اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part444 خودم شمارشو گرفتم که جواب داد : +سلام به خانوم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part445
از صبح خونه تو جنب و جوش بود ، قرار بود
کلی مهمون بیاد ..!
بابام از همون صبح رفته بود میدون که
گوسفند بخره جلوی بچه زمین بزنه ..
سبحان و محمد هم رفته بود خریدارو انجام
بدن ، من و زهره که خونه رو مرتب میکردیم ..
ناهار هنوز هیچی درست نکرده بودم و
مطمئن بودم قطعا شام مهمون داریم !
پس تصمیم گرفتم یه غذای خیلی ساده درست کنم که دست و پا گیر نباشه ، که بعدی
برای شام شب فکر کنم ..
تنها چیزی که به ذهنم رسید املت بود !
بقیه کارا رو به زهره سپردم و رفتم آشپزخونه
تخم مرغها رو تو دستم گرفتم و گوجه هارو
شستم ، بعد از رنده گوجه ها ماهیتابه
گذاشتم و داخلش ریختم ..
همینطور که تفت میدادم صدای داداش
محمد تو خونه پیچید !
انگار از دیروز آدم خوشحال تری شده بود
+خسته نباشید خواهرای قشنگم
لبخندی زدم و به کارم ادامه دادم ، زهره خریدا
رو از دستشون گرفت و با سبحان تا آشپزخونه
آوردن ، تخم مرغ که شکوندم از بوش کمی
حالم بهم خورد و از گاز فاصله گرفتم !
اه اه تخم مرغا هم جدیدن یه طوری شدن ..
آماده که شد بقیه رو صدا زدم که بیان !
بابا هنوز برنگشته بود و به زهره پیام دادم
میره بیمارستان بعد میاد ..
سبحان روی میز نشست و گفت :
+زنداداش خستهایم حداقل یه چیز مشتی درست میکردی
خندیدم و گفتم :
_دیگه غذای مشتی بمونه برای شب الان کار داریم
زیرلب چیزی گفت که همه خندیدیم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part445 از صبح خونه تو جنب و جوش بود ، قرار بود کلی مه
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part446
بعد ناهار ظرف هارو زهره شست و من خریدارو جابهجا کردم ،. داداش محمد هم
رفته بود دنبال نگین اینا که بیان !
سبحان هم همش تو خونه راه میرفت و با
تلفن حرف میزد ، مثلا اومد بود کمک کنه ..
بعد از چندین تلفن که صحبت کرد روی مبل
نشست و گفت :
+مغزم درد گرفت !
زهره از آشپزخونه داد زد و گفت :
+تقصیر خودته ، شبا که دیر میخوابی صبح
هم بعد نماز میزنی بیرون..
معلوم بود بدجور ازش شاکیه ، همینطور که
خونه رو جارو میکردم با نوک جارو به پای
سبحان زدم و گفتم :
_نبینم اذیتش کنیا
سبحان دستاشو به علامت تسلیم بالا برد و گفت :
+من درخدمتش هم هستم کاری نکردم که
خندیدم و گفتم :
_اره به صداش مشخصه
+کارمه خب مجبورم صبح زود بزنم بیرون ..
جارو دوباره بالا بردم که گفت:
+غلط کردم زنداداش
زهره خندهش دراومد و گفت :
+مگه تو هوای منو داشته باشی
سبحان نگاهی به زهره کرد ، و به علامت زشته لب پایینش رو گاز گرفت ..
به محض اینکه جاروبرقی تو اتاق گذاشتم
صدای باز شدن در اومد !
نگین اینا اومده بودن ، با اسپند دود جلوشون
رفتیم و بابا گوسفند رو زمین زد ..
همین که سرشو برید یه طوری شدم !
نمیدونم چرا امروز از همه چی چندشم میشد ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی شرافت تنها چیزیست ،
که از انسان باقی می ماند🇮🇷...
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلامبرقلبهاییکه
فقطدرپناهمحبوبشانآراممیگیرند❤️🩹
#کربلا
اَمـانــہ .
روز بیست و چهارم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
روز بیست و پنجم ✓
<چلـهٔ زیارت عاشورا>