eitaa logo
اَمـانــہ .
518 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part440 <زهرا > توی خونه مشغول پیدا کردن جزوه‌ها از کتا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم فاطمه لبخندی زد و گفت : +راستی صورتت هم پف داره ها و قبل اینکه چیزی بگم سریع پیاده شد و رفت قیافمو تو آینه ماشین نگاه کردم از نظر خودم عادی بودم اما شاید اینطور نبود .. شاید از خوب نخوابیدن دیشب بود ! نمی‌دونم ، به سمت خونه مامان اینا راه افتادم همینکه میخواستم تو کوچه برم مامان بهم زنگ زد ، شاید خونه نبود و میخواست بهم بگه _الو جانم مامان +زهرا جان مامان بیا بیمارستان زودتر مکث کردم و گفتم : _چیزی شده ؟ خنده‌ای از خوشحالی سر داد و گفت : +بیا که عمه شدی! لبخندی روی لبم نشست ، یعنی احسان کوچولوی ما به دنیا اومده بود ؟ با اینکه از سرعت زیاد میترسم اما سعی کردم خودمو زودتر به بیمارستان برسونم .‌. به بیمارستان که رسیدم ماشین رو پارک کردم و سریع با خوشحالی وارد بیمارستان شدم! زهره توی راهرو بود و با سبحان صحبت میکرد منو که دید لبخندی زد و گفت : +سلاممم خواهری جونم سبحان هم آروم سلام کرد .. _سلام سلام ، بچه کجاست زهره بهم خندید و گفت : +بزار برسی حالا ، بیا بریم اون سمته به دنبال زهره راه افتادم وارد اتاق که شدیم شلوغ بود و همه خوشحال بودن .. من که وارد شدم همه سمت من برگشتن محمد بچه رو محکم بغل کرده بود و صورتشو به صورت بچه چسبونده بود ! از همین حالا چقدر پدر بودن بهش میومد .. لبخندی از بغض خوشحالی زدم و جلو رفتم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part441 فاطمه لبخندی زد و گفت : +راستی صورتت هم پف داره
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم تبریک بلندی به همه گفتم و سمت نگین رفتم.. دستشو تو دستم گرفتم و گفتم : _خیلی ممنون که این آقا کوچولو رو برامون به دنیا آوردی زنداداش ..:)) لبخندی زد اما هنوز بی حالی قیافش مشخص بود سمت محمد رفتم و گفتم : _قدم نو رسیده مبارک خان داداش محمد که انگار دنیا رو بهش داده بودند خندید و با لحنی گفت : +ممنون عمه خانوم .. به احسان نگاه کردم که محمد جلو اومد و گفت: +مثل اینکه خیلی مشتاقی بغلش کنی .. منم که از خدا خواسته سریع احسان رو از بغل محمد گرفتم و بغلش کردم :) همگی خنده به لب بودند ، مامان و بابای من و نگین که از امروز مادربزرگ و پدربزرگ شده بودن با لبخند بهم نگاه می‌کردند .. محمد در کنار تخت نگین آروم صحبت میکردند ، زهره و سبحان گوشه‌ای در کنار هم وایساده بودند و به بقیه جمع نگاه میکردن .. فاطمه هم که تازه رسیده بود کنار خاله وایساده بود چقدر جای مهدی و داوود تو این جمع خالی بود! احسان برخلاف همه بچه ها خیلی آروم و ساکت خوابیده بود و آروم آروم نفس می‌کشید.. پرستاری وارد اتاق شد بچه رو بغل من دید به سمتم اومد و احسان رو بغل گرفت و گفت : +وقت استراحت مادر و بچه‌س ! ممنون میشم دورشونو خلوت کنید .. همگی مارو به بیرون فرستاد و فقط گفت نیاز به دو همراه داریم که قرار شد مامان و مادر نگین امشب رو بمونن! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part442 تبریک بلندی به همه گفتم و سمت نگین رفتم.. دستشو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم اما آخرین لحظه که محمد احسان رو میخواست توی تخت بزاره به خودش نزدیکش کرد و بوسش کرد ، همون لحظه من یه عکس خیلی احساسی ازشون ثبت کردم و مطمئن بودم وقتی نشونش بدم بال درمیاره! محمد سعی خودشو کرد که بمونه اما اجازه ندادن و مجبور شد با ما به خونه برگرده ‌‌.. منتظر بودم زودتر آخر شب بشه تا این خبرو به مهدی و داوود بودم .. البته امکان داشت داوود از طریق فاطمه زودتر بفهمه ولی خب ! شام امشب رو که درست کردم محمد از همیشه خوشحال تر و با اشتها تر بود.. بابا اصرار کرد که سبحان و زهره هم بمونن اما نشد و رفتن ، محمد و بابا هردوشون به شدت خسته بودن و برای همین بعد رفتن زهره اینا شب بخیری گفتن هر کدوم به سمت اتاق رفتن که بخوابن .‌.! کاش زهره نمی‌رفت چون من الان حوصلم سر می‌رفت و نباید کاری انجام میدادم مبادا که بقیه بیدار بشن .. پیامی برای زهره فرستادم و گفتم : < بی ادب قهرم باهات با اون شوهر لوست> چند دقیقه نگذشت که با استیکر خنده جوابمُ داد به حیاط رفتم و روی تخت سنتی نشستم .. به آسمون خیره شدم و نفسی کشیدم ! چقدر تو همین دو روز احساس تنهایی کردم ، اما از فردا قطعا با احسان روزای شلوغی داشتیم حس اون لحظه ای که بغلش کردم و یادم نمیره! از همون چند دقیقه ای که احسان رو بغل کردم کلی عاشقش شدم ، عمه بودم دیگه .. سرمو پایین انداختم و با خودم خندیدم همون لحظه پیامی از مهدی دریافت کردم! میخواست زنگ بزنه و گفته بود (بیداری ) جانِ دلم من همیشه و هروقت برای تو هستم و وقت دارم مگه میشه وقتی تو از من دوری بدون صدای تو خوابم ببره ؟ ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part443 اما آخرین لحظه که محمد احسان رو میخواست توی تخ
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم خودم شمارشو گرفتم که جواب داد : +سلام به خانومِ خودم _سلام ، آقامهدی ما حالش چطوره ؟ +دوری خانومش اذیتش می‌کنه دیگه ! خنده ای کردم که پشت تلفن نامفهوم چیزی گفت که نفهمیدم ! _داوود کنارته ؟ +حالا بزار رفع دلتنگی کنیم بعد سراغ داداشتو بگیر به لحنش که حسادت کرده بود خندیدم و گفتم : _میخوام یه خبر خوب بهتون بدم ، بهش بگو سریعتر بیاد پیشت ، رسول هم بگو بیاد ! مهدی بلند صداشون کرد که بعد از چند دقیقه گفت : +خب بگو میشنویم .. با ذوق که از صدام مشخص بود گفتم : _احسان به دنیا اومد ، همین امروز ! به یکباره صدای خنده و دادشون بلند شد .. از خوشحالی معلوم بود که پشت تلفن همو بغل کرده بودن! وقتی یادش افتاد که من هنوز پشت خطم گفت: +عمه خانوم عکس این شازده رو نداری ؟ _دارم ولی نمیفرستم ! صدای همگی‌شون دراومد که مهدی ادامه داد: +ضد حال ؟ دِ نداشتیم دیگه خندیدم و گفتم: _ حالا میفرستم براتون آقایون خوشحال .. از خوشحالی داوود مشخص بود که هنوز با فاطمه صحبت نکرده و من اولین نفری بودم که این خبرُ بهشون دادم ! لحظه های آخر تلفن که خواستیم قطع کنیم گفتم: _مهدی کی برمیگردین ؟ حرفی نزد و چند دقیقه سکوت کرد +دعا کن کارمون زودتر درست بشه منم سعی میکنم زودتر بیام پیشت خانوم خانوما ‌‌.. هر وقت خانوم خانوما رو می‌گفت حس عجیبی بهم میداد ، یاد روزای اول آشنایی میوفتادم! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
فیلم شور شیرین پیشنهاد میکنم ببینید داستانی از شهید محمود کاوه‌س 🥲 |
-
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خرمشهر ۱۳۶۴ & تهران ۱۴۰۴ سال‌ها گذشته، شهرها عوض شده‌اند، نسل‌ها تغییر کرده‌اند؛ اما یک چیز هنوز همان است: مردمی که هر وقت لازم باشد، کنار هم ایستادند🕶🇮🇷
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رزقی اگر به ما میرسه از پر شال علیه🤍
- مــن شکستم ك نیوفتد تَــركی بر دل ِتُـــــو ؛ نشد آرام دِلَت ؟ باز بگو میشِکَنم .