اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part458 دونه دونه با حوصله به همشون آب دادم .. خونه کام
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part459
هیکل های سیاه پوش و قیافه های غم دار..
داوودی که دستش باند پیچی شده بود و
مهدی که روی پیشونیش چسب زخم بود ..
رسول با چشمای متورم به پلهبرقی تکیه داده بود و انگار تکیهگاهش بود ..
دلیل این پیرهن سیاه چی بود ؟
با چشمایی که دنبال سوالم بودم به داداش
محمد نگاه کردم و دیدم که لبخند دیشب روی
لباش نیست ، دیگه اونطور نبود که خبر داده بود !
به پایین پله که رسیدن همه سمتشون رفتن و رسول توی بغل محمد گریهای سر داد. .
آروم آروم به سمتشون رفتم و همونطور که مهدی مامانشُ بغل کرده بود گوشهای به
تماشای همه وایسادم..
نگاه مهدی به من افتاد ، اون چشمایی که
مهمونش بغض بود حالا با دیدن من لبخند تلخی زد ..
دیگه نتونستم ازش دور بمونم و به سمت رفتم
خودش هم به سمت من قدم برداشت ..
و رسیدم به شونه های مردونه مردی که انگار
یه غمی نهفته تو چشماش بود !
محکم و استوار منُ بغـ..ـل کرده بود اما مطمئن
بودم تو دلش همچین چیزی نیست . .
+سلام زهرا جانم . .
صداش صدایی خسته و بی حال بود ، صدایی
که تمام خستگیش رو اعتراف میکرد !
اما این صدا برای منی که بعد چند هفته دوری
شنیده بودمش دلگرم کننده ترین صدا بود ..
صدای قدم های چندنفر توی فضا پیچید !
مهدی از بـغـ...ـل من بیرون اومد و به سمت
اونا برگشت ، تابوت کسی که با پرچم ایران
بسته شده بود روی شونههاشون بود . .
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part459 هیکل های سیاه پوش و قیافه های غم دار.. داوودی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part460
یعنی داخل تابوت چه کسی بود ؟
بدون لحظه ای توقف به سمت ماشینی که دم
در بود رفتن و تابوت رو درون ماشین گذاشتن ..
تا پشت ماشین رسول رفت و بعد حرکت به
روی پاهاش افتاد ..
من همچنان کلی سوال داشتم اما فقط
سکوت کرده بودم و تماشا میکردم !
با کمک مهدی و سبحان ، رسول بلند شد و بدون
هیچ حرفی به سمت ماشین ها رفتیم ..
قرار بود مهدی اینا با یه ماشین جدا بیان و
احتمال داشت صحبتی با هم داشته باشن!
سوار ماشین که شدم فاطمه سریع کنارم
نشست و گفت :
+فهمیدی چی شده ؟
_نه . .
+نیما بود که اون روز میرفتن مأموریت یادته؟
رفیق صمیمی رسول هم بود ..
مکث کرد و دوباره گفت :
+شهید شده !
حالا فهمیدم ، دلیل این غم و لباس سیاه
نیما بود ، همون پسری که باهاشون مأموریت
رفته بود اما الان پیکرش برگشته بود !
به یاد خانوادش افتادم ، یعنی خبر داشتن ؟
یعنی میدونستن چه اتفاقی افتاده . .
به بیرون و ماشینا خیره شدم و به فکر خانواده
نیما فرو رفتم !
به خونه که رسیدیم بعد از صدا زدنای فاطمه
به خودم اومدم و از ماشین پیاده شدم ..
مهدی اینا نیومده بودن و احتمال داشت برای
خبر دادن به خانواده نیما و یا خداحافظی با
پیکر نیما مسیرشونُ عوض کرده باشن . .
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part460 یعنی داخل تابوت چه کسی بود ؟ بدون لحظه ای توقف
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part461
تصمیم داشتم لباسامُ عوض کنم اما چیزی با خودم نیاورده بودم ، به زهره که داشت وارد
خونه میشد گفتم :
_زهره بریم خونه ما و بیایم ؟
+چرا ؟چیزی لازم داری ؟
_آره ، میخوام مانتوی مشکیمو بپوشم
نگاهی به لباسای خودش و کرد و گفت :
+راست میگی ، هم بریم خونه شما هم خونه ما
سری تکون دادم و چیزی نگفتم ..
یه لحظه هم ماجرای نیما رو نمیتونستم
فراموش کنم و بابتش خیلی ناراحت بودم !
••••
امروز مراسم تشییع نیما بود ، خواهرشُ که
میدیدم حالم بد میشد ..
خانوادش اصلا حالشون خوب نبود و برای
پسرشون بی قراری میکردن!
توی اون جمع گریه های رسول از بقیه بیشتر
بود ، خب معلومه رفیق صمیمی بودن ..
کنار مهدی وایساده بودم و میدیدم که گاهی
آروم اشک میریزه ، سخت بود !
جلوی چشم خودِ بچه ها شهید شده بود ..
زمانی که خاکسپاری تموم شد همگی رفتن اما
رسول خواست که تنهاش بزاریم !
هنوز با مهدی درست و حسابی حرف نزده بودم..
سوار ماشین که شدیم ازش پرسیدم:
_خوبی؟
با لبخند کوچیک و تلخی جواب داد :
+آره : )
هنوزم نپرسیده بودم که نیما چطور به شهادت
رسیده چون میدونستم احتمال داره با تعریف
کردنش حالش بد بشه ..
دو روزی میشد که برگشته بودیم خونه خودمون!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part461 تصمیم داشتم لباسامُ عوض کنم اما چیزی با خودم نی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part462
برای شام میخواستم کوکو سبزی درست کنم ،
موادشُ که آماده کردم ظرفُ برداشتم و اول
رفتم سراغ تخم مرغها ..
همین که شکوندمش و بوی خامش بهم خورد
حال تهوع بدی سراغم اومد!
دستمُ جلوی دهنم گذاشتم و سمت سرویس رفتم!
انقدری حالم بد بود و بـالـ...ـا آوردم که رنگم
زرد شد و دستمُ به دیوار گذاشتم ..
مهدی چند بار از پشت در صدام زد اما جوابی
از من نگرفت چون وضعیتم طوری نبود که
جواب بدم!
دست و صورتم ُ که شستم درُ باز کردم که
مهدی سریع جلو اومد و گفت :
+چیشد یهو ؟ سرما خوردی ؟
سرمو به علامت نه بالا بردم و سعی کردم برم
سمت مبل بشینم اما نفهمیدم چطور تعادلمُ
از دست دادم که مهدی محکم دستامو گرفت !
با نگرانی خاصی نگام کرد و گفت :
+آماده شو بریم دکتر
_خوبم ..
+آماده شو !
دیگه حرفی نزدم و سمت اتاق رفتیم ..
خودش سریع آماده شد و کمک کرد منم
لباسامُ بپوشم !
به سمت درمانگاه راه افتادیم اما هر لحظه
مهدی نگاهش روی من بود ..
حالم بهتر شده بود اما کمی بی حال بودم !
درمانگاه زیاد شلوغ نبود اما نوبت گرفتم و روی
صندلیها نشستیم..
+بهتری؟
_آره نیاز نبود دیگه بیایم اینجا ..
+نیاز بود که اومدیم!
یه طوری محکم حرف میزد که جرعت نداشتم
مخالف کنم یا چیزی بگم ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________