اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part422 لبخندی زد و سرشو تکون داد .. سشوار رو تو دستم گ
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part423
کمی از چایی خورد و بلند شد رفت سمت کمد ،
چندتا از لباسامو روی تخت انداخت ، یه حوله
و مسواک هم آورد و بعد ساک کوچیک مشکی رو از کمد دیواری بیرون آورد ..
آروم با حوصله لباسا رو تا کرد و بعد زیپ
ساک رو بست و جلوی در اتاق گذاشت !
نگاهی به ساعت کرد و گفت :
+دیگه بخوابیم ..
سری تکون دادم و بعد لیوان هارو برد آشپزخونه
تمام چراغ هارو خاموش کرد و برگشت اتاق !
دراز شدم و پتو روی خودم کشیدم ..
خسته بودم و دیگه نفهمیدم چطور خوابم برد!
<ساعت پنج و نیم صبح ، وقت اذان >
چشمامو باز کردم و به ساعت اتاق نگاه کردم ،
وقت اذان بود ، بلند شدم که چشمم به زهرا افتاد
موهاش روی صورتش ریخته بود و خیلی آروم
و معصوم تو خواب بود ، نزدیکش شدم و
دستمو سمت صورتش بردم ..
آروم دستمو روی سرش کشیدم !
نه یکبار بلکه چندبار ، موهاشو آروم توی
دستم گرفتم و بو کردم ..
هنوز بوی شامپو میداد !
دوباره نوازشش کردم و آروم گفتم :
_زهرا ، زهرا بیدار شو
کمی تکون خورد و دوباره گفتم :
_وقت نمازه خوابالو ..
چشماشو باز کرد و گفت :
+برو منم میام ..
بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم ، وضو گرفتم و
وقتی میخواستم برگردم اتاق زهرا همینطور
که چشماشو میمالـ...یـد اومد !
سجاده هردوتامونو پهن کردم و منتظر شدم تا
زهرا بیاد و دوتایی نماز بخونیم ..
چند دقیقه طول کشید که زهرا هم اومد !
چادرشو سرش کرد و کنار من وایساد و شروع
کردیم به نماز خوندن :)
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part423 کمی از چایی خورد و بلند شد رفت سمت کمد ، چندتا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part424
نمازمون که تموم شد کمی قرآن خوندیم و
دیگه وقتش بود آماده بشم و برم سر قرار با
بچه ها که راه بیوفتیم سمت سیستان ..
بلند شدم که زهرا نگام کرد و گفت :
+وقتشه بری ؟
سری تکون دادم که گفت :
+منم میام، پس ..
_نه سرده ، خودم میرم
بلند شد و چادرشو کنار تخت انداخت و گفت:
+میام
از لجبازیش خندم گرفت و رفتم سمت لباسام!
لباسامو عوض کردم و خودم ساکمو دوباره
چک کردم رفتم توی سالن که به داوود پیام بدم
چند دقیقهای گذشت که زهرا بیرون اومد !
_بازم میگم سرده ها
چادرشو روی سرش تنظیم کرد و گفت :
+مهم نیست ، بریم !
چیزی نگفتم و سوئیچ ماشین رو برداشتم ..
چون ساعت شش صبح بود یه سوز و سرمای
خاصی داشت اما زهرا ساک رو بغلش گرفته
بود و گوشه در وایساده بود تا من ماشین رو
ببرم بیرون !
ماشین رو بیرون آوردم و بعد پیاده شدم تا در
خونه رو ببندم و به زهرا اشاره کردم توی
ماشین بشینه تا بریم ..
در خونه رو بستم و سوار ماشین شدم !
بخاری ماشین رو زدم و به سمت آدرسی که
قرار بود از اونجا بریم راه افتادم ..
نگاهی به زهرا کردم که از سرما دستاش قرمز
شده بود مکثی کردم و گفتم :
_ببین دستاتو ، سردت شده !
سرشو بالا آورد و گفت :
+اشکال نداره زیاد سردم نیست ..
_زهرا من رفتم یه وقت سرما نخوریا !
خندید و گفت.:
+پس بگو میترسی سرما بخورم ..
چیزی نگفتم ولی واقعا میترسیدم سرما بخوره و من اینجا نباشم که ازش مراقبت کنم!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part424 نمازمون که تموم شد کمی قرآن خوندیم و دیگه وقتش
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part425
حدود نیم ساعتی رفتیم که به مکان رسیدیم !
رسول و خانوادش و محمد اینا اونجا بودن اما
داوود اینا رو بین بقیه نمیدیدم..
از ماشین پیاده شدیم و سمت بچه ها رفتیم
زهرا رفت سمت فاطمه و بغلش کرد و بعد با
محمد مشغول صحبت شد ..
سبحان هم نیومده بود ، البته که هنوز نیم
ساعت وقت داشتیم تا بیان ..
قرار بود یکی دیگه از بچه های سایت هم
باهامون بیاد که اونم به محمد زنگ زده بود و
گفته بود که تو راهه !
با رسول مشغول صحبت بودیم که گفت انگار
داوود خواب مونده تازه الان داره میاد ..
نگاهی به زهرا کردم که از سرما صورتش سرخ شده بود ، اونم منو نگاه کرد که اخمی کردم!
سمتش رفتم و دستاشو بین دستام گرفتم تا
گرم بشه و بعد گفتم :
+فعلا با فاطمه و خاله اینا بشینید تو ماشین
تا بقیه بیان ، سرده زهرا خانوم
لبخندی زد و با فاطمه اینا سمت ماشین ما
رفتن که گرمشون بشه !
برگشتم سمت رسول و محمد ..
حتی نیما هم رسیده بود !
نگاهی به ساعت دستم کردم که یه ربع وقت
داشتیم اما هنوز خبری از داوود نبود !
مطمئن بودم دیشب دیر خوابیده..
چند دقیقهای گذشت که صدای تایر دوتا
ماشین اومد ، سرمو بالا آوردم که داوود و
سبحان و زهره با خانواده من و خانواده زهرا اومدن !
پیاده شدن و سمت ما اومدن ، همون لحظه
زهرا با بقیه از ماشین پیاده شدن ..
رفتم سمت ماشین و ساکو دستم گرفتم !
دیگه وقتش بود بریم ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part425 حدود نیم ساعتی رفتیم که به مکان رسیدیم ! رسول و
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part426
اول سمت خانواده خودم رفتم و بعد همه رو
بغل کردم و در آخر به زهرا رسیدم ..
با حالت آروم اما بغض دار نگام میکرد !
جلو رفتم و بغلش کردم و محکم به خودم فشردم ، قطعا که دلم براش خیلی تنگ میشد..
سرشو بوس کردم و بعد گفتم :
_مواظب خودت باش ، با ماشین هم
برمیگردی خونه آروم برو!
سرشو تکون داد و گفت :
+مهدی حواست به خودت باشه ها میدونم
خطرناکه اما ..
لحظه ای مکث کرد و ادامه نداد !
_اما چی؟
با بغض بهم گفت :
+برمیگردی دیگه ؟
خندیدم تا استرسش بره و گفتم :
_آره خانوم خانوما ، دیگه بغض نکن !
آروم خندید و دوباره بغلش کردم ..
_تنها خونه نمونی ، یا بگو نرگس بیاد پیشت یا
برو خونه بابات اینا !
+باشه
پیش سبحان رفتم بغلش کردم و گفتم :
_حواست به زهرا باشه
+چشم داداش خیالت راحت
سر شونهش زدم و بعد سمت ون رفتم که
سوار بشیم و بریم !
دوباره برگشتم و به زهرا نگاه کردم و بعد سوار
شدم ، زهرا فقط به من خیره شده بود و زیر
لب چیزی رو زمزمه میکرد ..
دومین صندلی کنار نیما نشستم و در بسته
شد ، چشمای همه به ون خیره بود و خداحافظی میکردن !
اما بین اونا چشم مامانم و زهرا پر بغض بود ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
روز دهم✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
روز یازدهم✓
روز دوازدهم✓
<چلـهٔ زیارت عاشورا>
هیچخـَبر ِخوشیدراینعالمنیست ؛
تـَنهاخبر ِخوشدراینعالمشـُمایید .
#اللهمعجللولیکالفرج