اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part466 چند دقیقه ای برگه هارو جا به جا کرد و بلاخره پ
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part467
با غذا خودمُ سرگرم کردم که صدای باز شدن
در اومد ، کمی استرس گرفتم اما سعی کردم
عادی و طبیعی رفتار کنم ..
وارد خونه شد و بلند گفت :
+سلام خانوم خسته نباشی
برگشتم و با لبخندی گفتم :
_سلام همچنین چه دیر اومدی ..
+ببخشید دیگه کارام طول کشید !
سری تکون دادم و گفتم:
_تا لباساتُ عوض کنی میز آمادهس
+حتما ..
و سمت اتاق رفت ، استرسم بیشتر شد
امیدوارم بودم خودش از طریق برگه بفهمه !
باز هم نفس عمیقی کشیدم و آروم آروم میزُ
آماده کردم که صداش از اتاق اومد :
+راستی زهرا جوابِ آزمایشت چیشد ؟
چشمامو بستم و گفتم :
_روی میز گذاشتمش بعدا میخونیمش
لحظهای سکوت خونه رو گرفت و مطمئن شدم
داره آزمایشُ نگاه میکنه ..
همین که دیسِ برنج ُ روی میز گذاشتم هیکل
مهدی جلوی در آشپزخونه نمایان شد !
سرمو بالا آوردم که دیدم پستونک و برگه
آزمایش دستشه و به من نگاه میکنه ..
قبل از اینکه چیزی بگم سریع گفت :
+جانِ من بگو راست میگی ..!
_حقیقته ..
چشماش پر از اشک شد ، اشکی از شوق
اشکی از حس پدر شدن ..
اشکی از ذوق پدرانه :)
به سمتم اومد و بدون هیچ حرفی محکم بغلم کردم ..
محکم ، سفت ، عمیق !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part467 با غذا خودمُ سرگرم کردم که صدای باز شدن در اوم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part468
ذوقی که داشتم وصف نشدنی بود و
میتونستم کاملا مهدی رو درک کنم ..
رو به روم وایساد لبخندی زد و گفت :
+دختر باباشه دیگه !
خندیدم و گفتم :
_هنوز معلوم نیست جنسیتش چیه ها
+حسودی نداریم ، دختره میدونم
علاقهی مهدی به دختر خیلی زیاد بود و
با لبخند خاصی به من نگاه میکرد..
_اگه پسر شد چی ؟
دستامُ توی دستش گرفت و گفت :
+هرچی که شد فقط سالم باشه ، بچه عزیزه
جنسیتش هم اصلا فرق نمیکنه شوخی کردم
لبخندی زدم و به میز شام اشاره کردم ..
خیالم از اینکه فهمید راحت شد و حالا باید
فکری برای مامان اینا میکردم !
<مهدی >
بهترین خبرم عمرم همین بود ، پدر شدن !
میدونستم وظیفه و مسئولیت سنگینی داره
اما همینکه بهش فکر میکردم خوشحال میشدم..
بعد از شام زهرا یدونه فیلم گذاشت که
دوتایی ببینیم ، میدونستم اون چندشبی که
ازم بی خبر بود خیلی اذیت شده بود !
امروز تو سایت بحثِ نیمه دوم عملیات
و یعنی اصلی ترینش گفته شد ..
استرس برای زهرا سم بود و من مونده بودم
چطور باید به مأموریت برم و رهاش کنم !
میدونستم که از طرفی سردرگمه که چطور به
خانوادش خبر بده ، خانواده من که
شرایطشون عادی بود و راحت میتونست همه
چیو بگه ، اما محمد و داوود و مخصوصا رسول
هنوز به نبودن نیما عادت نکرده بودن
و میدونستم زهرا خجالت میکشه بگه !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part468 ذوقی که داشتم وصف نشدنی بود و میتونستم کاملا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part469
حواسم به زهرا بود نه فیلم ..
یه طوری نگاش میکردم انگار سالهاست ندیدمش!
تصمیم گرفتم درمورد مأموریت باهاش
صحبت کنم و در جریانش بزارم :
+زهرا ..
_جانم
+میگم احتمال داره دوباره برم مأموریت ،
ایندفعه مهمتر از قبله ، چون دستگیری رئیس
قاچـ..قاچی ها رو میخوایم انجام بدیم ..
مکثی کرد و بعد گفت :
+کی میرین ؟
_نمیدونم
+قبلش بگو برات تنقلات آماده کنم ..
از برخوردش واقعا تعجب کردم ، با خودم فکر
میکردم الان میگه نه اما واقعا دختر روزهای
سخت بود !
دیگه بحثشُ ادامه ندادم ..
+فردا جریان بچهرو به نرگس بگم ؟
نگاه ریزی بهم کرد و گفت:
_صبر نداری شما ؟
+عمشه خب
_نمیدونم .. میخوای اول به خانواده تو بگیم ؟
+پس خانواده خودت چی ؟
دستی به صورتش کشید و گفت:
_فعلا نمیگم ، شرایطش نیست !
اصراری نکردم چون میدونم حتما راحت نیست بگه !
به شدت خسته بودم و هنوز خستگی
مأموریت قبلی تو جونم بود ..
شب بخیری گفتم و سمت اتاق رفتم !
وارد اتاق که شدم چشمم به پستونک افتاد ،
آخ که چقدر بچه داشتن شیرین بود و من
مونده بودم که چطور باید تحمل کنم تا به دنیا بیاد !
پستونکُ توی دستم گرفتم روی تخت دراز
شدم ، و با فکرش خوابم برد ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part469 حواسم به زهرا بود نه فیلم .. یه طوری نگاش میکر
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part470
<زهرا >
مهدی رفته بود که بخوابه اما من مونده بودم
فکر اینکه چطور بخوام این موضوع رو بگم..
نمیدونستم چیکار کنم چون بلاخره یکی از
دوستاشونو از دست داده بودن !
بحث دوباره مأموریت که شد مطمئن بودم به
این زودیا باید برگردن و وقت آنچنانی هم نداشتم..
باید به زهره میگفتم و ازش مشورت میگرفتم !
لیوان و میوهها رو توی آشپزخونه گذاشتم و
خونه رو تاریک کردم ، بهتر بود بخوابم تا از
شدت فکر زیاد حداقل سردرد نگیرم ..
••••
با سر و صدایی از سمت آشپزخونه بیدار شدم ..
آروم بلند شدم و موهامُ از روی صورتم کنار زدم
مهدی زودتر بیدار شده بود و آشپزخونه بود!
وارد سالن که شدم برای خودش میخوند و
صبحانه رو آماده میکرد . .
_صبح بخیر
+سلام مامان کوچولو
به دیوار تکیه دادم و گفتم :
_لقب جدیده دیگه ؟
+قطعا
خنده ای کردم و رفتم سرویس که دست و
صورتمو بشورم ..
وقت برگشتم تخم مرغ های آبپز شدهای که
روی میز برای خودش گذاشته بود ُ دیدم !
دوباره یه طوری شدم که مهدی نگام کرد
+چیزی شده ؟
_اونا رو از جلوی چشمم ببر ، سریع !
+چیو ؟
حتی اسمش هم میخواستم بیارم حالم بد میشد
به تخم مرغا اشاره کردم که ظرفشو برداشت گفت:
+اینارو میگی ؟
چشمامو بستم و دستمُ جلوی دهنم گذاشتم
میدونستم کارم تازه شروع شده بود و هنوز
کلی راه داشتم تا این دوره بشه !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
#پیامشما
400 و خورده ای قسمت هست یا خدا 🙂🙂 من تازه امدم کانالت، میشه توضیح بدی درباره ای رمانت و اگر از همین پارتی که امروز فرستادی شروع کنم چیزی از رمان میفهمم یا از اول شروع کنم بهتره 🥲؟
.
خیلی خوش اومدی گلم ..
رمان ژانر عاشقانه، کمدی، مذهبی و امنیتیِ
دوتا خواهر دوقلو که میرن دانشگاه و یه دوست جدید پیدا میکنن و البته که برادر اون دوستشون قبل آشنایی اینا با هم دیگه
به یکی از خواهران برخورد میکنه و یه چشم
تو چشمی اتفاق میوفته و . . .
خیلی اتفاقا براشون میوفته و خب خوندش کمک میکنه که متوجه جریانات و اتفاقات بشی و البته پارت ها آنچنان طولانی نیست و اگر شروع کنی حتما به ما میرسی☺️🤍
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داغـت نمیـشه باورم . .
ای رهبـرم ، ای رهـبرم ❤️🩹
#حضرتآقا
دفترنوشتههایمراسفیدمیگذارم
مولاجانبیتوبودنکهنوشتنندارد . .
درد دارد :))!
#اللهمعجللولیکالفرج