اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part440 <زهرا > توی خونه مشغول پیدا کردن جزوهها از کتا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part441
فاطمه لبخندی زد و گفت :
+راستی صورتت هم پف داره ها
و قبل اینکه چیزی بگم سریع پیاده شد و رفت
قیافمو تو آینه ماشین نگاه کردم از نظر خودم
عادی بودم اما شاید اینطور نبود ..
شاید از خوب نخوابیدن دیشب بود !
نمیدونم ، به سمت خونه مامان اینا راه افتادم
همینکه میخواستم تو کوچه برم مامان بهم زنگ زد ، شاید خونه نبود و میخواست بهم بگه
_الو جانم مامان
+زهرا جان مامان بیا بیمارستان زودتر
مکث کردم و گفتم :
_چیزی شده ؟
خندهای از خوشحالی سر داد و گفت :
+بیا که عمه شدی!
لبخندی روی لبم نشست ، یعنی احسان
کوچولوی ما به دنیا اومده بود ؟
با اینکه از سرعت زیاد میترسم اما سعی کردم
خودمو زودتر به بیمارستان برسونم ..
به بیمارستان که رسیدم ماشین رو پارک کردم
و سریع با خوشحالی وارد بیمارستان شدم!
زهره توی راهرو بود و با سبحان صحبت میکرد
منو که دید لبخندی زد و گفت :
+سلاممم خواهری جونم
سبحان هم آروم سلام کرد ..
_سلام سلام ، بچه کجاست
زهره بهم خندید و گفت :
+بزار برسی حالا ، بیا بریم اون سمته
به دنبال زهره راه افتادم وارد اتاق که شدیم
شلوغ بود و همه خوشحال بودن ..
من که وارد شدم همه سمت من برگشتن
محمد بچه رو محکم بغل کرده بود و صورتشو
به صورت بچه چسبونده بود !
از همین حالا چقدر پدر بودن بهش میومد ..
لبخندی از بغض خوشحالی زدم و جلو رفتم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part441 فاطمه لبخندی زد و گفت : +راستی صورتت هم پف داره
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part442
تبریک بلندی به همه گفتم و سمت نگین رفتم..
دستشو تو دستم گرفتم و گفتم :
_خیلی ممنون که این آقا کوچولو رو برامون به
دنیا آوردی زنداداش ..:))
لبخندی زد اما هنوز بی حالی قیافش مشخص بود
سمت محمد رفتم و گفتم :
_قدم نو رسیده مبارک خان داداش
محمد که انگار دنیا رو بهش داده بودند خندید
و با لحنی گفت :
+ممنون عمه خانوم ..
به احسان نگاه کردم که محمد جلو اومد و گفت:
+مثل اینکه خیلی مشتاقی بغلش کنی ..
منم که از خدا خواسته سریع احسان رو از بغل
محمد گرفتم و بغلش کردم :)
همگی خنده به لب بودند ، مامان و بابای من و نگین که از امروز مادربزرگ و پدربزرگ شده بودن با لبخند
بهم نگاه میکردند ..
محمد در کنار تخت نگین آروم صحبت میکردند ، زهره و سبحان گوشهای در کنار هم وایساده بودند و به بقیه جمع نگاه میکردن ..
فاطمه هم که تازه رسیده بود کنار خاله وایساده بود
چقدر جای مهدی و داوود تو این جمع خالی بود!
احسان برخلاف همه بچه ها خیلی آروم و
ساکت خوابیده بود و آروم آروم نفس میکشید..
پرستاری وارد اتاق شد بچه رو بغل من دید به
سمتم اومد و احسان رو بغل گرفت و گفت :
+وقت استراحت مادر و بچهس !
ممنون میشم دورشونو خلوت کنید ..
همگی مارو به بیرون فرستاد و فقط گفت نیاز
به دو همراه داریم که قرار شد مامان و مادر
نگین امشب رو بمونن!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part442 تبریک بلندی به همه گفتم و سمت نگین رفتم.. دستشو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part443
اما آخرین لحظه که محمد احسان رو
میخواست توی تخت بزاره به خودش نزدیکش
کرد و بوسش کرد ، همون لحظه من یه عکس
خیلی احساسی ازشون ثبت کردم و مطمئن بودم وقتی نشونش بدم بال درمیاره!
محمد سعی خودشو کرد که بمونه اما اجازه
ندادن و مجبور شد با ما به خونه برگرده ..
منتظر بودم زودتر آخر شب بشه تا این خبرو
به مهدی و داوود بودم ..
البته امکان داشت داوود از طریق فاطمه
زودتر بفهمه ولی خب !
شام امشب رو که درست کردم محمد از
همیشه خوشحال تر و با اشتها تر بود..
بابا اصرار کرد که سبحان و زهره هم بمونن اما
نشد و رفتن ، محمد و بابا هردوشون به شدت
خسته بودن و برای همین بعد رفتن زهره اینا
شب بخیری گفتن هر کدوم به سمت اتاق
رفتن که بخوابن ..!
کاش زهره نمیرفت چون من الان حوصلم سر
میرفت و نباید کاری انجام میدادم مبادا که
بقیه بیدار بشن ..
پیامی برای زهره فرستادم و گفتم :
< بی ادب قهرم باهات با اون شوهر لوست>
چند دقیقه نگذشت که با استیکر خنده جوابمُ داد
به حیاط رفتم و روی تخت سنتی نشستم ..
به آسمون خیره شدم و نفسی کشیدم !
چقدر تو همین دو روز احساس تنهایی کردم ،
اما از فردا قطعا با احسان روزای شلوغی داشتیم
حس اون لحظه ای که بغلش کردم و یادم نمیره!
از همون چند دقیقه ای که احسان رو بغل
کردم کلی عاشقش شدم ، عمه بودم دیگه ..
سرمو پایین انداختم و با خودم خندیدم
همون لحظه پیامی از مهدی دریافت کردم!
میخواست زنگ بزنه و گفته بود (بیداری )
جانِ دلم من همیشه و هروقت برای تو هستم
و وقت دارم مگه میشه وقتی تو از من دوری بدون صدای تو خوابم ببره ؟
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part443 اما آخرین لحظه که محمد احسان رو میخواست توی تخ
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part444
خودم شمارشو گرفتم که جواب داد :
+سلام به خانومِ خودم
_سلام ، آقامهدی ما حالش چطوره ؟
+دوری خانومش اذیتش میکنه دیگه !
خنده ای کردم که پشت تلفن نامفهوم چیزی
گفت که نفهمیدم !
_داوود کنارته ؟
+حالا بزار رفع دلتنگی کنیم بعد سراغ داداشتو بگیر
به لحنش که حسادت کرده بود خندیدم و گفتم :
_میخوام یه خبر خوب بهتون بدم ، بهش بگو
سریعتر بیاد پیشت ، رسول هم بگو بیاد !
مهدی بلند صداشون کرد که بعد از چند دقیقه
گفت : +خب بگو میشنویم ..
با ذوق که از صدام مشخص بود گفتم :
_احسان به دنیا اومد ، همین امروز !
به یکباره صدای خنده و دادشون بلند شد ..
از خوشحالی معلوم بود که پشت تلفن همو
بغل کرده بودن!
وقتی یادش افتاد که من هنوز پشت خطم گفت:
+عمه خانوم عکس این شازده رو نداری ؟
_دارم ولی نمیفرستم !
صدای همگیشون دراومد که مهدی ادامه داد:
+ضد حال ؟ دِ نداشتیم دیگه
خندیدم و گفتم:
_ حالا میفرستم براتون آقایون خوشحال ..
از خوشحالی داوود مشخص بود که هنوز با
فاطمه صحبت نکرده و من اولین نفری بودم
که این خبرُ بهشون دادم !
لحظه های آخر تلفن که خواستیم قطع کنیم گفتم:
_مهدی کی برمیگردین ؟
حرفی نزد و چند دقیقه سکوت کرد
+دعا کن کارمون زودتر درست بشه منم سعی
میکنم زودتر بیام پیشت خانوم خانوما ..
هر وقت خانوم خانوما رو میگفت حس عجیبی
بهم میداد ، یاد روزای اول آشنایی میوفتادم!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
فیلم شور شیرین پیشنهاد میکنم ببینید
داستانی از شهید محمود کاوهس 🥲
#شهیدانه | #معرفیفیلم
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خرمشهر ۱۳۶۴ & تهران ۱۴۰۴
سالها گذشته، شهرها عوض شدهاند، نسلها تغییر کردهاند؛ اما یک چیز هنوز همان است: مردمی که هر وقت لازم باشد، کنار هم ایستادند🕶🇮🇷
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رزقی اگر به ما میرسه از پر شال علیه🤍
#مولا
- مــن شکستم ك نیوفتد تَــركی بر دل ِتُـــــو ؛
نشد آرام دِلَت ؟ باز بگو میشِکَنم .
#دلی