اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part430 وارد اتاق شدم و اول از همه رفتم سمت لباسام چون
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part431
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تمام حواسمو به جزوهها بدم که مبادا فردا امتحانمُ
خراب کنم ، داوود قبل رفتن کلی بهم سفارش
کرد که این ترم یه وقت خراب نکنم ..
سه تا امتحان تو سه روز داشتم حتی وقت
نفس کشیدن هم بهمون نداده بودن !
نگاهی به جزوه ها کردم که واقعا حجمشون
زیاد بود و باید از همین الان شروع میکردم
به خوندن که تا شب کامل خونده بشه..
<زهرا>
خودمو با تمیز کردن خونه سرگرم کردم ..
چون همیشه وقتایی که مهدی نبود بیشتر از
قبل حوصلم سر میرفت !
از تنهایی میترسیدم ولی دوست داشتم خونه
خودمون بمونم تا مهدی برگرده اما مجبور
بودم یا برم خونه مامان اینا یا اونا بیان اینجا ..
چون مشکل اصلی ترس خودم از تنهایی بود !
ساعت رفته رفته سمت غروب میرفت و من کمکم باید آماده میشدم برم خونه مامان اینا ..
همینطور که جلوی آینه در حال آماده شدن
بودم صدای آیفون خونه بلند شد ..
سمت سالن رفتم و قیافه سبحان رو دیدم ..
در رو که باز کردم از پشت پرده در منتظر شدم بیاد داخل وارد حیاط شد و همون جلوی در
وایساد و گفت :
+زنداداش ..
پرده رو کنار زدم و در خونه رو باز کردم ، رفتم
جلو و گفتم :
_سلام جانم ..
+سلام ، زنداداش آماده شو بریم خونه ما
نگاهی بهش کردم و گفتم :
_قرار بود برم خونه مامان اینا که ..
+هم زهره گفت بیام دنبالت هم خود مهدی
خیلی سفارش کرد تو مدتی که ماموریته
حواسم بهتون باشه !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part431 نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تمام حواسمو به جزوه
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part432
لبخندی زدم و گفتم :
_باشهپس ..صبر کن چادرمو بپوشم بیام !
سری تکون داد و رفت بیرون ، رفتم اتاق
چادرمو پوشیدم و بعد کیفمو برداشتم ..
از خونه بیرون اومدم و در های خونه رو قفل کردم
سوار ماشین سبحان شدم و راه افتادیم ..
همینطور که به سمت خونشون میرفتیم ازش
پرسیدم : _نمیدونی مأموریت تا کی طول میکشه !
نگاهی به راستش کرد و بعد گفت :
+نه والا ، ولی یک هفته رو مطمئنم !
یک هفته ، کاش بیشترش نمیشد ..
چیزی نگفتم و منتظر شدم برسیم به خونه ،
خیلی دوست داشتم با مهدی دوتایی بیایم خونشون اما خب مأموریتش جلو افتاد ..
بعد از تقریبا چندتا مسیر رسیدیم !
ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد که
همسایشونون صداش کرد ، رفت اون سمت و
منم از آسانسور بالا رفتم ..
زنگ خونه رو فشار دادم که سریع باز شد ..
چهره خندان و خوشحال زهره رو دیدم !
لبخندی زدم و بغلش کردم ، تا وارد خونه شدم
بوی غذا تا وجودم رفت ..
وارد خونشون که شدم دکوراسیونی که همیشه توی ذهن زهره بود رو دیدم !
بلاخره تونسته بود اون چیزی که دوست
داشت رو اجرا کنه :)
_خیلی خیلی قشنگ شده همه چیز
لبخندی که از روی خوشحالی بود زد و گفت :
+دست کم گرفتی منُ ..
خندیدم و چادرمو درآوردم ، عبای بلندی
پوشیده بودم که راحت باشم ..
زهره کیف و چادرمو گرفت که ببره بزاره توی
اتاق که همون لحظه سبحان هم اومد!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
کانال رهبرانقلاب تو نصف روز میلیونی شد. تابحال سابقه نداشته در ایتا چنین اتفاقی
مرحله بعدی
اگه بتونیم کانالو به ۲ میلیون برسونیم، کانال آقا بزرگترین کانال ایتا میشن و اولین کانال ۲ میلیونی ایتا. سخته ولی میشه. باید بشه چون خیلی مهمه
پخش شدن این خبر و این استقبال عجیب از کانال رهبر جدید انقلاب خیلی مهمه
این پیامو بفرستید برای دیگران عضو بشن👇
@rahbar_enghelab_ir
@rahbar_enghelab_ir
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای شهیدمون فرمودند:
الله اکبرتان را فراموش نکنید!
الله اکبر شما بود که هیچ سلاحی در مقابل آن طاقت نیاوورد!
دشمن هرچه داشته باشد در مقابل این سلاح عاجز و بی دفاع است!
[راهپیمایی قـدس امـروز 📍💌]
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part432 لبخندی زدم و گفتم : _باشهپس ..صبر کن چادرمو بپ
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part433
بلند شدم و وارد آشپزخونه شدم که ببینم زهره شام چی درست کرده ، در قابلمه رو که باز
کردم با یه مرغ خوش رنگ و لعاب روبه رو شدم !
سالادش هم آماده کرده روی کابینت بود ..
زهره وارد آشپزخونه شد و گفت :
+چطوره ؟ خوشمزه به نظر میرسه ؟
خندهای کردم و باحالتی گفتم:
_بعید میدونم..
چشماشو ریز کرد و بعد خندید ..
میخواستم کمکش کنم که نذاشت و گفت
خودش سریع میز شام رو میچینه !
گوشیم توی کیفم مونده بود و رفتم اتاق بیارمش
از کیفم بیرونش آوردم که دیدم فاطمه دوبار
بهم زنگ زده اما خب من نشنیدم ..
شماره فاطمه رو گرفتم که مشغول بود !
به سالن برگشتم که دیدم زهره میز رو آماده کرده و بود و گفت :
+کجا رفتی ؟
_هیچی گوشیمو آوردم ، یادم رفته بود
سری تکون داد و باهم به سمت میز غذا رفتیم
یه لحظه جای خالی مهدی رو حس کردم و با
خودم گفتم کاش اونم امشب بود ..
منتظر تماسش بودم اما انگار هنوز نمیتونست
ارتباط بگیره و زنگ بزنه !
شام خیلی خوشمزه بود و تصمیم گرفتم
ظرفارو خودم بشورم ..
من این سمت مشغول شستن ظرفها بودم ، زهره از اون سمت چایی و میوه آماده میکرد ..
ذوقش رو درک میکردم و خیلی براش
خوشحال بودم :))
ظرف هارو که شستم دستامو خشک کردم و
بعد رفتم و جلوی تلویزیون نشستم ..
سبحان سخت غرق فوتبال شده بود !
زهره با میوه و چای اومد سمت ما و کنار من نشست
با بچه ها کلی درمورد خونه و وسایلا حرف زدیم
ساعت دیگه نزدیکای ۱۱ ، ۱۲ شب بود ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________