اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part425 حدود نیم ساعتی رفتیم که به مکان رسیدیم ! رسول و
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part426
اول سمت خانواده خودم رفتم و بعد همه رو
بغل کردم و در آخر به زهرا رسیدم ..
با حالت آروم اما بغض دار نگام میکرد !
جلو رفتم و بغلش کردم و محکم به خودم فشردم ، قطعا که دلم براش خیلی تنگ میشد..
سرشو بوس کردم و بعد گفتم :
_مواظب خودت باش ، با ماشین هم
برمیگردی خونه آروم برو!
سرشو تکون داد و گفت :
+مهدی حواست به خودت باشه ها میدونم
خطرناکه اما ..
لحظه ای مکث کرد و ادامه نداد !
_اما چی؟
با بغض بهم گفت :
+برمیگردی دیگه ؟
خندیدم تا استرسش بره و گفتم :
_آره خانوم خانوما ، دیگه بغض نکن !
آروم خندید و دوباره بغلش کردم ..
_تنها خونه نمونی ، یا بگو نرگس بیاد پیشت یا
برو خونه بابات اینا !
+باشه
پیش سبحان رفتم بغلش کردم و گفتم :
_حواست به زهرا باشه
+چشم داداش خیالت راحت
سر شونهش زدم و بعد سمت ون رفتم که
سوار بشیم و بریم !
دوباره برگشتم و به زهرا نگاه کردم و بعد سوار
شدم ، زهرا فقط به من خیره شده بود و زیر
لب چیزی رو زمزمه میکرد ..
دومین صندلی کنار نیما نشستم و در بسته
شد ، چشمای همه به ون خیره بود و خداحافظی میکردن !
اما بین اونا چشم مامانم و زهرا پر بغض بود ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
روز دهم✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
روز یازدهم✓
روز دوازدهم✓
<چلـهٔ زیارت عاشورا>
هیچخـَبر ِخوشیدراینعالمنیست ؛
تـَنهاخبر ِخوشدراینعالمشـُمایید .
#اللهمعجللولیکالفرج
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو از تمام بغضهایی که
در گلو دفن شده آگاهی:)
#امامحسین
بارانشدیدیدرتهرانباریدهبود.خیابان17 شهریور،راآبگرفتهبود،
چندپیرمردمیخواستندبهسمتدیگرخیابان بروندماندهبودندچهکنند.همانموقعابراهیماز راهرسید. پاچهشلواررابالازد.باکولکردنپیرمردها، آنهارابهطرفدیگرخیابانبرد.
ابراهیمازاینکارهازیادانجاممیداد.هدفیجز شکستننفسخودشنداشت.🕊 مخصوصازمانیکهخیلیبینبچههامطرحبود!
#شهیدابراهیمهادی
ازهرچہهستدوروبرمخستہام؛
فقطصحنوسراےشاهخراسانم؛
آرزوست. .💛🥺!
#امامرضا
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درست زمانی که احتیاج داشتیم🌙❤️🩹 : )
#رمضان