اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part439 لباشو تر کرد و ادامه داد : +حواستون باشه ریز تر
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part440
<زهرا >
توی خونه مشغول پیدا کردن جزوهها از کتابها
و وسایل درسیم برای فاطمه بودم ..
همه رو داشتم به جز یدونه که اونم تصمیم
گرفتم از سارا یا نرگس براش پیدا کنم!
جزوه هارو به دستم گرفتم و به فاطمه پیام
دادم که میام جلوی دانشگاهت ..
و بعد سوار ماشین مهدی شدم و به اون
سمت حرکت کردم ،پشت فرمون مدام به
روزهایی که قراره مهدی اونجا بمونه فکر میکردم
اینقدر که حواسم نبود و یه چراغ قرمز رد کردم !
جلوی دانشگاه فاطمه که رسیدم ، منتظر
وایساده بود و چپ و راستشو نگاه میکرد ..
به کنارش رفتم و بوق زدم ، با دیدن من
لبخندی زد و نزدیک شد ..
+سلام خوشگل خانوم ماشین شوهری
انداختی زیر پا که ..
از لحنش خندم گرفت و گفتم :
_بله خانوم دکتر دیگه نیازمون شده..
و فاطمه عاشق لفظ خانوم دکتر بود چون
همیشه از همون بچگی آرزوی دکتر شدن
داشت و الان به این آرزو هر روز و هر روز
نزدیکتر میشد ..:)
جزوه هارو به دستش دادم نگاهی سطحی بهشون انداخت ، لبخندی زد و گفت :
+دقیقا همونایی که میخواستمه ممنونم
_خواهش میکنم عزیزم ..
فاطمه جزوه هارو به دست گرفت قصد داشت
پیاده بشه اما مکثی کرد ، انگار سوالی داشت
که از پرسیدنش مطمئن نبود !
بعد از مکثش گفت :
+میگم زهرا نمیدونی داوود اینا کی برمیگردن؟
سوال خود منم همین بود و همین بی خبری باعث میشد اعصاب درست و حسابی نداشته باشم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
روز بیست و یکم ✓ روز بیست و دوم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
روز بیست و سوم ✓
<چلـهٔ زیارت عاشورا>
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+چـرا گریه میکنی اون فقط یه کلیـپه ..
_ اون کلیپ :) 💔
قاب ماندگار و بی تکرار ۱۴۰۳/۱/۱۵..
ازت خیلی ممنونم که وقت میزاری من از کانالت خیلی خوشم میاد و همش منتظرم که پیام بدی❤️❤️
.
ذوق ذوقی شدم خبببب 😭🥺
758.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلتنگی من برای تو حد و اندازه ندارد ..:))
#امامرضا
147.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امید من به تو فراتر از همه چیز است ای خالق مهربانم 🫂
#خدایمن
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part440 <زهرا > توی خونه مشغول پیدا کردن جزوهها از کتا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part441
فاطمه لبخندی زد و گفت :
+راستی صورتت هم پف داره ها
و قبل اینکه چیزی بگم سریع پیاده شد و رفت
قیافمو تو آینه ماشین نگاه کردم از نظر خودم
عادی بودم اما شاید اینطور نبود ..
شاید از خوب نخوابیدن دیشب بود !
نمیدونم ، به سمت خونه مامان اینا راه افتادم
همینکه میخواستم تو کوچه برم مامان بهم زنگ زد ، شاید خونه نبود و میخواست بهم بگه
_الو جانم مامان
+زهرا جان مامان بیا بیمارستان زودتر
مکث کردم و گفتم :
_چیزی شده ؟
خندهای از خوشحالی سر داد و گفت :
+بیا که عمه شدی!
لبخندی روی لبم نشست ، یعنی احسان
کوچولوی ما به دنیا اومده بود ؟
با اینکه از سرعت زیاد میترسم اما سعی کردم
خودمو زودتر به بیمارستان برسونم ..
به بیمارستان که رسیدم ماشین رو پارک کردم
و سریع با خوشحالی وارد بیمارستان شدم!
زهره توی راهرو بود و با سبحان صحبت میکرد
منو که دید لبخندی زد و گفت :
+سلاممم خواهری جونم
سبحان هم آروم سلام کرد ..
_سلام سلام ، بچه کجاست
زهره بهم خندید و گفت :
+بزار برسی حالا ، بیا بریم اون سمته
به دنبال زهره راه افتادم وارد اتاق که شدیم
شلوغ بود و همه خوشحال بودن ..
من که وارد شدم همه سمت من برگشتن
محمد بچه رو محکم بغل کرده بود و صورتشو
به صورت بچه چسبونده بود !
از همین حالا چقدر پدر بودن بهش میومد ..
لبخندی از بغض خوشحالی زدم و جلو رفتم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________