eitaa logo
اَمـانــہ .
522 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
روز هفدهم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
روز هجدهم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part428 نگاهی به عقب ون کردم که دیدم چندتا جای خواب بر
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم مامان چند لقمه ای که صبحانه خورد نگاهی بهم کرد و گفت : +گردنبند رو داوود برات گرفته ؟ لبخندی زدم و گفتم : _آره دیشب ، خیلی قشنگه نه ؟ +مبارکت باشه دخترم ، افتادم یاد جوونی خودم و بابات ، چه روزایی داشتیم .. کنجکاوانه نگاهی بهش کردم و گفتم: _میشه یکم از اونموقع بگی ؟ سری تکون داد و گفت : +بابات همیشه برام گل می‌گرفت ، هر وقت که میخواست بیاد پیش من با گل میومد یا حداقل یه هدیه کوچیک می‌گرفت .. من همه چیزایی که برام می‌گرفت نگه میداشتم حتی الان هم دارمشون ، یادت باشه بهت نشونت بدم . . خلاصه عشق من و بابات ساده شروع شد اما پر از سختی و بالا و پایین بود ! مکثی کرد و دوباره گفت : +بابات سربازی نرفته بود که اومد خواستگاری من و برای همین دوسال بدون مرخصی رفته سربازی که بتونه زودتر برای عروسی اقدام کنه اما خب نگم چقدر سخت بود .. دستمو زیر چونه‌م گذاشته بودم به دونه دونه حرفای مامانم با عشق گوش میکردم :) _مامان دلت برای بابا تنگ میشد چیکار میکردی؟ +هدیه هاشو نگاه میکردم ، خالت میدونه من و بابات چه چیزایی کشیدیم .. لبخندی زدم و سرمو پایین انداختم و به صبحانه خوردنم ادامه دادم .. بعد از صبحانه برگشتم اتاقم که چیزایی که دیشب خربده بودمو جابه‌جا کنم ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part429 مامان چند لقمه ای که صبحانه خورد نگاهی بهم کرد
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم وارد اتاق شدم و اول از همه رفتم سمت لباسام چون فقط دیشب عوض کردم و خوابیدم اتاقم خیلی شلوغ و بهم ریخته بود و باید هرچه زودتر تمیزش میکردم چون اصلا بی نظمی و بهم ریختگی رو دوست نداشتم .. مانتومو که توی دستم گرفتم بوی عطر داوود بهم خورد ، به خودم نزدیکش کردم و لبخندی زدم .. مانتو رو به چوب لباسی آویزون کردم و بعد خریدامو یکی یکی سر جای مناسب خودش گذاشتم و در آخر رسیدم به اولین عکس دونفرمون که همون دیشب چاپش کرده بودم! توی اتاقم یدونه قاب داشتم که از کشو برداشتمش و عکسمونو داخلش گذاشتم و بعد روی میزم گذاشتمش . . دیگه بدون هیچ ترس و هراسی می‌تونستم ساعت ها نگاش کنم :) دیگه شمارش توی گوشیم سیو بود و من خیالم از همه چیز راحت بود .. انگار تنها خواسته زندگیم رسیدن به داوود بود که الان برآورده شده بود :) بلند شدم و رفتم سمت جزوه هام ، اما الان چطور می‌تونستم درس بخونم ؟ همه فکرم پیش داوود و دیشب بود ، دیشبی که حالم از هرشب دیگه بهتر بود .. جزوه هارو باز کردم و شروع کردم بخونم فردا امتحان داشتم اما ذره‌ای استرس نداشتم ! نمی‌دونم شاید تموم استرسام دلیلش داوود بود ، همیشه فکر میکردم میتونم کنارش باشم یا نه ؟ ولی به حلقه دستم که نگاه میکردم خود به خود لبخندی که از قلبم نشأت میگرفت روی صورتم می‌نشست:) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
دعای روز دهم ماه رمضان🤍