اَمـانــہ .
روز سی و هفتم ✓ روز سی و هشتم ✓ <چلـهٔ زیارت عاشورا>
روز سی و نهم ✓
<چلـهٔ زیارت عاشورا>
‐
غمےبہوسعتدࢪیـٰاےبیڪࢪانداࢪم ؛
هواےگنبدزیبـٰاےجَمڪࢪانداࢪم ..🤍
#اللهمعجللولیکالفرج
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part474 بتادینُ روی زخمش ریختم که آخکوتاهی گفت .. نگاه
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part475
توی آشپزخونه بودم و داشتم چایی میریختم
که دیدم مامان نزدیک مهدی شده و هی میگه
دستت چیشده ، اونم عادی میگفت که چیزی
نیست موقع تعمیر ماشین اینطور شده ..
از چیزی که متنفر بودم دروغ بود !
به من گفت تصادف کرده به مامانش اینا یه
چیز دیگه میگفت و معلوم نبود واقعا چه
اتفاقی براش افتاده ..
بریم خونه حتما باید دلیلشُ میپرسیدم
چایی رو که بردم دور هم نشستیم و به نظرم
وقتش بود بگم ، کمی از چایی خوردم و گفتم :
_خب ما میخواستیم یه چیزی هم بهتون
بگیم دیگه گفتیم یهو شام بیایم ..
بابای مهدی لبخندی زد و گفت :
+خوب کاری کردین
نرگس نگاه ریزی به ما کرد و منتظر بود من
حرفمُ بزنم ، همینطور مامانِ مهدی با لبخند به
من نگاه میکرد و من لحظهای استرس گرفتم ..
نگاهی به مهدی کردم که سرش تو گوشی بود
اخمی کردم و گفتم:
_ اگه پسرتون حواسش هست بگم؟ !
همه نگاهها سمتش برگشت که هول کرد و گفت:
+ببخشید یه پیامی اومد باید جواب میدادم
نگاهمُ به سمت جمع کردم و لبخندی زدم :
_خیلی ساده میگم ، خانوادمون بزرگتر شد !
نرگس یه طوری از جاش پرید که ترسیدم اومد
سمتم و محکم بغلم کرد ،پشت سرش مامان
اومد و محکم گونهمو بوس کرد ..
خیلی خوشحال شده بودن و بابای مهدی به
من و مهدی تبریک میگفت !
نرگس هم یه طوری مهدی رو بغل کرده بود که
مثل چسب بهش چسبیده بود ..
نرگس که خیلی خوشحال شده بود گفت :
+عجب عمهای بشم من
از کاراش خندیدم و سری تکون دادم ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part475 توی آشپزخونه بودم و داشتم چایی میریختم که دیدم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part476
وقتش بود دیگه بریم خونهی زهره اینا چون
اونا هم منتظر بودن ، از نرگس اینا که
خداحافظی کردیم راه افتادیم ..
از رفتارهای امشب مهدی خوشم نیومده بود و
تو ماشین حرفی نزدم ، نگاهمُ به ماشینا داده
بودم که جلومون بودن ..
نگاه مهدی رو حس کردم اما بازم نگاهش نکردم
+چرا نگام نمیکنی ؟
نمیخواستم جواب سوالشُ بدم و نگاش نکردم
_یکم تندتر برو بچه ها منتظرن
فرمون ماشین رو پیچوند ُ وایساد ، مجبور
شدم نگاهش کنم و گفتم :
_چرا وایسادی؟
+چون یه نفر اینجا ناراحته ..
نگاهی به روشن شدن صفحه گوشیش که
انگار پیامی براش اومد کردم و گفتم :
_فعلا پیام مهمتره !
گوشی رو تو جیبش گذاشت و گفت :
+تیکه ننداز زهرا ، چرا ناراحتی ؟
_چرا به من میگی تصادف کردی اما به مامانت
یه چیز دیگه ؟ چرا اصن زخمی شدی ؟
_با اون حرفت به مامانت باور کنم تصادف کردی؟
خیلی آروم خندید و گفت :
+حرصت گرفته ها
با دستم زدم تو دستی که زخمی نبود و گفتم :
_آره حالا هم راه بیوفت
و دوباره نگاهمُ به جلو دادم ، دستش رو جلو
آورد و چادرمُ تکون داد و گفت :
+از خونه بچهها برگشتیم بهت میگم حالا هم
دیگه نگاهتو از ما نگیر خانوم!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part476 وقتش بود دیگه بریم خونهی زهره اینا چون اونا ه
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part477
لبخند کوچیکی زدم و چیزی نگفتم ، به خونه
بچه ها رسیدیم که با دیدن ماشینِ داوود
فهمیدم اونا هم رسیدن!
زنگ خونه رو فشار دادیم که در حد چند ثانیه
بعد در باز شدن ، قرار بود با آسانسور بریم
واحد زهره اینا و حتی جدیدا از آسانسور میترسیدم ..
همین که مهدی عدد طبقه رو زد چشمامُ
بستم و نفس عمیقی کشیدم ، مهدی نزدیکتر
شد و دستمُ گرفت و گفت :+نترس الان تموم میشه
به محض رسیدن سریع بیرون رفتم و آخیشی گفتم !
بچه ها جلوی در منتظر ما بودن که سلام و
احوالپرسی کردیم و دیدم که داوود دستشُ باز
کرده و دیگه مشکلی نداشت ..
حتی میز پذیرایی هم آماده کرده بودن که
سریع سبحان و داوود و مهدی یه گوشه
وایسادن صحبت کردن و منم مشغول صحبت
با فاطمه و زهره بودم ، متوجه نمیشدم
موضوع صحبت مهدی اینا چی بود ..
فاطمه که از حال و هوای دانشگاهش میگفت
همچنین از رسول که همش داخل خودش
میریزه و زیاد صحبت نمیکنه !
بعد از صحبت های زیاد ، نگاهی به مهدی
کردم که ببینم وقتشه بهشون بگم یا نه که
چشماشو به معنی اره باز و بسته کرد ..
تا خواستم چیزی بگم داوود گفت :
+راستی زهرا چی میخواستی بگی ،
خیلی وقته منتظرتونیم ها
لبخندی زدم و گفتم :
_راستش میخواستم بگم ما ، داریم مامان بابا
میشیم و خواستم اول به شما چهارتا بگم ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part477 لبخند کوچیکی زدم و چیزی نگفتم ، به خونه بچه ها
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part478
فاطمه و زهره بغلم کردن و بهم تبریک گفتن و
بعد با تعجبی که از یهو خبر دادنم کرده بودن
همه زدن زیر خنده که داوود گفت :
+خدا بخیر کنه عجب خانوادهای بشید شماها
مهدی نگاهی بهش کرد و گفت :
×من باید نگران بچم باشم که داییش تویی
داوود خنده ای کرد و گفت :
+کاش پسر باشه دوتایی حال تورو جا بیاریم
+احسان هم هست یه تیم تشکیل میدیم
سبحان که از خنده قرمز شده بود گفت :
×خدا به دادت برسه مهدی
ما فقط تماشاگر بحثای این دوتا بودیم و
میخندیدیم ، وسط خنده ها دوباره نگاهی به
بچه ها کردم و گفتم :
_حالا نمیدونم چطور به بقیه بگیم ، نظر شما چیه؟
فاطمه که انگار منظورمو فهمیده بود گفت :
+خودتو عذاب نده اتفاقا بگی همه خوشحال
میشن حتی رسول هم شاید یکم حالش خوب بشه!
_واقعا؟
به جای فاطمه ، زهره ادامه داد و گفت :
+راست میگه ، نمیدونی چقدر من خوشحال
شدم و چه حسی پیدا کردم بقیه هم قطعا از
این خبر خوشحال میشن ..
اگر اینطور که میگفتن بود پس حتما همین روزا بهشون میگفتم ، مهدی اشاره کرد که
دیگه بریم و منم مخالفتی نکردم
بچه ها اصرار کردن امشب بمونیم اما خب
چون فردا قرار بود بریم گردش و نمیشد !
از بچه ها که خداحافظی کردیم سبحان و
داوود چندباری سربهسر مهدی گذاشتن ..
به سمت خونمون راه افتادیم که ساعت دیگه
نزدیکای یک شب بود و فردا هم باید صبح زود
بیدار میشدیم که بتونیم بریم یه جای خوب !
اما من منتظر بودم به خونه برسیم تا دلیل زخمی شدن مهدی رو ازش بپرسم ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
پــآرتیازرمان🫠🫶:
نگاهشرابامردانیدادکهتکتکشانلباسچریکی
برتنداشتندوبرایتسلیتهمراهخانوادههایشان
آمدهبودند!
گوشهچادرمشکیاشرادرمشتشگرفتوکنارتابوت
همسرشزانوزد..
پرچمایرانبررویتابوتهمسرشکشیدهبودند!
جنگ...اینجنگهمسرشرا،ازاوگرفتهبود..
بغضراشکست!
دستشرویسرشگذاشتوبلندبلندگریست،
ولعنتبهآلیهود..
دخترکمگرچقدرمیتوانستاینداغبزرگراتحمل
کند؟!
بهیادسردارانشهیدافتاد..آنهانیزرفتهبودندوهمسرش
بهآنهاپیوستهبود..!:)
بـهقـلـم:عـیـن.دال›
- https://eitaa.com/joinchat/1798767846C3cc8e5e4d5 -
برای ادامهی رمان در لینک ِ بالا جوین بدید ❗️❗️
خواندنیترینرمانایتا|❤️🩹✨
بابغضنگاهشرابهاودوختوگفت:
فاطمهزهرا-چرا انقدر خود خواهی که یه ذره به من و عسل فکر نمیکنی؟؟
زانوزدوگوشهچادراورابوسیدوگفت:
امیرحافظ-فراموش نکن که امثال شهیدحاجیزاده رفتند به خاطر من و تو بقیه مردم...فقط دعا کن شهید شم فاطمه!
رویشرا،ازاوبرگرداندوگفت:
فاطمهزهرا-اگه بخوای بری حلالت نمیکنم!
سکوتکرد...!
چهبایدمیگفت؟!
اوسربازسیدعلیبود،چریکبود،پاسداربود،سپاهی
بود!
بایدمیرفت،بایدبرایوطنوناموساشمیرفت...
جهتعضویت:https://eitaa.com/joinchat/1798767846C3cc8e5e4d5🕊✨
‹عشقیبرایوطن..›