eitaa logo
اَمـانــہ .
518 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part439 لباشو تر کرد و ادامه داد : +حواستون باشه ریز تر
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <زهرا > توی خونه مشغول پیدا کردن جزوه‌ها از کتابها و وسایل درسیم برای فاطمه بودم .. همه رو داشتم به جز یدونه که اونم تصمیم گرفتم از سارا یا نرگس براش پیدا کنم! جزوه هارو به دستم گرفتم و به فاطمه پیام دادم که میام جلوی دانشگاهت ‌.‌. و بعد سوار ماشین مهدی شدم و به اون سمت حرکت کردم ،پشت فرمون مدام به روزهایی که قراره مهدی اونجا بمونه فکر میکردم اینقدر که حواسم نبود و یه چراغ قرمز رد کردم ! جلوی دانشگاه فاطمه که رسیدم ، منتظر وایساده بود و چپ و راستشو نگاه میکرد .. به کنارش رفتم و بوق زدم ، با دیدن من لبخندی زد و نزدیک شد .. +سلام خوشگل خانوم ماشین شوهری انداختی زیر پا که .. از لحنش خندم گرفت و گفتم : _بله خانوم دکتر دیگه نیازمون شده.. و فاطمه عاشق لفظ خانوم دکتر بود چون همیشه از همون بچگی آرزوی دکتر شدن داشت و الان به این آرزو هر روز و هر روز نزدیکتر میشد ..:) جزوه هارو به دستش دادم نگاهی سطحی بهشون انداخت ، لبخندی زد و گفت : +دقیقا همونایی که میخواستمه ممنونم _خواهش میکنم عزیزم .. فاطمه جزوه هارو به دست گرفت قصد داشت پیاده بشه اما مکثی کرد ، انگار سوالی داشت که از پرسیدنش مطمئن نبود ! بعد از مکثش گفت : +میگم زهرا نمیدونی داوود اینا کی برمیگردن؟ سوال خود منم همین بود و همین بی خبری باعث میشد اعصاب درست و حسابی نداشته باشم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
-
فقط نگام کن :))
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+چـرا گریه می‌کنی اون فقط یه کلیـپه .. _ اون کلیپ :) 💔 قاب ماندگار و بی تکرار ۱۴۰۳/۱/۱۵..
ازت خیلی ممنونم که وقت میزاری من از کانالت خیلی خوشم میاد و همش منتظرم که پیام بدی❤️❤️ . ذوق ذوقی شدم خبببب 😭🥺
758.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلتنگی من برای تو حد و اندازه ندارد ..:))
147.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امید من به تو فراتر از همه چیز است ای خالق مهربانم 🫂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part440 <زهرا > توی خونه مشغول پیدا کردن جزوه‌ها از کتا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم فاطمه لبخندی زد و گفت : +راستی صورتت هم پف داره ها و قبل اینکه چیزی بگم سریع پیاده شد و رفت قیافمو تو آینه ماشین نگاه کردم از نظر خودم عادی بودم اما شاید اینطور نبود .. شاید از خوب نخوابیدن دیشب بود ! نمی‌دونم ، به سمت خونه مامان اینا راه افتادم همینکه میخواستم تو کوچه برم مامان بهم زنگ زد ، شاید خونه نبود و میخواست بهم بگه _الو جانم مامان +زهرا جان مامان بیا بیمارستان زودتر مکث کردم و گفتم : _چیزی شده ؟ خنده‌ای از خوشحالی سر داد و گفت : +بیا که عمه شدی! لبخندی روی لبم نشست ، یعنی احسان کوچولوی ما به دنیا اومده بود ؟ با اینکه از سرعت زیاد میترسم اما سعی کردم خودمو زودتر به بیمارستان برسونم .‌. به بیمارستان که رسیدم ماشین رو پارک کردم و سریع با خوشحالی وارد بیمارستان شدم! زهره توی راهرو بود و با سبحان صحبت میکرد منو که دید لبخندی زد و گفت : +سلاممم خواهری جونم سبحان هم آروم سلام کرد .. _سلام سلام ، بچه کجاست زهره بهم خندید و گفت : +بزار برسی حالا ، بیا بریم اون سمته به دنبال زهره راه افتادم وارد اتاق که شدیم شلوغ بود و همه خوشحال بودن .. من که وارد شدم همه سمت من برگشتن محمد بچه رو محکم بغل کرده بود و صورتشو به صورت بچه چسبونده بود ! از همین حالا چقدر پدر بودن بهش میومد .. لبخندی از بغض خوشحالی زدم و جلو رفتم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________