eitaa logo
اَمـانــہ .
518 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رزقی اگر به ما میرسه از پر شال علیه🤍
- مــن شکستم ك نیوفتد تَــركی بر دل ِتُـــــو ؛ نشد آرام دِلَت ؟ باز بگو میشِکَنم .
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایـن روزهـا از مـرگ نتـرسیـد !🇮🇷
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مارو یه چایی مهمون نمیکنی مشتی ؟:)))❤️‍🩹
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زیر آتـش دفـن خواهـید شـد !😉❤️‍🔥
اَمـانــہ .
روز بیست و سوم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
روز بیست و چهارم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part444 خودم شمارشو گرفتم که جواب داد : +سلام به خانوم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم از صبح خونه تو جنب و جوش بود ، قرار بود کلی مهمون بیاد ..! بابام از همون صبح رفته بود میدون که گوسفند بخره جلوی بچه زمین بزنه .. سبحان و محمد هم رفته بود خریدارو انجام بدن ، من و زهره که خونه رو مرتب میکردیم .. ناهار هنوز هیچی درست نکرده بودم و مطمئن بودم قطعا شام مهمون داریم ! پس تصمیم گرفتم یه غذای خیلی ساده درست کنم که دست و پا گیر نباشه ، که بعدی برای شام شب فکر کنم .. تنها چیزی که به ذهنم رسید املت بود ! بقیه کارا رو به زهره سپردم و رفتم آشپزخونه تخم مرغها رو تو دستم گرفتم و گوجه هارو شستم ، بعد از رنده گوجه ها ماهیتابه گذاشتم و داخلش ریختم .. همینطور که تفت میدادم صدای داداش محمد تو خونه پیچید ! انگار از دیروز آدم خوشحال تری شده بود +خسته نباشید خواهرای قشنگم لبخندی زدم و به کارم ادامه دادم ، زهره خریدا رو از دستشون گرفت و با سبحان تا آشپزخونه آوردن ، تخم مرغ که شکوندم از بوش کمی حالم بهم خورد و از گاز فاصله گرفتم ! اه اه تخم مرغا هم جدیدن یه طوری شدن .. آماده که شد بقیه رو صدا زدم که بیان ! بابا هنوز برنگشته بود و به زهره پیام دادم میره بیمارستان بعد میاد .. سبحان روی میز نشست و گفت : +زنداداش خسته‌ایم حداقل یه چیز مشتی درست میکردی خندیدم و گفتم : _دیگه غذای مشتی بمونه برای شب الان کار داریم زیرلب چیزی گفت که همه خندیدیم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part445 از صبح خونه تو جنب و جوش بود ، قرار بود کلی مه
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بعد ناهار ظرف هارو زهره شست و من خریدارو جابه‌جا کردم ،. داداش محمد هم رفته بود دنبال نگین اینا که بیان ! سبحان هم همش تو خونه راه می‌رفت و با تلفن حرف میزد ، مثلا اومد بود کمک کنه .. بعد از چندین تلفن که صحبت کرد روی مبل نشست و گفت : +مغزم درد گرفت ! زهره از آشپزخونه داد زد و گفت : +تقصیر خودته ، شبا که دیر میخوابی صبح هم بعد نماز میزنی بیرون.. معلوم بود بدجور ازش شاکیه ، همینطور که خونه رو جارو میکردم با نوک جارو به پای سبحان زدم و گفتم : _نبینم اذیتش کنیا سبحان دستاشو به علامت تسلیم بالا برد و گفت : +من درخدمتش هم هستم کاری نکردم که خندیدم و گفتم : _اره به صداش مشخصه +کارمه خب مجبورم صبح زود بزنم بیرون .. جارو دوباره بالا بردم که گفت: +غلط کردم زنداداش زهره خنده‌ش دراومد و گفت : +مگه تو هوای منو داشته باشی سبحان نگاهی به زهره کرد ، و به علامت زشته لب پایینش‌ رو گاز گرفت .. به محض اینکه جاروبرقی تو اتاق گذاشتم صدای باز شدن در اومد ! نگین اینا اومده بودن ، با اسپند دود جلوشون رفتیم و بابا گوسفند رو زمین زد .. همین که سرشو برید یه طوری شدم ! نمی‌دونم چرا امروز از همه چی چندشم میشد .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
و آخریـن سحـری ماه رمضـان امسـال ..:)