اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part464 خواستیم به سمت رسول و نیما بریم که همون لحظه ا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part465
یادم نمیره ، روزی که به خانوادش خبر دادیم
صدای مادرش چقدر حال همه رو بد کرد ..
روز خاکسپاری نیما بیشتر از همهی ما رسول
ضربه دیده بود ، رفاقت داشتیم اما نه به
اندازه صمیمیت رفاقت این دوتا !
و اما تو این اتفاقی که افتاده بود و حالمون
خوب نبود تنها کسی که میتونست حالمو
عوض کنه ، زهرا بود :)
<زهرا>
صبح زود مهدی از خونه زد بیرون که بعد چند
هفته بره سایت و یه سری کارا هماهنگ کنه!
به گوشیم پیام داده بود که حتما برای جواب
آزمایش برم و بگیرمش ..
آماده شده بودم که برم و جوابُ بگیرم !
تو تاکسی همش استرس داشتم و حدسایی میزدم ..
به درمانگاه که رسیدم صلواتی گفتم و بعد
وارد شدم ، برخلاف دیشب خیلی شلوغ بود ..
میترسیدم این وسطا مریض هم بشم !
جلوی پذیرش رفتم و گفتم :
-سلام خسته نباشید .
پرستار همینطور که نگاهش به برگهها بود گفت :
+سلام بفرمایید
_برای جواب آزمایش اومدم
+سمت چپ ، پله هارو برید بالا
ممنونی گفتم و به سمت پله ها رفتم ..
آروم بالا رفتم و به بخش تحویل آزمایشها
رسیدم ، وارد که شدم یه دختر تقریبا ۲۳
ساله مشغول تحویل دادن آزمایشا بود ..
_سلام برای جواب آزمایشم اومدم
لبخندی زد و گفت :
+سلام اسمتون ؟
_زهرا محبی .
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part465 یادم نمیره ، روزی که به خانوادش خبر دادیم صدای
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part466
چند دقیقه ای برگه هارو جا به جا کرد و بلاخره
پاکتی رو بیرون کشید ، آزمایش خودم بود !
نفس عمیقی کشیدم که گفت :
+مبارک باشه انشاءالله
چیشد ؟ مبارک باشه ؟
یعنی حدسم درست بود ؟
نگاهی بهش کردم و برای مطمئن شدن گفتم :
_جوابِ آزمایش چیه ؟
خندید و گفت :
+شما الان دوماهِ که مادر شدی عزیزم
باورم نمیشد ، دوماه؟
ناخودآگاه لبخندی به روی لبم اومد ، ذوق و
شوق عجیبی توی وجودم زنده شد !
از تعجب هاج و واج به اون بنده خدا خیره
شدم ، به خودم اومدم گفتم :
_ممنونم خسته نباشی:)
خندید و چیزی نگفت ، برگه رو دستم گرفتم و
از درمانگاه بیرون زدم !
مهدی عاشق بچه بود اما تو این وضعیت که
نیما شهید شده بود وحالشون چندان خوب
نبود چطور باید خبر میدادم ؟
نمیدونستم باید چیکار کنم و گیج شده بودم ..
همینطور که قدم میزدم چشمم به داروخونه
افتاد ، دلم خواست همین الان که فهمیده
بودم یه چیزی بخرم ..
وارد داروخونه شدم و یدونه پستونک سفید
خریدم ، سفید خریدم چون هنوز نمیدونستم
بچه پسره یا دختر..
به سمت خونه پیاده راه افتادم و خواستم تا
خونه قدم بزنم و فکر کنم !
••••
شب شده بود و هنوز مهدی خونه نیومده بود !
حداقل تا الان تونسته بودم فکر کنم..
تصمیم خودمُ گرفته بودم، جواب آزمایشُ به
همراه پستونک روی میز اتاق گذاشتم و خودمُ
توی آشپزخونه سرگرم کردم !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نیاز داریم به دیدن این صحنه ها :))❤️🩹
#کربلا
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادمانباشداگر ، حالخوشیپیداشد
جزبرایفرجیاردعایینکنیم. .💚
#اللهمعجللولیکالفرج
اَمـانــہ .
روز سی و سوم ✓ روز سی و چهارم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
روز سی و پنجم ✓
روز سی و ششم ✓
<چلـهٔ زیارت عاشورا>
اَمـانــہ .
شهادت مبارک قلب من ..💔
و یک ماه از نبودنت گذشت ..
اما لحظهای دلتنگیمان کمتر نشد :)❤️🩹