اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part420 پله هارو بالا رفتم و پشت در رسیدم ، آروم در زد
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part421
خودمو به خونه رسوندم و دم در چندتا بوق
زدم تا زهرا بیاد و بریم ..
<آخرشب >
با کلی خستگی بلاخره به خونه رسیدیم و
خریدایی که زهرا کرده بود رو توی سالن گذاشتم..
شهربازی ، پاساژ ، دور دور ، بستنی فروشی..
کلی دور زده بودیم و الان واقعا خسته بودم !
اما همه ای اینا به خنده زهرا میارزید ..
به اون لحظه ای که بستنی میخورد و میخندید
اون لحظه ای که از سوار شدن به سقوط آزاد میترسید اما به زور راضیش کردم !
حقیقتا با خودم که فکرشو میکردم به خود
منم خوش گذشته بود چه برسه به زهرا ..
خیلی خسته بودم و تصمیم گرفتم برم حموم
یه دوش گرفتم و لباسامو پوشیدم و روی مبل نشستم ..
زهرا تا منو دید گفت :
+منم برم یه دوش بگیرم و بیام
+ چایی هم داره آماده میشه
سری تکون دادم و گفتم:
_باشه برو
همونطور که روی مبل نشسته بودم نگاهم
به ساعت افتاد ، صبح زود راهی بودیم ..
صدای جوش زدن آب به گوشم رسید که بلند
شدم و رفتم چایی دم کنم!
یا کمرنگ میشد یا پر رنگ اما سعی خودمو
کردم چایی خوبی از آب دربیاد ..
صدای بیرون اومدن زهرا هم اومد ، بعد از اینکه چند دقیقه گذشت چایی رنگ گرفت ،
توی ماگ هامون چایی ریختم و سمت اتاق رفتم!
زهرا داشت با سشوار موهاشو خشک میکرد ..
لبخندی زدم و چایی رو کنار تخت گذاشتم
دستش خوب به پشت موهاش نمیرسید که خشکشون کنه ،کنارش رفتم و گفتم :
+اجازه هست کمکت کنم ؟
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀___________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part421 خودمو به خونه رسوندم و دم در چندتا بوق زدم تا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part422
لبخندی زد و سرشو تکون داد ..
سشوار رو تو دستم گرفتم و به سمت موهاش
بردم ، موهای طلایی رنگش بدجور منو دیوونه میکرد !
موهاشو که تکون میدادم زیبایی حالتش
چند برابر میشد ، بعد از اینکه کاملا خشک شد
سشوار روی میز آرایشش گذاشتم و رفتم روی
لبه تخت نشستم ..
چایی رو برداشتم و سمتش گرفتم !
اومد و کنارم نشست و ماگ رو توی دستش
گرفت ، همینطور که به چایی دستم نگاه
میکردم زهرا با ذوق فراوانی گفت:
+امشب خیلی خوش گذشت ممنون :))
+خیلی خوب بوددد :)
همونطور که با آب و تاب از امشب صحبت
میکرد من به تک تک حرکاتش و صورتش
نگاه میکردم ، لبخند میزدم ولی حواسم به
حرفاش نبود تمام حواسم پرت خودش بود :)
چند دقیقه با صدا زدنای زهرا به خودم اومدم
+کجایی مهدی ، دارم باهات صحبت میکنمااا
_ببخشید
نگاهی بهم کرد و گفت :
+حواست کجا بود ؟ به چی فکر میکردی ؟
_تو ..
لبخندی زد و گفت :
+چرا ؟
_دلم برات تنگ میشه خب
لبخندش روی لباش بود اما با بغض گفت :
+منم همینطور ..
کمی از چایی خوردم که گفت :
+چند روز اونجا میمونید ؟
_معلوم نیست ..
+کاش می دونستی !
چیزی نگفتم و به چایی خوردنم ادامه دادم..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
به اذن عالی اعلی به احترام علی
شروع میکنم این ماه را به نام علی🤍
#اولینسحری
#ماهرمضان 🌙
به قول جنابِ مولانا ؛
مائیم که تا مهر تو آموختهایم ،
چشم از همه خوبان جهان دوختهایم ❤️🔥💍
#عاشقانه