا با ذوق فراوانی گفت: +امشب خیلی خوش گذشت ممنون :)) +خیلی خوب بوددد :) همون‌طور که با آب و تاب از امشب صحبت می‌کرد من به تک تک حرکاتش و صورتش نگاه میکردم ، لبخند میزدم ولی حواسم به حرفاش نبود تمام حواسم پرت خودش بود :) چند دقیقه با صدا زدنای زهرا به خودم اومدم +کجایی مهدی ، دارم باهات صحبت میکنمااا _ببخشید نگاهی بهم کرد و گفت : +حواست کجا بود ؟ به چی فکر میکردی ؟ _تو .. لبخندی زد و گفت : +چرا ؟ _دلم برات تنگ میشه خب لبخندش روی لباش بود اما با بغض گفت : +منم همینطور .. کمی از چایی خوردم که گفت : +چند روز اونجا میمونید ؟ _معلوم نیست .. +کاش می دونستی ! چیزی نگفتم و به چایی خوردنم ادامه دادم.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
به اذن عالی اعلی به احترام علی شروع میکنم این ماه را به نام علی🤍 🌙
📜 دعای روز اول ماه مبارک رمضان
قبول باشه رفقا🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
‌به قول جنابِ مولانا ؛ ‌‌مائیم که تا مهر تو آموخته‌ایم ، ‌چشم از همه خوبان جهان دوخته‌‌ایم ❤️‍🔥💍