eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
-
اَمـانــہ .
-
گاهی دل هیچی نمی‌خواد فقط یه پناه می‌خواهد یه گوشه‌ی امن که بشه درِش نشست ‌نفس کشید ، گریه کرد و آروم شد .‌. و چه جایی امن‌تر از آغوش کسی که حتی وقتی از خودت فراری‌‌ هستی دعوتت می‌کنه به خودش ؛ فرار کنیم به‌ سوی‌ امام‌حسین همون‌ جا که‌ تمومِ نا امنی‌ها تموم‌ سختی‌ ها ، تموم‌ دردها تموم‌ میشن ..
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شـهید مصطفی علیخانی . . ❤️‍🩹
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گنگ‌خالص آقای‌ جمهوری‌اسلامی💀❤️‍🔥.
اَمـانــہ .
روز سی و پنجم ✓ روز سی و ششم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
روز سی و هفتم ✓ روز سی و هشتم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
. . -وَارحَمنَا وَ اَنتَ خَیرُ الرّاحِمِینَ.. +خدایا.. هوامونُ داشته باش هیچکس جز تو نمیتونه هوامونُ داشته باشه🤍 -آیه‌گرافی-
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آره دخترم بابای تو واقعا قهرمان بود :)❤️‍🩹
سبزه ام را می‌سپارم دست آقای نجف طالعم دست علی<ع> باشد برایم بهتر است 🍇 .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part470 <زهرا > مهدی رفته بود که بخوابه اما من مونده بو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم به سمت دیوار برگشتم و خطاب بهش گفتم: _یا از جلوی چشمام میبریشون یا جیغ میکشم خنده ای کرد و گفت : +نه توروخدا بچه جیغ جیغی میشه زیرلب نامردی گفتم و چند لحظه‌ای سکوت خونه رو گرفت ، برگشتم که دیدم همه تخم مرغا رو توی دهنش کرده و سرش پایینه . . قیافش انقدر خنده دار بود که باعث شد قهقهه‌ای از خنده بزنم ! مشخص بود به زور نفس می‌کشه . . سرش رو بالا آورد اما اصلا نمیتونست بخنده و به زور داشت اونا رو قورت میداد . . با خیال راحت رفتم و روی صندلی نشستم و مشغول صبحانه خوردنم شدم ! میدونستم احتمال داره به این زودیا مهدی دوباره برگرده به سیستان و تصمیم داشتم بهش بگم همین روزا بریم بیرون و حداقل یه حال و هوایی عوض کنیم . . همینطور که لقمه می‌گرفتم گفتم : _مهدی .. +جانم _میگم فردا بزنیم به دل جاده ؟ خندید و گفت : +همه ویار خوراکی میکنن خانوم من ویار سفر! اخمی کردم و گفتم : _خودتو مسخره کن جدی میگم .. +چشم ، کجا بریم حالا _نمیدونم ، طبیعتی جایی .. سری تکون داد و بعد گفت : +فردا آماده باش که سه تایی میریم دور دور با گفتن کلمه سه تایی لبخندی به روی لبم نشست:) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part471 به سمت دیوار برگشتم و خطاب بهش گفتم: _یا از جلو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم میز صبحانه رو جمع کردم و مهدی به سمت اتاق رفت تا آماده بشه و بره سرکار . . امروز باید اتاق خودمونُ مرتب میکردم و پرده های اونجا رو تو لباسشویی مینداختم ! بعد چند دقیقه مهدی اومد و گوشی‌شو دستش گرفت ، نگاهی به من کرد و گفت : +شب شام درست نکنیا ، میریم خونه مامانم تعجب کردم و گفتم : _بهشون خبر دادی ؟ در خونه رو باز کرد و مشغول پوشیدن کفشاش شد و گفت : +آره نرگس می‌دونه ، بعد شامم میریم خونه سبحان اینا به اونا هم میگیم تا بعد فکری برای بقیه کنیم .. _باشه خداحافظ دستی تکون داد و از خونه بیرون رفت .. حالا وقتش بود برم سراغ اتاق و تمیزش کنم ! اما قبلش سمت گوشی رفتم که به زهره زنگ بزنم و بهش بگم داوود و فاطمه رو یه طوری بکشونه خونشون که به اونا هم بگم .. به داداش محمد و خاله اینا میترسیدم بگم چون با خودم میگفتم شاید وقت مناسبی نباشه مخصوصا با احوال رسول .. شماره زهره رو گرفتم و بعد چند بوق جواب داد: +سلام زهرا خانوم .. چه عجب _سلام خوبی چیکارا می‌کنی +مرسی هیچی داشتم ناهار درست میکردم _نوش‌جونتون ، زهره یه چیزی میخواستم بگم +جونم بگو مکثی کردم و بعد گفتم : _امشب بگو فاطمه و داوود بیان خونتون +چرا ؟ چیزی شده ؟ _نه یه کاری باهاتون دارم میام میگم +آها ، باشه شام بیاین پس _نه خونه مامان مهدی اینایم بعد شب میایم سمتتون ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________