eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part466 چند دقیقه ای برگه هارو جا به جا کرد و بلاخره پ
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم با غذا خودمُ سرگرم کردم که صدای باز شدن در اومد ، کمی استرس گرفتم اما سعی کردم عادی و طبیعی رفتار کنم .. وارد خونه شد و بلند گفت : +سلام خانوم خسته نباشی برگشتم و با لبخندی گفتم : _سلام همچنین چه دیر اومدی .. +ببخشید دیگه کارام طول کشید ! سری تکون دادم و گفتم: _تا لباساتُ عوض کنی میز آماده‌س +حتما .. و سمت اتاق رفت ، استرسم بیشتر شد امیدوارم بودم خودش از طریق برگه بفهمه ! باز هم نفس عمیقی کشیدم و آروم آروم میزُ آماده کردم که صداش از اتاق اومد : +راستی زهرا جوابِ آزمایشت چیشد ؟ چشمامو بستم و گفتم : _روی میز گذاشتمش بعدا میخونیمش لحظه‌ای سکوت خونه رو گرفت و مطمئن شدم داره آزمایشُ نگاه می‌کنه .. همین که دیسِ برنج ُ روی میز گذاشتم هیکل مهدی جلوی در آشپزخونه نمایان شد ! سرمو بالا آوردم که دیدم پستونک و برگه آزمایش دستشه و به من نگاه می‌کنه .. قبل از اینکه چیزی بگم سریع گفت : +جانِ من بگو راست میگی ..! _حقیقته .. چشماش پر از اشک شد ، اشکی از شوق اشکی از حس پدر شدن .. اشکی از ذوق پدرانه :) به سمتم اومد و بدون هیچ حرفی محکم بغلم کردم .. محکم ، سفت ، عمیق ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part467 با غذا خودمُ سرگرم کردم که صدای باز شدن در اوم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم ذوقی که داشتم وصف نشدنی بود و می‌تونستم کاملا مهدی رو درک کنم .. رو به روم وایساد لبخندی زد و گفت : +دختر باباشه دیگه ! خندیدم و گفتم : _هنوز معلوم نیست جنسیتش چیه ها +حسودی نداریم ، دختره میدونم علاقه‌ی مهدی به دختر خیلی زیاد بود و با لبخند خاصی به من نگاه میکرد.. _اگه پسر شد چی ؟ دستامُ توی دستش گرفت و گفت : +هرچی که شد فقط سالم باشه ، بچه عزیزه جنسیتش هم اصلا فرق نمیکنه شوخی کردم لبخندی زدم و به میز شام اشاره کردم .. خیالم از اینکه فهمید راحت شد و حالا باید فکری برای مامان اینا میکردم ! <مهدی > بهترین خبرم عمرم همین بود ، پدر شدن ! میدونستم وظیفه و مسئولیت سنگینی داره اما همین‌که بهش فکر میکردم خوشحال میشدم.. بعد از شام زهرا یدونه فیلم گذاشت که دوتایی ببینیم ، میدونستم اون چندشبی که ازم بی خبر بود خیلی اذیت شده بود ! امروز تو سایت بحثِ نیمه دوم عملیات و یعنی اصلی ترینش گفته شد .. استرس برای زهرا سم بود و من مونده بودم چطور باید به مأموریت برم و رهاش کنم ! میدونستم که از طرفی سردرگمه که چطور به خانوادش خبر بده ، خانواده من که شرایطشون عادی بود و راحت میتونست همه چیو بگه ، اما محمد و داوود و مخصوصا رسول هنوز به نبودن نیما عادت نکرده بودن و میدونستم زهرا خجالت می‌کشه بگه ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
00:00
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part468 ذوقی که داشتم وصف نشدنی بود و می‌تونستم کاملا
‌بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم حواسم به زهرا بود نه فیلم .. یه طوری نگاش میکردم انگار سالهاست ندیدمش! تصمیم گرفتم درمورد مأموریت باهاش صحبت کنم و در جریانش بزارم : +زهرا .. _جانم +میگم احتمال داره دوباره برم مأموریت ، ایندفعه مهم‌تر از قبله ، چون دستگیری رئیس قاچـ..قا‌چی ها رو می‌خوایم انجام بدیم .. مکثی کرد و بعد گفت : +کی میرین ؟ _نمیدونم +قبلش بگو برات تنقلات آماده کنم .. از برخوردش واقعا تعجب کردم ، با خودم فکر میکردم الان میگه نه اما واقعا دختر روزهای سخت بود ! دیگه بحثشُ ادامه ندادم .. +فردا جریان بچه‌رو به نرگس بگم ؟ نگاه ریزی بهم کرد و گفت: _صبر نداری شما ؟ +عمشه خب _نمیدونم .. میخوای اول به خانواده تو بگیم ؟ +پس خانواده خودت چی ؟ دستی به صورتش کشید و گفت: _فعلا نمیگم ، شرایطش نیست ! اصراری نکردم چون میدونم حتما راحت نیست بگه ! به شدت خسته بودم و هنوز خستگی مأموریت قبلی تو جونم بود ‌‌.. شب بخیری گفتم و سمت اتاق رفتم ! وارد اتاق که شدم چشمم به پستونک افتاد ، آخ که چقدر بچه داشتن شیرین بود و من مونده بودم که چطور باید تحمل کنم تا به دنیا بیاد ! پستونکُ توی دستم گرفتم روی تخت دراز شدم ، و با فکرش خوابم برد .‌. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
‌بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part469 حواسم به زهرا بود نه فیلم .. یه طوری نگاش میکر
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <زهرا > مهدی رفته بود که بخوابه اما من مونده بودم فکر اینکه چطور بخوام این موضوع رو بگم.. نمی‌دونستم چیکار کنم چون بلاخره یکی از دوستاشونو از دست داده بودن ! بحث دوباره مأموریت که شد مطمئن بودم به این زودیا باید برگردن و وقت آنچنانی هم نداشتم.. باید به زهره میگفتم و ازش مشورت می‌گرفتم ! لیوان و میوه‌ها رو توی آشپزخونه گذاشتم و خونه رو تاریک کردم ، بهتر بود بخوابم تا از شدت فکر زیاد حداقل سردرد نگیرم .. •••• با سر و صدایی از سمت آشپزخونه بیدار شدم .. آروم بلند شدم و موهامُ از روی صورتم کنار زدم مهدی زودتر بیدار شده بود و آشپزخونه بود! وارد سالن که شدم برای خودش میخوند و صبحانه رو آماده میکرد . . _صبح بخیر +سلام مامان کوچولو به دیوار تکیه دادم و گفتم : _لقب جدیده دیگه ؟ +قطعا خنده ای کردم و رفتم سرویس که دست و صورتمو بشورم .. وقت برگشتم تخم مرغ های آبپز شده‌ای که روی میز برای خودش گذاشته بود ُ دیدم ! دوباره یه طوری شدم که مهدی نگام کرد +چیزی شده ؟ _اونا رو از جلوی چشمم ببر ، سریع ! +چیو ؟ حتی اسمش هم میخواستم بیارم حالم بد میشد به تخم مرغا اشاره کردم که ظرفشو برداشت گفت: +اینارو میگی ؟ چشمامو بستم و دستمُ جلوی دهنم گذاشتم میدونستم کارم تازه شروع شده بود و هنوز کلی راه داشتم تا این دوره بشه ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
400 و خورده ای قسمت هست یا خدا 🙂🙂 من تازه امدم کانالت، میشه توضیح بدی درباره ای رمانت و اگر از همین پارتی که امروز فرستادی شروع کنم چیزی از رمان میفهمم یا از اول شروع کنم بهتره 🥲؟ . خیلی خوش اومدی گلم .. رمان ژانر عاشقانه، کمدی، مذهبی و امنیتیِ دوتا خواهر دوقلو که میرن دانشگاه و یه دوست جدید پیدا میکنن و البته که برادر اون دوستشون قبل آشنایی اینا با هم دیگه به یکی از خواهران برخورد می‌کنه و یه چشم تو چشمی اتفاق میوفته و . . . خیلی اتفاقا براشون‌ میوفته و خب خوندش کمک می‌کنه که متوجه جریانات و اتفاقات بشی و البته پارت ها آنچنان طولانی نیست و اگر شروع کنی حتما به ما میرسی☺️🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داغـت نمیـشه باورم . . ای رهبـرم ، ای رهـبرم ❤️‍🩹
دفتر‌نوشته‌هایم‌را‌سفیدمی‌گذارم مولاجان‌بی‌توبودن‌که‌نوشتن‌ندارد . . درد دارد :))!