اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part426 اول سمت خانواده خودم رفتم و بعد همه رو بغل کرد
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part427
<داوود>
خداروشکر به موقع رسیدم به بچه ها وگرنه
اول سفر توبیخ میشدم ..
دیشب هرکاری کردم قیافه فاطمه از جلو چشمام نمیرفت و کل روز رو که باهم بودیمُ
هی توی مغزم مرور میکردم که خوابم نمیبرد!
بعد از مدت ها دیروز خیلی بهم چسبیده بود
موقع خداحافظی هم که باز کلی بهم سفارش
کرد مواظب خودم باشم ..
چطور من حواسم نبوده که اونم منو دوست داره ؟ وگرنه خیلی زودتر دست به کار میشدم !
همیشه فکر میکردم شاید حس من یه
طرفهس شاید اون اصلا به من فکر نکنه و
هزارتا شاید دیگه..
دیشب دیر خوابیده بودم الان هم خوابم میومد
سرمو به صندلی ون تکیه داده بودم و چشمام
بسته بود ، رسول روی پام زد و گفت:
+معلومه دیشب خوب نخوابیدی ..
گردنمو راست و چپ کردم و سرمو به معنای
تایید نشون دادم ..
مکثی کرد و گفت :
+دمت گرم فاطمه دیشب خیلی خوشحال بود
+وقتی برگشت کلی صحبت کرد که چیکار
کردین کجاها رفتین و حتی چی براش خریدی
تا حالا اینقدر ذوق ذوقی ندیده بودمش :)
لبخندی روی صورتم نشست و گفتم :
_نشونت داد چی براش گرفتم ؟
خندید و گفت :
+آره بابا مغزمو خورد آنقدر توضیح داد ..
خندیدم و خواستم دوباره سرمو به صندلی
تکیه بدم که گفت :
+پاشو برو عقب ون اونجا دراز شو ، فعلا
نمیرسیم برو اونجا یه استراحتی کن ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part427 <داوود> خداروشکر به موقع رسیدم به بچه ها وگرنه
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part428
نگاهی به عقب ون کردم که دیدم چندتا جای
خواب برامون درست کرده بودن ، منم از خدا
خواسته سریع بلند شدم و رفت عقب ..
دراز شدم و پتو رو دور خودم پیچیدم !
مهدی نگاهی بهم کرد خندید و گفت :
+خوش میگذره اون عقب ؟ هواش خوبه؟
_ مهدی خوابممیاد نمیایی سمتم وگرنه
نمیزارم سالم برسی ..
+عهعه اول سفرُ تهدید ؟
خندیدم و چشمامو بستم و گفتم :
+خود دانی ..
احتمال داشت تا فردا نرسیم برای همین اینجا
هم برامون درست کرده بودن ..
<فاطمه>
نور آفتاب توی صورتم افتاد ، چشمامو کمکم
باز کردم و بعد آروم بلند شدم ..
رفتم سمت پنجره و پرده رو کنار زدم !
هوای امروز چقدر خوب و صاف بود ، رفتم
جلوی آینه که چشمم به گردنبند گردنم افتاد ..
اولین کادویی که از داوود گرفته بودم :)
یه گردنبند ظریف حالت قلب نگین دار ..
پایین رفتم و آبی به دست و صورتم زدم !
مامان توی آشپزخونه میز صبحونه میچید اما
بابا رو نبود و انگار رفته بود سرکار..
رفتم و بلند گفتم :
_سلاممم
+بهبه فاطمه خانوم ، صبحت بخیر
لبخندی زدم و روی صندلی نشستم و گفتم:
_صبح بخیر ، بابا کجاست ؟
+زودتر رفت سرکار..
سری تکون دادم که بعد از اینکه برای دوتامون
چایی ریخت اومد و خودش هم نشست !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
-
- به هر دری زدم ، به روی م باز نکردند ؛
امـــا کَرَم ِتُــــو
بیشتر از آ ن است ك مرا ، نااُمید برگردانی : )
#امامرضا