اَمـانــہ .
-
گاهی دل هیچی نمیخواد
فقط یه پناه میخواهد
یه گوشهی امن که بشه
درِش نشست
نفس کشید ، گریه کرد
و آروم شد ..
و چه جایی امنتر از
آغوش کسی
که حتی وقتی از خودت
فراری هستی
دعوتت میکنه به خودش ؛
فرار کنیم به سوی امامحسین
همون جا که تمومِ
نا امنیها
تموم سختی ها ،
تموم دردها
تموم میشن ..
#امامحسین
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گنگخالص آقای جمهوریاسلامی💀❤️🔥.
#ایرانمن
اَمـانــہ .
روز سی و پنجم ✓ روز سی و ششم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
روز سی و هفتم ✓
روز سی و هشتم ✓
<چلـهٔ زیارت عاشورا>
.
.
-وَارحَمنَا وَ اَنتَ خَیرُ الرّاحِمِینَ..
+خدایا..
هوامونُ داشته باش هیچکس جز تو
نمیتونه هوامونُ داشته باشه🤍
-آیهگرافی-
#خدایمن
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آره دخترم بابای تو واقعا قهرمان بود :)❤️🩹
#شهیدانه
سبزه ام را میسپارم دست آقای نجف
طالعم دست علی<ع> باشد برایم بهتر است 🍇 .
#مولا
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part470 <زهرا > مهدی رفته بود که بخوابه اما من مونده بو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part471
به سمت دیوار برگشتم و خطاب بهش گفتم:
_یا از جلوی چشمام میبریشون یا جیغ میکشم
خنده ای کرد و گفت :
+نه توروخدا بچه جیغ جیغی میشه
زیرلب نامردی گفتم و چند لحظهای سکوت
خونه رو گرفت ، برگشتم که دیدم همه تخم
مرغا رو توی دهنش کرده و سرش پایینه . .
قیافش انقدر خنده دار بود که باعث شد
قهقههای از خنده بزنم !
مشخص بود به زور نفس میکشه . .
سرش رو بالا آورد اما اصلا نمیتونست بخنده و
به زور داشت اونا رو قورت میداد . .
با خیال راحت رفتم و روی صندلی نشستم و
مشغول صبحانه خوردنم شدم !
میدونستم احتمال داره به این زودیا مهدی
دوباره برگرده به سیستان و تصمیم داشتم
بهش بگم همین روزا بریم بیرون و حداقل یه
حال و هوایی عوض کنیم . .
همینطور که لقمه میگرفتم گفتم :
_مهدی ..
+جانم
_میگم فردا بزنیم به دل جاده ؟
خندید و گفت :
+همه ویار خوراکی میکنن خانوم من ویار سفر!
اخمی کردم و گفتم :
_خودتو مسخره کن جدی میگم ..
+چشم ، کجا بریم حالا
_نمیدونم ، طبیعتی جایی ..
سری تکون داد و بعد گفت :
+فردا آماده باش که سه تایی میریم دور دور
با گفتن کلمه سه تایی لبخندی به روی لبم نشست:)
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part471 به سمت دیوار برگشتم و خطاب بهش گفتم: _یا از جلو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part472
میز صبحانه رو جمع کردم و مهدی به سمت
اتاق رفت تا آماده بشه و بره سرکار . .
امروز باید اتاق خودمونُ مرتب میکردم و
پرده های اونجا رو تو لباسشویی مینداختم !
بعد چند دقیقه مهدی اومد و گوشیشو دستش گرفت ، نگاهی به من کرد و گفت :
+شب شام درست نکنیا ، میریم خونه مامانم
تعجب کردم و گفتم :
_بهشون خبر دادی ؟
در خونه رو باز کرد و مشغول پوشیدن
کفشاش شد و گفت :
+آره نرگس میدونه ، بعد شامم میریم خونه
سبحان اینا به اونا هم میگیم تا بعد فکری
برای بقیه کنیم ..
_باشه خداحافظ
دستی تکون داد و از خونه بیرون رفت ..
حالا وقتش بود برم سراغ اتاق و تمیزش کنم !
اما قبلش سمت گوشی رفتم که به زهره زنگ
بزنم و بهش بگم داوود و فاطمه رو یه طوری
بکشونه خونشون که به اونا هم بگم ..
به داداش محمد و خاله اینا میترسیدم بگم
چون با خودم میگفتم شاید وقت مناسبی نباشه
مخصوصا با احوال رسول ..
شماره زهره رو گرفتم و بعد چند بوق جواب داد:
+سلام زهرا خانوم .. چه عجب
_سلام خوبی چیکارا میکنی
+مرسی هیچی داشتم ناهار درست میکردم
_نوشجونتون ، زهره یه چیزی میخواستم بگم
+جونم بگو
مکثی کردم و بعد گفتم :
_امشب بگو فاطمه و داوود بیان خونتون
+چرا ؟ چیزی شده ؟
_نه یه کاری باهاتون دارم میام میگم
+آها ، باشه شام بیاین پس
_نه خونه مامان مهدی اینایم بعد شب میایم سمتتون
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________