eitaa logo
اَمـانــہ .
514 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part470 <زهرا > مهدی رفته بود که بخوابه اما من مونده بو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم به سمت دیوار برگشتم و خطاب بهش گفتم: _یا از جلوی چشمام میبریشون یا جیغ میکشم خنده ای کرد و گفت : +نه توروخدا بچه جیغ جیغی میشه زیرلب نامردی گفتم و چند لحظه‌ای سکوت خونه رو گرفت ، برگشتم که دیدم همه تخم مرغا رو توی دهنش کرده و سرش پایینه . . قیافش انقدر خنده دار بود که باعث شد قهقهه‌ای از خنده بزنم ! مشخص بود به زور نفس می‌کشه . . سرش رو بالا آورد اما اصلا نمیتونست بخنده و به زور داشت اونا رو قورت میداد . . با خیال راحت رفتم و روی صندلی نشستم و مشغول صبحانه خوردنم شدم ! میدونستم احتمال داره به این زودیا مهدی دوباره برگرده به سیستان و تصمیم داشتم بهش بگم همین روزا بریم بیرون و حداقل یه حال و هوایی عوض کنیم . . همینطور که لقمه می‌گرفتم گفتم : _مهدی .. +جانم _میگم فردا بزنیم به دل جاده ؟ خندید و گفت : +همه ویار خوراکی میکنن خانوم من ویار سفر! اخمی کردم و گفتم : _خودتو مسخره کن جدی میگم .. +چشم ، کجا بریم حالا _نمیدونم ، طبیعتی جایی .. سری تکون داد و بعد گفت : +فردا آماده باش که سه تایی میریم دور دور با گفتن کلمه سه تایی لبخندی به روی لبم نشست:) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part471 به سمت دیوار برگشتم و خطاب بهش گفتم: _یا از جلو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم میز صبحانه رو جمع کردم و مهدی به سمت اتاق رفت تا آماده بشه و بره سرکار . . امروز باید اتاق خودمونُ مرتب میکردم و پرده های اونجا رو تو لباسشویی مینداختم ! بعد چند دقیقه مهدی اومد و گوشی‌شو دستش گرفت ، نگاهی به من کرد و گفت : +شب شام درست نکنیا ، میریم خونه مامانم تعجب کردم و گفتم : _بهشون خبر دادی ؟ در خونه رو باز کرد و مشغول پوشیدن کفشاش شد و گفت : +آره نرگس می‌دونه ، بعد شامم میریم خونه سبحان اینا به اونا هم میگیم تا بعد فکری برای بقیه کنیم .. _باشه خداحافظ دستی تکون داد و از خونه بیرون رفت .. حالا وقتش بود برم سراغ اتاق و تمیزش کنم ! اما قبلش سمت گوشی رفتم که به زهره زنگ بزنم و بهش بگم داوود و فاطمه رو یه طوری بکشونه خونشون که به اونا هم بگم .. به داداش محمد و خاله اینا میترسیدم بگم چون با خودم میگفتم شاید وقت مناسبی نباشه مخصوصا با احوال رسول .. شماره زهره رو گرفتم و بعد چند بوق جواب داد: +سلام زهرا خانوم .. چه عجب _سلام خوبی چیکارا می‌کنی +مرسی هیچی داشتم ناهار درست میکردم _نوش‌جونتون ، زهره یه چیزی میخواستم بگم +جونم بگو مکثی کردم و بعد گفتم : _امشب بگو فاطمه و داوود بیان خونتون +چرا ؟ چیزی شده ؟ _نه یه کاری باهاتون دارم میام میگم +آها ، باشه شام بیاین پس _نه خونه مامان مهدی اینایم بعد شب میایم سمتتون ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part472 میز صبحانه رو جمع کردم و مهدی به سمت اتاق رفت
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم +باشه منتظرتونم -میبینمت گوشی رو قطع کردم و سمت اتاق رفتم .. عطر مهدی روی میز بود اما درشو نبسته بود ، جلو رفتم و عطرُ توی دستم گرفتم ؛ این بو همون بویی بود که روز اول بهم برخورد کرده بودیم و خوب یادم بود .. یادش بخیر چقدر همه چی زود گذشته بود طوری که الان منتظر به دنیا اومدن بچمون بودیم ! عطرُ بستم و سر جاش گذاشتم .. ••• آماده و حاضر شده روی مبل نشسته بودم اما هنوز خبری از مهدی نبود ‌.. مثلا گفت شام دعوتیم بعد خودش دیر کرد ! بلند شدم و تو خونه قدم زدم که همون لحظه صدای باز شدن در اومد ، سریع پشت پنجره رفتم و دیدم مهدی کنار حوض نشسته و در حال شستن صورتشه . . قیافش مشخص نبود اما با دقت که نگاه کردم لباساش خاکی بود ‌! در رو باز کردم و سریع سمتش رفتم صداش زدم که یه لحظه وایساد ، برگشت سمتم که با دماغ خونی و دست زخمیش مواجه شدم.. دستمُ روی دهنم گذاشتم چند قدم عقب رفتم آبُ بست و سریع گفت : +چیزی نشده خوبم من .. _دعوا کردی ؟ + نه بابا با موتور زمین خوردم _همینطور الکی ؟ +نه به یه ماشین خوردم ، چیزی نیست خوبم دستشُ توی دستم گرفتم که زخمش تا حدودی عمیق بود حتما باید بسته میشد ‌.. بهش اشاره کردم که پشت سرم بیاد و رفتم جعبه کمک های اولیه رو از آشپزخونه آوردم! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part473 +باشه منتظرتونم -میبینمت گوشی رو قطع کردم و سم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بتادینُ روی زخمش ریختم که آخ‌کوتاهی گفت .. نگاهی بهش کردم و گفتم : _درد داری ؟ +نه یکم سوز میزنه ‌.. چپ چپ نگاهش کردم و گفتم : _حواس‌پرت خندید اما چیزی نگفت ، بعد از بستن دستش آبی به صورتش زد و لباساشُ عوض کرد .. دیر شده بود و تند تند به سمت خونه نرگس اینا راه افتادیم ! نمی‌خواستم بهش گیر بدم اما حس میکردم خودش زمین نخورده و اتفاق دیگه ای افتاده .. دم در که رسیدیم قبل از ورود مهدی گفت : +نگی تصادف کردما ، بگو یه زخم کوچیکه _تصادف بوده خب مگه چیه ؟ +نمیخوام مامان نگران بشه ! چیزی نگفتم وارد خونه شدیم ، درک نکردم که چرا نمیخواد بگه تصادف کرده .. نرگس با دیدنم پرید بغلم و صورتمُ بوس کرد +بی معرفت خیلی وقته بیرون نرفتیم.. خندیدم و وارد خونه شدیم ، مثل همیشه مامانِ مهدی با دیدنش کلی قربون صدقش رفت و سر منُ بوسید . . سفره شام تقریبا آماده بود و فقط باید غذاها رو میاوردن که رفتم کمک کنم ، غذاهارو که روی میز گذاشتیم نزدیک مامان شدم و گفتم: _مامان جان ببخشید دیر اومدیم لبخند مهربونی زد و گفت : +این چه حرفیه عزیزم حالا بریم شام سرد نشه! شام واقعا خوشمزه بود بهم چسبید .. نرگس خودش زودتر از همه بلند شد و نذاشت من سمت ظرفا برم . . ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
نوش روانتون☕️
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
غرق ِزخمیم ، کمی هم قامتمان خم شده است ؛ ولی تا علیﷺ هست ، خیالی ز ِزمین خوردن نیست .