eitaa logo
اَمـانــہ .
520 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part432 لبخندی زدم و گفتم : _باشه‌پس ..صبر کن چادرمو بپ
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بلند شدم و وارد آشپزخونه شدم که ببینم زهره شام چی درست کرده ، در قابلمه رو که باز کردم با یه مرغ خوش رنگ و لعاب روبه رو شدم ! سالادش هم آماده کرده روی کابینت بود .. زهره وارد آشپزخونه شد و گفت : +چطوره ؟ خوشمزه به نظر میرسه ؟ خنده‌ای کردم و باحالتی گفتم: _بعید می‌دونم.. چشماشو ریز کرد و بعد خندید .. میخواستم کمکش کنم که نذاشت و گفت خودش سریع میز شام رو میچینه ! گوشیم توی کیفم مونده بود و رفتم اتاق بیارمش از کیفم بیرونش آوردم که دیدم فاطمه دوبار بهم زنگ زده اما خب من نشنیدم .. شماره فاطمه رو گرفتم که مشغول بود ! به سالن برگشتم که دیدم زهره میز رو آماده کرده و بود و گفت : +کجا رفتی ؟ _هیچی گوشیمو آوردم ، یادم رفته بود سری تکون داد و باهم به سمت میز غذا رفتیم یه لحظه جای خالی مهدی رو حس کردم و با خودم گفتم کاش اونم امشب بود .‌. منتظر تماسش بودم اما انگار هنوز نمیتونست ارتباط بگیره و زنگ بزنه ! شام خیلی خوشمزه بود و تصمیم گرفتم ظرفارو خودم بشورم .. من این سمت مشغول شستن ظرفها بودم ، زهره از اون سمت چایی و میوه آماده میکرد .. ذوقش رو درک میکردم و خیلی براش خوشحال بودم :)) ظرف هارو که شستم دستامو خشک کردم و بعد رفتم و جلوی تلویزیون نشستم ‌.. سبحان سخت غرق فوتبال شده بود ! زهره با میوه و چای اومد سمت ما و کنار من نشست با بچه ها کلی درمورد خونه و وسایلا حرف زدیم ساعت دیگه نزدیکای ۱۱ ، ۱۲ شب بود ‌.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part433 بلند شدم و وارد آشپزخونه شدم که ببینم زهره شام
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم گوشیم روی مبل بود که زنگ خورد و اسم فاطمه رو دیدم سریع جواب دادم: _سلام عروس خانوم چطوری پشت تلفن آروم خندید و گفت : +سلام مرسی تو خوبی .. _ممنون ، جانم ؟ ببخشید گوشی در دسترس نبود زنگ زده بودی ! +نه اشکال نداره ، یه چندتا مقاله میخواستم ازت _موضوعش‌ُ بفرست برام ببینم دارم یا نه +باشه ، فقط تا فردا میتونی برسونی بهم ؟ _آره قرار می‌زارم باهات ، میام می‌بینمت +باشه پس ، شب بخیر _شب بخیر .. بعد از صحبت با فاطمه نگاهی به زهره و سبحان کردم و گفتم : _خب دیگه.. سبحان منو میرسونی خونه ؟ +نه زنداداش ، من امشب شیفتم الانا باید برم بعدش هم خوب نیست تنهایی تو خونه بمونی ! زهره سریع گفت : +راست میگه منم تنها نمی‌مونم.. _آخه لباس راحتی همراهم نیست زهره مکثی کرد و گفت : + بهونه نیار ،از لباسای خودم میدم بهت ! چون میدونستم بیشتر از این نمیتونم چیزی بگم قبول کردم که اینجا بمونم .. سبحان بلند شد که بره آماده بشه ، زهره هم پشت سرش رفت! هنوزم منتظر زنگ مهدی بودم .. سبحان از اتاق بیرون اومد و خداحافظی کرد و رفت ، زهره هم اومد و دوباره کنارم نشست .. +برات لباس گذاشتم روی تخت ، برو عوض کن _باشه میرم حالا .. انگار اونم فهمیده بود منتظر خبری از مهدی ام ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
مداحی آنلاینمداحی آنلاین - مظلوم صبور - حسین طاهری.mp3
زمان: حجم: 6.2M
علی شده امام شهید علی به مرادش رسید علی رو همین‌که زدند یه نفس راحت کشید در شهادت آخر خدا برا علی وا کرد علی جایی شهید که دروغگو‌هارو رسوا کرد مظلوم صبور علی .. علی آقای غیور علی ... علی:))😭
+از سختی‌ ِفراق بگم ؟ . . این صبر که من می‌کنم افشردن ِجان است.. |
ماشاءالله به بچه هامون موج ۵۰ هم زدن ❤️‍🔥 خداحفظشون کنه ان‌شاءالله:)
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در دنیایی که امیرالمؤمنین با چاه درددل میکرد🥲:)
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا قوت شیر مردان حیدر ❤️‍🔥🕶
اَمـانــہ .
روز هجدهم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
تا روز سی و سوم باید خونده باشین اما خب متاسفانه نشد یادآوری کنم و دوباره از فردا یادآوری رو میزارم ..
اَمـانــہ .
روز هجدهم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
روز نوزدهم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
00:00