eitaa logo
اَمـانــہ .
516 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقا‌جان‌،آرزوی ‌ِدیدنت‌بر‌دلم‌ماند.. .🖤
25.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به یاد شهدای مظلوم ناوِ دنا..🇮🇷❤️‍🩹
اَمـانــہ .
روز بیست و پنجم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
روز بیست و ششم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part446 بعد ناهار ظرف هارو زهره شست و من خریدارو جابه‌ج
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم جلو رفتم و احسان رو توی بغلم گرفتم و بقیه رو به خونه همراهی کردم .‌. تخت اتاق خودمُ برای نگین آماده کرده بودم که اونجا راحت باشه چون از امروز مهمون ها میومدن! اول از همه نگین و احسان رو بردم اتاق که اونجا استراحت کنن و بعد برگشتم به سالن که از مهمونا پذیرایی کنم .. مطمئن بودم این مهمونا تا چند روز هی میومدن و میرفتن پس باید شب بعد شام میرفتم چندتا لباس برای خودم میاوردم و اینجا میموندم .. اما ، هر لحظه دلم برای مهدی تنگ میشد و با خودم میگفتم کاش ماموریت نبود .. به فاطمه زنگ زدم و ازش خواستم اونم بیاد پیشمون هم کنارهم باشیم هم بهمون کمک کنه! فاطمه از همون لحظه که اومد شروع کرد به کمک کردن و کمی از کار ما سبک شد ! دلم برای فاطمه می‌سوخت .. الان باید با داوود کلی بیرون میرفتن و وقت میگذروندن اما خب نشد .. احسان اولین نوه خانواده بود و قطعا میشد عزیز کرده‌ی مامان اینا و برای همین لبخند شادی رو هر لحظه تو چشمای همه می‌دیدم:) مخصوصا داداش محمد که آروم و قرار نداشت ! بعد حدود سه ساعت نصف مهمونا رفتن .. کمر درد شدیدی گرفته بودم که برام عجیب بود و مجبور شدم بیام و روی مبل بشینم ! وقت شام بود که میخواستم بلند بشم چیزی درست کنم اما درد کمرم امون نمی‌داد.. بلند شدم و وارد آشپزخونه شدم: _زهره من برم تا خونمونُ بیام ! +چرا چیشده ؟ _لباس هیچی نیاوردم حداقل برم یه دوتا عبا و لباس راحتی بیارم .. سری تکون داد و گفت : +بزار به سبحان بگم ببرت ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part447 جلو رفتم و احسان رو توی بغلم گرفتم و بقیه رو ب
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم _نه نمیخواد خودم میرم و سریع میام فاطمه نگاهی کرد و گفت : +خطرناکه الان بزار آقا سبحان باهات بیاد .. دوتایی منتظر جواب من بودن که گفتم باشه رفتم اتاق که دیدم احسان و نگین هردوتاشون خوابشون برده بود ، آروم جلو رفتم و از احسان عکس گرفتم که برای مهدی بفرستم .. چادرمُ روی سرم انداختم و پایین رفتم ! ••• دو روز بود که از مهدی خبری نبود ، نه پیام داده بود نه زنگ زده بود ! تو این دو روز اگر چه حجم مهمون ها زیاد بود و منم وقت خالی نداشتم ، اما همش نگران بودم .. بهش زنگ زده بودم اما جوابی نمی‌داد .. فاطمه هم مثل من نگران بود ، حرفی نمی‌زد اما به چهره‌ش که استرس داشت مشخص بود .. جالب تر این بود داداش محمد هم دقیقا تو این دو روز همش با تلفن صحبت میکرد ! و اما سبحان هم سعی داشت جلوی چشم من نیاد که مبادا سوالی کنم .. نگرانیم هی بیشتر میشد و باعث حواس پرتی من بود ، سعی داشتم آروم باشم اما نمی‌تونستم .. کمر درد هم عجیب امون منُ برده بود ! دردای کمرم از وقتی خوب شده بودم تموم شده بود ولی چند روزی میشد که این دردا خودشونو نشون میدادن و اذیت میکردن .. دنبال قرص مسکن بودم که نگین وارد آشپزخونه شد لبخندی زدم و جلو رفتم : _جانم چیزی میخوای ؟ +آره احسان بی‌قراری می‌کنه آب‌جوش فلاسک تموم اومدم ببرم دوباره.. _زنگ میزدی میاوردم برات ! +نه دیگه خواستم بیام بیرون ببینم چه خبره خندیدم و فلاسک رو ازش گرفتم .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چـی بـگم از جـذابـیت مـوشکـامـون؟❤️‍🔥🕶