اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part446 بعد ناهار ظرف هارو زهره شست و من خریدارو جابهج
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part447
جلو رفتم و احسان رو توی بغلم گرفتم و بقیه
رو به خونه همراهی کردم ..
تخت اتاق خودمُ برای نگین آماده کرده بودم
که اونجا راحت باشه چون از امروز مهمون ها میومدن!
اول از همه نگین و احسان رو بردم اتاق که
اونجا استراحت کنن و بعد برگشتم به سالن که
از مهمونا پذیرایی کنم ..
مطمئن بودم این مهمونا تا چند روز هی
میومدن و میرفتن پس باید شب بعد شام
میرفتم چندتا لباس برای خودم میاوردم و
اینجا میموندم ..
اما ، هر لحظه دلم برای مهدی تنگ میشد و با
خودم میگفتم کاش ماموریت نبود ..
به فاطمه زنگ زدم و ازش خواستم اونم بیاد پیشمون هم کنارهم باشیم هم بهمون کمک کنه!
فاطمه از همون لحظه که اومد شروع کرد به کمک کردن و کمی از کار ما سبک شد !
دلم برای فاطمه میسوخت ..
الان باید با داوود کلی بیرون میرفتن و وقت
میگذروندن اما خب نشد ..
احسان اولین نوه خانواده بود و قطعا میشد
عزیز کردهی مامان اینا و برای همین لبخند
شادی رو هر لحظه تو چشمای همه میدیدم:)
مخصوصا داداش محمد که آروم و قرار نداشت !
بعد حدود سه ساعت نصف مهمونا رفتن ..
کمر درد شدیدی گرفته بودم که برام عجیب
بود و مجبور شدم بیام و روی مبل بشینم !
وقت شام بود که میخواستم بلند بشم چیزی درست کنم اما درد کمرم امون نمیداد..
بلند شدم و وارد آشپزخونه شدم:
_زهره من برم تا خونمونُ بیام !
+چرا چیشده ؟
_لباس هیچی نیاوردم حداقل برم یه دوتا عبا و
لباس راحتی بیارم ..
سری تکون داد و گفت :
+بزار به سبحان بگم ببرت
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part447 جلو رفتم و احسان رو توی بغلم گرفتم و بقیه رو ب
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part448
_نه نمیخواد خودم میرم و سریع میام
فاطمه نگاهی کرد و گفت :
+خطرناکه الان بزار آقا سبحان باهات بیاد ..
دوتایی منتظر جواب من بودن که گفتم باشه
رفتم اتاق که دیدم احسان و نگین هردوتاشون
خوابشون برده بود ، آروم جلو رفتم و از احسان
عکس گرفتم که برای مهدی بفرستم ..
چادرمُ روی سرم انداختم و پایین رفتم !
•••
دو روز بود که از مهدی خبری نبود ، نه پیام
داده بود نه زنگ زده بود !
تو این دو روز اگر چه حجم مهمون ها زیاد بود و منم وقت خالی نداشتم ، اما همش نگران بودم ..
بهش زنگ زده بودم اما جوابی نمیداد ..
فاطمه هم مثل من نگران بود ، حرفی نمیزد اما به چهرهش که استرس داشت مشخص بود ..
جالب تر این بود داداش محمد هم دقیقا تو
این دو روز همش با تلفن صحبت میکرد !
و اما سبحان هم سعی داشت جلوی چشم من
نیاد که مبادا سوالی کنم ..
نگرانیم هی بیشتر میشد و باعث حواس پرتی
من بود ، سعی داشتم آروم باشم اما نمیتونستم ..
کمر درد هم عجیب امون منُ برده بود !
دردای کمرم از وقتی خوب شده بودم تموم
شده بود ولی چند روزی میشد که این دردا
خودشونو نشون میدادن و اذیت میکردن ..
دنبال قرص مسکن بودم که نگین وارد
آشپزخونه شد لبخندی زدم و جلو رفتم :
_جانم چیزی میخوای ؟
+آره احسان بیقراری میکنه آبجوش فلاسک
تموم اومدم ببرم دوباره..
_زنگ میزدی میاوردم برات !
+نه دیگه خواستم بیام بیرون ببینم چه خبره
خندیدم و فلاسک رو ازش گرفتم ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چـی بـگم از جـذابـیت مـوشکـامـون؟❤️🔥🕶
#ایرانمن
اَمـانــہ .
-
- چقدر دلت تنگ شده ؟
دل چیه مسلمون ؛ ما جونمون تنگ ِ ایشون ِ❤️🩹
#حضرتآقا