958.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مـا ایـنجا ریـشه در خـاک داریـم :)🇮🇷
#ایرانمن
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-حیفچشمایقشنگِتوحسین¹²⁸:))❤️🩹
#امامحسین
-
آری . .
این انقلـٰاب ، بیمه شده
خداست..!
خواهدماندو
خواهدجوشید :) .
#ایرانمن
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part462 برای شام میخواستم کوکو سبزی درست کنم ، موادشُ
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part463
نوبتمون که رسید آروم داخل رفتیم و دکتر یه
آزمایش نوشت به همراه سرم ..
حتما برای سرم معطل میشدیم ، خواستم آزمایشُ نادیده بگیرم که مهدی بدجور جلوم
وایساد و گفت حتما باید انجامش بدم ..
بعد از آزمایش سرم رو زدم و چشمامو بستم !
کمی سردرد داشتم و با دستم پیشونیمو
ماساژ دادم تا دردش کمتر بشه..
مهدی پشت پنجره به بیرون نگاه میکرد ،
جواب آزمایش احتمالا فردا آماده میشد ..
گوشی مهدی که زنگ خورد از اتاق بیرون رفت
تا جواب بده ..
منم از فرصت استفاده کردم چشمامو بستم
تا کمی خوابم ببره !
<مهدی >
﴿فلش بک به روز عملیات ﴾
صدای تـ..یراند..ازی تمام فضا رو پر کرده بود
هرکسی به سمتی میرفت که مبادا کسی از
دستمون در بره !
فقط به خاطر یه حواس پرتی عملیات زودتر
انجام شده بود ، با داوود پشت خونه وایساده
بودیم تا از عقب یهو وارد بشیم ..
نیما و رسول از سمت دیگه ساختمون رفته
بودن،بچه های سیستان هم که پوشش میدادن
بسم الله ای گفتم و با داوود وارد شدیم ، پشت به پشت همراه هم تـ...ـیراند..ازی میکردیم!
سعی میکردیم زخـ...ـمی کنیم که بعدا
باهاشون صحبت کنیم !
به یکباره صدای تیراندازی و انفـ...جـار کوچیکی
از اون سمت ساختمون بلند شد ..
دود کل ساختمون رو پر کرد و باعث شد نفس
کشیدن برامون سخت بشه ، جابهجا شدیم و
به سمتی رفتیم که بتونیم حداقل نفس بکشیم!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part463 نوبتمون که رسید آروم داخل رفتیم و دکتر یه آزما
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part464
خواستیم به سمت رسول و نیما بریم که
همون لحظه انفـ...ـجار بعدی رخ داد !
نه ! نیما و رسول داخل بودن ..
داوود جلوتر از من بود و با موج انفـ....ـجار
هردو به عقب پرت شدیم ..
دستمو به سرم گرفتم و سعی کردم بلند بشم
که خون پیشونیم روی دستمُ دیدم !
داوود به دیوار تکیه داده بود و دستشُ محکم گرفته ، نزدیکش شدم که دیدم خونـ..ـریـ..زی داره!
چفیهای که دور گردنم بود به دور دست داوود
و بستم و سعی کردم برم پیش بچه ها ..
دید نداشتم اما تلاشمو میکردم که وارد بشم!
نزدیک و نزدیکتر شدم و به داخل رسیدم ..
اما به چیزی که دیدم باور نداشتم ..
پیکر بی جون نیما روی دستای رسول بود و
محکم به خودش چسبونده بود !
متوجه ورود من شد که با بغض گفت :
+دیر اومدی ، رفت :)
سرشُ روی سر نیما گذاشت و گریه کرد ،
آروم آروم نزدیکشون شدم ..
داوود پشت سر من خودش رو با کلی تلاش به
داخل رسونده بود اما با دیدن پیکر نیما همون
جلوی در نشست و به رسول خیره شد !
دست نیما رو توی دستم گرفتم که دیدم دیگه
نبضی نداره ، دیگه پیشمون نیست !
اون با همین انـفجـ..ـار آخر شهید شده بود ..
صمیمی ترین رفیق رسول نیما بود ، کسی که
همیشه باهم و جیک تو جیک هم بودن !
حالا رسول پیکر نیما رو به خودش چسبونده
بود و لحظهای رهاش نمیکرد ..
کی میتونست به خانوادش خبر بده ؟
من یا رسول ؟ بچه ها یا محمد ؟
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
روز سی و دوم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
روز سی و سوم ✓
روز سی و چهارم ✓
<چلـهٔ زیارت عاشورا>
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه میرن خلاصه که . . .
هنوز خودت آقامیا :)))💛
#امامرضا