اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part470 <زهرا > مهدی رفته بود که بخوابه اما من مونده بو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part471
به سمت دیوار برگشتم و خطاب بهش گفتم:
_یا از جلوی چشمام میبریشون یا جیغ میکشم
خنده ای کرد و گفت :
+نه توروخدا بچه جیغ جیغی میشه
زیرلب نامردی گفتم و چند لحظهای سکوت
خونه رو گرفت ، برگشتم که دیدم همه تخم
مرغا رو توی دهنش کرده و سرش پایینه . .
قیافش انقدر خنده دار بود که باعث شد
قهقههای از خنده بزنم !
مشخص بود به زور نفس میکشه . .
سرش رو بالا آورد اما اصلا نمیتونست بخنده و
به زور داشت اونا رو قورت میداد . .
با خیال راحت رفتم و روی صندلی نشستم و
مشغول صبحانه خوردنم شدم !
میدونستم احتمال داره به این زودیا مهدی
دوباره برگرده به سیستان و تصمیم داشتم
بهش بگم همین روزا بریم بیرون و حداقل یه
حال و هوایی عوض کنیم . .
همینطور که لقمه میگرفتم گفتم :
_مهدی ..
+جانم
_میگم فردا بزنیم به دل جاده ؟
خندید و گفت :
+همه ویار خوراکی میکنن خانوم من ویار سفر!
اخمی کردم و گفتم :
_خودتو مسخره کن جدی میگم ..
+چشم ، کجا بریم حالا
_نمیدونم ، طبیعتی جایی ..
سری تکون داد و بعد گفت :
+فردا آماده باش که سه تایی میریم دور دور
با گفتن کلمه سه تایی لبخندی به روی لبم نشست:)
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part471 به سمت دیوار برگشتم و خطاب بهش گفتم: _یا از جلو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part472
میز صبحانه رو جمع کردم و مهدی به سمت
اتاق رفت تا آماده بشه و بره سرکار . .
امروز باید اتاق خودمونُ مرتب میکردم و
پرده های اونجا رو تو لباسشویی مینداختم !
بعد چند دقیقه مهدی اومد و گوشیشو دستش گرفت ، نگاهی به من کرد و گفت :
+شب شام درست نکنیا ، میریم خونه مامانم
تعجب کردم و گفتم :
_بهشون خبر دادی ؟
در خونه رو باز کرد و مشغول پوشیدن
کفشاش شد و گفت :
+آره نرگس میدونه ، بعد شامم میریم خونه
سبحان اینا به اونا هم میگیم تا بعد فکری
برای بقیه کنیم ..
_باشه خداحافظ
دستی تکون داد و از خونه بیرون رفت ..
حالا وقتش بود برم سراغ اتاق و تمیزش کنم !
اما قبلش سمت گوشی رفتم که به زهره زنگ
بزنم و بهش بگم داوود و فاطمه رو یه طوری
بکشونه خونشون که به اونا هم بگم ..
به داداش محمد و خاله اینا میترسیدم بگم
چون با خودم میگفتم شاید وقت مناسبی نباشه
مخصوصا با احوال رسول ..
شماره زهره رو گرفتم و بعد چند بوق جواب داد:
+سلام زهرا خانوم .. چه عجب
_سلام خوبی چیکارا میکنی
+مرسی هیچی داشتم ناهار درست میکردم
_نوشجونتون ، زهره یه چیزی میخواستم بگم
+جونم بگو
مکثی کردم و بعد گفتم :
_امشب بگو فاطمه و داوود بیان خونتون
+چرا ؟ چیزی شده ؟
_نه یه کاری باهاتون دارم میام میگم
+آها ، باشه شام بیاین پس
_نه خونه مامان مهدی اینایم بعد شب میایم سمتتون
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part472 میز صبحانه رو جمع کردم و مهدی به سمت اتاق رفت
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part473
+باشه منتظرتونم
-میبینمت
گوشی رو قطع کردم و سمت اتاق رفتم ..
عطر مهدی روی میز بود اما درشو نبسته بود ،
جلو رفتم و عطرُ توی دستم گرفتم ؛
این بو همون بویی بود که روز اول بهم برخورد
کرده بودیم و خوب یادم بود ..
یادش بخیر چقدر همه چی زود گذشته بود طوری که الان منتظر به دنیا اومدن بچمون بودیم !
عطرُ بستم و سر جاش گذاشتم ..
•••
آماده و حاضر شده روی مبل نشسته بودم اما
هنوز خبری از مهدی نبود ..
مثلا گفت شام دعوتیم بعد خودش دیر کرد !
بلند شدم و تو خونه قدم زدم که همون لحظه
صدای باز شدن در اومد ، سریع پشت پنجره
رفتم و دیدم مهدی کنار حوض نشسته و در
حال شستن صورتشه . .
قیافش مشخص نبود اما با دقت که نگاه کردم لباساش خاکی بود !
در رو باز کردم و سریع سمتش رفتم صداش
زدم که یه لحظه وایساد ، برگشت سمتم که با
دماغ خونی و دست زخمیش مواجه شدم..
دستمُ روی دهنم گذاشتم چند قدم عقب رفتم
آبُ بست و سریع گفت :
+چیزی نشده خوبم من ..
_دعوا کردی ؟
+ نه بابا با موتور زمین خوردم
_همینطور الکی ؟
+نه به یه ماشین خوردم ، چیزی نیست خوبم
دستشُ توی دستم گرفتم که زخمش تا
حدودی عمیق بود حتما باید بسته میشد ..
بهش اشاره کردم که پشت سرم بیاد و رفتم
جعبه کمک های اولیه رو از آشپزخونه آوردم!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part473 +باشه منتظرتونم -میبینمت گوشی رو قطع کردم و سم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part474
بتادینُ روی زخمش ریختم که آخکوتاهی گفت ..
نگاهی بهش کردم و گفتم :
_درد داری ؟
+نه یکم سوز میزنه ..
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم :
_حواسپرت
خندید اما چیزی نگفت ، بعد از بستن دستش
آبی به صورتش زد و لباساشُ عوض کرد ..
دیر شده بود و تند تند به سمت خونه نرگس
اینا راه افتادیم !
نمیخواستم بهش گیر بدم اما حس میکردم
خودش زمین نخورده و اتفاق دیگه ای افتاده ..
دم در که رسیدیم قبل از ورود مهدی گفت :
+نگی تصادف کردما ، بگو یه زخم کوچیکه
_تصادف بوده خب مگه چیه ؟
+نمیخوام مامان نگران بشه !
چیزی نگفتم وارد خونه شدیم ، درک نکردم که
چرا نمیخواد بگه تصادف کرده ..
نرگس با دیدنم پرید بغلم و صورتمُ بوس کرد
+بی معرفت خیلی وقته بیرون نرفتیم..
خندیدم و وارد خونه شدیم ، مثل همیشه
مامانِ مهدی با دیدنش کلی قربون صدقش
رفت و سر منُ بوسید . .
سفره شام تقریبا آماده بود و فقط باید غذاها رو میاوردن که رفتم کمک کنم ، غذاهارو که روی میز گذاشتیم نزدیک مامان شدم و گفتم:
_مامان جان ببخشید دیر اومدیم
لبخند مهربونی زد و گفت :
+این چه حرفیه عزیزم حالا بریم شام سرد نشه!
شام واقعا خوشمزه بود بهم چسبید ..
نرگس خودش زودتر از همه بلند شد و نذاشت
من سمت ظرفا برم . .
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
غرق ِزخمیم ، کمی هم قامتمان خم شده است ؛
ولی تا علیﷺ هست ، خیالی ز ِزمین خوردن نیست .
#مولا