eitaa logo
اَمـانــہ .
522 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part422 لبخندی زد و سرشو تکون داد .. سشوار رو تو دستم گ
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم کمی از چایی خورد و بلند شد رفت سمت کمد ، چندتا از لباسامو روی تخت انداخت ، یه حوله و مسواک هم آورد و بعد ساک کوچیک مشکی رو از کمد دیواری بیرون آورد .. آروم با حوصله لباسا رو تا کرد و بعد زیپ ساک رو بست و جلوی در اتاق گذاشت ! نگاهی به ساعت کرد و گفت : +دیگه بخوابیم .. سری تکون دادم و بعد لیوان هارو برد آشپزخونه تمام چراغ هارو خاموش کرد و برگشت اتاق ! دراز شدم و پتو روی خودم کشیدم .. خسته بودم و دیگه نفهمیدم چطور خوابم برد! <ساعت پنج و نیم صبح ، وقت اذان > چشمامو باز کردم و به ساعت اتاق نگاه کردم ، وقت اذان بود ، بلند شدم که چشمم به زهرا افتاد موهاش روی صورتش ریخته بود و خیلی آروم و معصوم تو خواب بود ، نزدیکش شدم و دستمو سمت صورتش بردم .. آروم دستمو روی سرش کشیدم ! نه یکبار بلکه چندبار ، موهاشو آروم توی دستم گرفتم و بو کردم .. هنوز بوی شامپو میداد ! دوباره نوازشش کردم و آروم گفتم : _زهرا ، زهرا بیدار شو کمی تکون خورد و دوباره گفتم : _وقت نمازه خوابالو .. چشماشو باز کرد و گفت : +برو منم میام .. بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم ، وضو گرفتم و وقتی میخواستم برگردم اتاق زهرا همینطور که چشماشو میمالـ...یـد اومد ! سجاده هردوتامونو پهن کردم و منتظر شدم تا زهرا بیاد و دوتایی نماز بخونیم .. چند دقیقه طول کشید که زهرا هم اومد ! چادرشو سرش کرد و کنار من وایساد و شروع کردیم به نماز خوندن :) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part423 کمی از چایی خورد و بلند شد رفت سمت کمد ، چندتا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم نمازمون که تموم شد کمی قرآن خوندیم و دیگه وقتش بود آماده بشم و برم سر قرار با بچه ها که راه بیوفتیم سمت سیستان .. بلند شدم که زهرا نگام کرد و گفت : +وقتشه بری ؟ سری تکون دادم که گفت : +منم میام، پس .. _نه سرده ، خودم میرم بلند شد و چادرشو کنار تخت انداخت و گفت: +میام از لجبازیش خندم گرفت و رفتم سمت لباسام! لباسامو عوض کردم و خودم ساکمو دوباره چک کردم رفتم توی سالن که به داوود پیام بدم چند دقیقه‌ای گذشت که زهرا بیرون اومد ! _بازم میگم سرده ها چادرشو روی سرش تنظیم کرد و گفت : +مهم نیست ، بریم ! چیزی نگفتم و سوئیچ ماشین رو برداشتم .. چون ساعت شش صبح بود یه سوز و سرمای خاصی داشت اما زهرا ساک رو بغلش گرفته بود و گوشه در وایساده بود تا من ماشین رو ببرم بیرون ! ماشین رو بیرون آوردم و بعد پیاده شدم تا در خونه رو ببندم و به زهرا اشاره کردم توی ماشین بشینه تا بریم .. در خونه رو بستم و سوار ماشین شدم ! بخاری ماشین رو زدم و به سمت آدرسی که قرار بود از اونجا بریم راه افتادم .‌. نگاهی به زهرا کردم که از سرما دستاش قرمز شده بود مکثی کردم و گفتم : _ببین دستاتو ، سردت شده ! سرشو بالا آورد و گفت : +اشکال نداره زیاد سردم نیست .. _زهرا من رفتم یه وقت سرما نخوریا ! خندید و گفت.: +پس بگو می‌ترسی سرما بخورم .. چیزی نگفتم ولی واقعا میترسیدم سرما بخوره و من اینجا نباشم که ازش مراقبت کنم! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part424 نمازمون که تموم شد کمی قرآن خوندیم و دیگه وقتش
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم حدود نیم ساعتی رفتیم که به مکان رسیدیم ! رسول و خانوادش و محمد اینا اونجا بودن اما داوود اینا رو بین بقیه نمیدیدم.. از ماشین پیاده شدیم و سمت بچه ها رفتیم زهرا رفت سمت فاطمه و بغلش کرد و بعد با محمد مشغول صحبت شد .. سبحان هم نیومده بود ، البته که هنوز نیم ساعت وقت داشتیم تا بیان .. قرار بود یکی دیگه از بچه های سایت هم باهامون بیاد که اونم به محمد زنگ زده بود و گفته بود که تو راهه ! با رسول مشغول صحبت بودیم که گفت انگار داوود خواب مونده تازه الان داره میاد .. نگاهی به زهرا کردم که از سرما صورتش سرخ شده بود ، اونم منو نگاه کرد که اخمی کردم! سمتش رفتم و دستاشو بین دستام گرفتم تا گرم بشه و بعد گفتم : +فعلا با فاطمه و خاله اینا بشینید تو ماشین تا بقیه بیان ، سرده زهرا خانوم لبخندی زد و با فاطمه اینا سمت ماشین ما رفتن که گرمشون بشه ! برگشتم سمت رسول و محمد .. حتی نیما هم رسیده بود ! نگاهی به ساعت دستم کردم که یه ربع وقت داشتیم اما هنوز خبری از داوود نبود ! مطمئن بودم دیشب دیر خوابیده.. چند دقیقه‌ای گذشت که صدای تایر دوتا ماشین اومد ، سرمو بالا آوردم که داوود و سبحان و زهره با خانواده من و خانواده زهرا اومدن ! پیاده شدن و سمت ما اومدن ، همون لحظه زهرا با بقیه از ماشین پیاده شدن .. رفتم سمت ماشین و ساکو دستم گرفتم ! دیگه وقتش بود بریم .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part425 حدود نیم ساعتی رفتیم که به مکان رسیدیم ! رسول و
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم اول سمت خانواده خودم رفتم و بعد همه رو بغل کردم و در آخر به زهرا رسیدم .. با حالت آروم اما بغض دار نگام میکرد ! جلو رفتم و بغلش کردم و محکم به خودم فشردم ، قطعا که دلم براش خیلی تنگ میشد.. سرشو بوس کردم و بعد گفتم : _مواظب خودت باش ، با ماشین هم برمی‌گردی خونه آروم برو! سرشو تکون داد و گفت : +مهدی حواست به خودت باشه ها میدونم خطرناکه اما .. لحظه ای مکث کرد و ادامه نداد ! _اما چی؟ با بغض بهم گفت : +برمی‌گردی دیگه ؟ خندیدم تا استرسش بره و گفتم : _آره خانوم خانوما ، دیگه بغض نکن ! آروم خندید و دوباره بغلش کردم .. _تنها خونه نمونی ، یا بگو نرگس بیاد پیشت یا برو خونه بابات اینا ! +باشه پیش سبحان رفتم بغلش کردم و گفتم : _حواست به زهرا باشه +چشم داداش خیالت راحت سر شونه‌ش زدم و بعد سمت ون رفتم که سوار بشیم و بریم ! دوباره برگشتم و به زهرا نگاه کردم و بعد سوار شدم ، زهرا فقط به من خیره شده بود و زیر لب چیزی رو زمزمه میکرد .. دومین صندلی کنار نیما نشستم و در بسته شد ، چشمای همه به ون خیره بود و خداحافظی میکردن ! اما بین اونا چشم مامانم و زهرا پر بغض بود .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
نوش روانتون☕️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
دعای روز سوم ماه رمضان🌙
اَمـانــہ .
روز دهم✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
روز یازدهم✓ روز دوازدهم✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
هیچ‌خـَبر ِخوشی‌دراین‌‌عالم‌نیست ؛ تـَنهاخبر ِخوش‌در‌این‌عالم‌شـُمایید .