eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
-
در وضو ؛ دل را روانه میکنم سمتِ نجف ؛ در اذان با عرشیان پیوسته میگویم علی .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part458 دونه دونه با حوصله به همشون آب دادم .. خونه کام
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم هیکل های سیاه پوش و قیافه های غم دار‌.. داوودی که دستش باند پیچی شده بود و مهدی که روی پیشونیش چسب زخم بود .. رسول با چشمای متورم به پله‌برقی تکیه داده بود و انگار تکیه‌گاهش بود .. دلیل این پیرهن سیاه چی بود ؟ با چشمایی که دنبال سوالم بودم به داداش محمد نگاه کردم و دیدم که لبخند دیشب روی لباش نیست ، دیگه اونطور نبود که خبر داده بود ! به پایین پله که رسیدن همه سمتشون رفتن و رسول توی بغل محمد‌ گریه‌ای سر داد. . آروم آروم به سمتشون رفتم و همون‌طور که مهدی مامانشُ بغل کرده بود گوشه‌ای به تماشای همه وایسادم.. نگاه مهدی به من افتاد ، اون چشمایی که مهمونش بغض بود حالا با دیدن من لبخند تلخی زد .. دیگه نتونستم ازش دور بمونم و به سمت رفتم خودش هم به سمت من قدم برداشت .. و رسیدم به شونه های مردونه مردی که انگار یه غمی نهفته تو چشماش بود ! محکم و استوار منُ بغـ..ـل کرده بود اما مطمئن بودم تو دلش همچین چیزی نیست . . +سلام زهرا جانم . . صداش صدایی خسته و بی حال بود ، صدایی که تمام خستگیش رو اعتراف میکرد ! اما این صدا برای منی که بعد چند هفته دوری شنیده بودمش دلگرم کننده ترین صدا بود .. صدای قدم های چندنفر توی فضا پیچید ! مهدی از بـغـ...ـل من بیرون اومد و به سمت اونا برگشت ، تابوت کسی که با پرچم ایران بسته شده بود روی شونه‌هاشون بود . . ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part459 هیکل های سیاه پوش و قیافه های غم دار‌.. داوودی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم یعنی داخل تابوت چه کسی بود ؟ بدون لحظه ای توقف به سمت ماشینی که دم در بود رفتن و تابوت رو درون ماشین گذاشتن .. تا پشت ماشین رسول رفت و بعد حرکت به روی پاهاش افتاد .. من همچنان کلی سوال داشتم اما فقط سکوت کرده بودم و تماشا می‌کردم ! با کمک مهدی و سبحان ، رسول بلند شد و بدون هیچ حرفی به سمت ماشین ها رفتیم .. قرار بود مهدی اینا با یه ماشین جدا بیان و احتمال داشت صحبتی با هم داشته باشن! سوار ماشین که شدم فاطمه سریع کنارم نشست و گفت : +فهمیدی چی شده ؟ _نه . . +نیما بود که اون روز میرفتن مأموریت یادته؟ رفیق صمیمی رسول هم بود .. مکث کرد و دوباره گفت : +شهید شده ! حالا فهمیدم ، دلیل این غم و لباس سیاه نیما بود ، همون پسری که باهاشون مأموریت رفته بود اما الان پیکرش برگشته بود ! به یاد خانوادش افتادم ، یعنی خبر داشتن ؟ یعنی میدونستن چه اتفاقی افتاده . . به بیرون و ماشینا خیره شدم و به فکر خانواده نیما فرو رفتم ! به خونه که رسیدیم بعد از صدا زدنای فاطمه به خودم اومدم و از ماشین پیاده شدم .. مهدی اینا نیومده بودن و احتمال داشت برای خبر دادن به خانواده نیما و یا خداحافظی با پیکر نیما مسیرشونُ عوض کرده باشن . . ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part460 یعنی داخل تابوت چه کسی بود ؟ بدون لحظه ای توقف
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم تصمیم داشتم لباسامُ عوض کنم اما چیزی با خودم نیاورده بودم ، به زهره که داشت وارد خونه میشد گفتم : _زهره بریم خونه ما و بیایم ؟ +چرا ؟چیزی لازم داری ؟ _آره ، میخوام مانتوی مشکی‌مو بپوشم نگاهی به لباسای خودش و کرد و گفت : +راست میگی ، هم بریم خونه شما هم خونه ما سری تکون دادم و چیزی نگفتم .. یه لحظه هم ماجرای نیما رو نمی‌تونستم فراموش کنم و بابتش خیلی ناراحت بودم ! •••• امروز مراسم تشییع نیما بود ، خواهرشُ که می‌دیدم حالم بد میشد‌ .. خانوادش اصلا حالشون خوب نبود و برای پسرشون بی قراری میکردن! توی اون جمع گریه های رسول از بقیه بیشتر بود ، خب معلومه رفیق صمیمی بودن .. کنار مهدی وایساده بودم و می‌دیدم که گاهی آروم اشک می‌ریزه ، سخت بود ! جلوی چشم خودِ بچه ها شهید شده بود .. زمانی که خاکسپاری تموم شد همگی رفتن اما رسول خواست که تنهاش بزاریم ! هنوز با مهدی درست و حسابی حرف نزده بودم.. سوار ماشین که شدیم ازش پرسیدم: _خوبی؟ با لبخند کوچیک و تلخی جواب داد : +آره : ) هنوزم نپرسیده بودم که نیما چطور به شهادت رسیده چون میدونستم احتمال داره با تعریف کردنش حالش بد بشه .. دو روزی میشد که برگشته بودیم خونه خودمون! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part461 تصمیم داشتم لباسامُ عوض کنم اما چیزی با خودم نی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم برای شام میخواستم کوکو سبزی درست کنم ، موادشُ که آماده کردم ظرفُ برداشتم و اول رفتم سراغ تخم مرغ‌ها .. همین که شکوندمش و بوی خامش بهم خورد حال تهوع بدی سراغم اومد! دستمُ جلوی دهنم گذاشتم و سمت سرویس رفتم! انقدری حالم بد بود و بـالـ...ـا آوردم که رنگم زرد شد و دستمُ به دیوار گذاشتم .. مهدی چند بار از پشت در صدام زد اما جوابی از من نگرفت چون وضعیتم طوری نبود که جواب بدم! دست و صورتم ُ که شستم درُ باز کردم که مهدی سریع جلو اومد و گفت : +چیشد یهو ؟ سرما خوردی ؟ سرمو به علامت نه بالا بردم و سعی کردم برم سمت مبل بشینم اما نفهمیدم چطور تعادلمُ از دست دادم که مهدی محکم دستامو گرفت ! با نگرانی خاصی نگام کرد و گفت : +آماده شو بریم دکتر _خوبم .. +آماده شو ! دیگه حرفی نزدم و سمت اتاق رفتیم .. خودش سریع آماده شد و کمک کرد منم لباسامُ بپوشم ! به سمت درمانگاه راه افتادیم اما هر لحظه مهدی نگاهش روی من بود .. حالم بهتر شده بود اما کمی بی حال بودم ! درمانگاه زیاد شلوغ نبود اما نوبت گرفتم و روی صندلی‌ها نشستیم.. +بهتری؟ _آره نیاز نبود دیگه بیایم اینجا .. +نیاز بود که اومدیم! یه طوری محکم حرف میزد که جرعت نداشتم مخالف کنم یا چیزی بگم .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
یا خدا ..
یا زهرا ..